از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

داستان یک انسان (قسمت دوم)

 

به نام حضرت دوست

 

 

الا یا ایها الساقی ادرکاسا وناولها    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد

 

اهالی ده می‌گفتند: انسان یه جوری شده، دیگه کمتر حرف می‌زنه، بیشتر وقت‌ها تو خودشه؛ راست هم می‌گفتند، این انسان، انسان سابق نبود. انسان باز به همان درخت تکیه داده بود و باز هم خوابش برده بود. دوباره صدا را شنید. سفر کنید، سفر کنید... (سیروا سیروا)

 انسان برای بار دوم به درون خودش سفر کرد و فرشته را دید. فرشته داشت یک چیزی را زمزمه می‌کرد. حس کنجکاوی انسان برانگیخته شده بود. انسان نزدیک‌تر رفت تا صدای فرشته را بهتر بشنود. این‌بار فرشته داشت می‌گفت: ای که ردا بر سر کشیده‌ای قیام کن. (یا ایها المدثر قم فانذر)

 

انسان توی کوچه پس کوچه‌ها راه می‌رفت و با خودش تکرار می‌کرد: ردا بر سر کشیده، ردا بر سر کشیده، قیام کن، برخیز... چرا ردایی از بینش‌های غلط بر سر کشیدم؟ چرا؟ وقتش رسیده که از این وضعیت رها شوم. مردم به انسان نگاه می‌کردند و سری تکان می‌دادند و می‌رفتند. بعضی وقتها بچه‌ها دنبال انسان راه می‌افتادند و مسخره‌اش می‌کردند ولی انسان در عالم دیگری بسر می‌برد. دانه‌های اشک از چشمان انسان غلط می‌خوردند و سرازیر می‌شدند. فرشته گفت: انسان چرا اینقدر بی‌قراری؟ انسان گفت: نمی‌دونم،‌احساس می‌کنم غریبم. احساس می‌کنم گم شدم. بعضی وقتها هم احساس می‌کنم یک گم شده دارم. فرشته گفت: چرا گریه می‌کنی؟ انسان گفت: هم گریه  فراقه و هم گریه اشتیاق..

 

سینه خواهم شرحه شرحه کز فراق                 تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

من به هر جمعیتی نالان شدم                       جفت بد حالان و خوشحالان شدم

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

 

فرشته گفت: گمشده تو خداست و تا گمشده‌ات را پیدا نکنی دلت از تب و تاب نمی‌افتد. انسان گفت: خدا را کجا می‌توان پیدا کرد؟ فرشته گفت: برای پیدا کردن خدا باید به خانه خدا بروی و بعد از مکثی طولانی ادامه داد:

اینطوریکه گمشده‌ات پیدا نمی‌شه باید همت کنی و عزم سفر کنی اما آگاه باش که کسی استطاعت نداره به این سفر بره، حتماً باید ره توشه مناسب داشته باشی. انسان گفت: من در تمام عمر از ده خارج نشده‌ام و سفر کردن بلد نیستم. فرشته گفت: من در این سفر راهنمای تو خواهم بود. سفر عشق نیاز به کوله‌باری از اندیشه‌ها و بینش‌های درست داره؛ برو و در میان افکار و اندیشه‌ها بهترین‌هایش را گلچین کن.

(فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یبتعون الاحسنه)

چندی گذشته بود و کوله‌بار انسان پر شده بود از اندیشه‌های ناب؛ او در پی جمع‌آوری اندیشه کاری نداشت که چه کسی اندیشه را می‌گوید بلکه برای او فقط خود اندیشه مهم بود.  وقتش رسیده بود که با اهالی ده وداع کند؛ مردم دور انسان جمع شده بودند و نگرانش بودند. یکی می‌گفت: کجا می‌روی؟ انسان می‌گفت: من غریبم به وطنم خواهم رفت. دیگری می‌پرسید: برای چه می‌روی؟ انسان می‌گفت: از پی گم شده‌ام می‌روم. یکی دیگر گفت: چرا مهملات می‌بافی همین‌جا بمان خودت را به کشتن خواهی داد. انسان گفت:

 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم                   چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم                 به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمان سراپرده وصال شوم                     ز بندگان خداوندگار خود باشم

 

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

 

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

انسان به چند راهی رسیده بود و نمی‌دانست کدام راه را انتخاب کند؛ انسان به خودش می‌گفت: چه کار کنم؟ اگر راه غلط را انتخاب کنم جبران کردن اشتباه سخت خواهد بود. ناگهان یک صدای آشنا شنید؛ بله صدا، صدای فرشته بود. انسان از دیدن فرشته خیلی خوشحال شد و نور امید در دلش روشن گشت.

 - فرشته چه خوب شد آمدی. می‌بینی بین چند راهی گیر افتاده‌ام. فرشته گفت: من که به تو گفته بودم توی این سفر راهنمای تو خواهم بود. این حرفی را که به تو می‌گویم هیچوقت فراموش نکن؛ در سفر عشق فقط راه مستقیم را برو و از راه‌های دیگر پرهیز کن. (فاستقیموا الیه)

انسان پرسید: چگونه در مسیر حرکت کنم که منحرف نشوم؟ فرشته گفت: کافی است تسلیم شوی و به ندای قلبت گوش کنی، جاذبه عشق تو را به راه مستقم هدایت خواهد کرد. (اهدنا الصراط المستقیم)

راه مستقیم اول هموار و آسان بود ولی کم‌کم معلوم شد این راه پر از فراز و نشیب است و تنها کسی می‌تواند این مسیر را طی کند که مجهز به نیروی عشق باشد.

 

الا یا ایها الساقی ادرکاسا وناولها                   که عشق آسان نمود اول ولی افتاد

 

مشکل‌ها انسان هر وقت که خسته می‌شد و یا بین چند راهی قرار می‌گرفت به قلبش مراجعه می‌کرد و نیروی تازه‌ای می‌گرفت و راه درست را پیدا میکرد

 

تا نقل قسمت سوم داستان خدا نگهدارتان

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٥
تگ ها :