از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

داستان یک انسان (قسمت اول)

به نام حضرت دوست

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم  
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم




سحر بود، کم کم آفتاب داشت از پشت کوه مشرف به دهکده سر بر می‌آورد. انسان مثل همه روزهای دیگر داشت می‌رفت از چشمه آب بیاره؛ نسیم ملایمی گونه‌های او را نوازش می‌داد و موهای بلندش را افشان می‌کرد، اما این سحر با سحرهای دیگر تفاوت داشت. یک سوال ذهن انسان را مشغول کرده بود؛ انسان در تاریک و روشن هوا از خودش می‌پرسید:
من کیستم؟ من کیستم؟ بعضی وقت‌ها هم به خودش می‌گفت:
این دیگه چه جور سوالیه؟! خوب من منم دیگه. اما بعدش دوباره می‌پرسید: این من کیه که می‌گه من منم؟ یکی دوبار هم از خودش پرسید: چرا قبلاً این سوال را از خودم نپرسیده بودم؟! چه اتفاقی افتاده که من بعد از این همه وقت از خودم یک چنین سوالی می‌پرسم؟ انسان آنروز را تا شب در فکر سوالش بود ولی نه تنها جواب سوالش را پیدا نکرد بلکه چند تا سوال دیگر هم برایش مطرح شد و وضعیت را از قبل هم پیچیده‌تر کرد.
- چه کسی من را خلق کرده؟
- من برای چی اینجا هستم؟
- من قبلاً کجا بودم؟
- و من به کجا خواهم رفت؟

روزها فکر من این است و همه شب سخنم  
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 ز کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم

مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا  
 یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

 انسان حساب شب و روز از دستش در رفته بود و دیگر آرام و قرار نداشت. اهل ده از او می‌پرسیدند: انسان چی شده؟ چرا اینقدر بی‌تابی می‌کنی؟ انسان می‌گفت: بی‌جوابی بی‌تابم کرده؛ مردم می‌گفتند: آخه جواب چی؟ انسان از آنها می‌پرسید: ببینم شما می‌دانید که من کی هستم؟ مردم خیره به چشم‌های انسان نگاه می‌کردند و با دلسوزی می‌گفتند: بیچاره مجنون شده. نباید به مردم خرده گرفت چونکه آنها اصلاً نمی‌دانستند که خودشان کیستند چه برسد به آنکه بدانند انسان کیست. انسان خسته بود و به درخت تکیه داده بود که کم‌کم خوابش برد. در خواب یک صدایی شیند که می‌گفت: سفر کنید، سفر کنید...(سیروا سیروا )
انسان پرسید: به کجا سفر کنم؟ جواب آمد: به آفاق سفر کنید و همچنین به نفس خودتان. انسان برای اولین بار یک سفر به درون خودش رفت. همه جا تاریک بود و چشم چشم را نمی‌دید ولی یک نور خیلی ضعیف در اعماق تاریکی سوسو می‌زد. کورمال کورمال به سمت نور رفت. یک فرشته به زیبایی مهتاب کنار شمعی نشسته بود و داشت می‌گفت:

 ای که بر خود گلیم پیچیده‌ای، زیاد در شب اقامت نکن و برو. (یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلا)

 انسان بیدار شد؛ آفتاب درست وسط آسمان بود و انسان غرق در تفکر؛ جامه پوشیده؟! در شب اقامت گزیده؟! این سوال روزها و روزها فکر انسان را به خودش مشغول کرد. یک روز انسان داشت به خودش می‌گفت: چقدر حیف شد که عمری گلیم بر تن کردم و چقدر حیف شد که عمری در شب زندگی کردم. بله او جامه‌ای از جهل بر تن کرده و در شب ناآگاهی مقیم شده بود.
 عمر گرانمایه در این صرف شد  
 تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

نور آگاهی بر دل انسان تابیده بود و انسان با خبر شده بود که عمرش را در بی‌خبری سر کرده است.

ادامه دارد....

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :