از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

داستان یک انسان(قسمت سوم)

به نام حضرت دوست

 

گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای  
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم



یک روز انسان با جماعتی روبرو شد که آنها هم به دنبال گمشده‌شان بودند اما با کمال تعجب دید که آنها دارند از بیراهه می‌روند؛ انسان با تعجب به آنها گفت: همسفران راه شما اشتباه است و از این راه به خانه خدا نخواهید رسید.
 ترسم که به کعبه ره نیابی اعرابی
این ره که تو می‌روی به ترکستان است

جماعت اخم‌هایشان درهم فرو رفت، روی ترش کرده به انسان گفتند: تو به مایی که عمری است در راه مستقیم هستیم و پدران و پدران پدرانمان نیز در راه مستقیم بوده‌اند می‌گویی راهمان اشتباه است؟ انسان گفت: اگر شما عمری است که در راه مستقیم هستند و پدرانتان نیز اینچنین بوده‌اند پس چرا هنوز گمشده خود را پیدا نکرده‌اید و در این بیایان سرگردانید؟ اما گوش آنها گوش شنوا و چشم بینا نبود و قلبهایشان نیز مسدود بود؛ آنها انسان را ملامت کردند و انسان دیگر هیچ نگفت.
 (صم بکم عمی فهم لا یعقلون)

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
 در طریقت هر چه پیش زاهد آید خیر اوست  
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود   
خود فروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند زعالی مشربیست
عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

قلب انسان گواهی می‌داد که فاصله زیادی تا خانه خدا نمانده است و شور و اشتیاق او هر لحظه بیشتر می‌شد، اما.... اما به ناگاه باد شدیدی وزیدن گرفت؛ وزش باد آنقدر شدید بود که انسان حتی یک قدم هم نمی‌توانست جلوتر برود. انسان احساس می‌کرد علاوه بر باد زمین نیز پاهای او را محکم گرفته تا نگذارد او حرکت کند. انگار کل هستی دست به دست هم داده بودند تا انسان جلوتر نرود. از پا افتاده بود و توان جلوتر رفتن نداشت، از خودش می‌پرسید چرا الان که اینقدر به هدفم نزدیک شده‌ام باید این اتفاق‌ها بیافتد؟! به ناگاه صدای فرشته را شنید که می‌گفت: انسان چرا نشسته‌ای؟ چرا جلو نمی‌روی؟ انسان گفت: مگه نمی‌بینی؟ می‌خواهم بروم اما باد نمی‌گذارد؛ منتظرم تا باد بخوابد. فرشته گفت: تا ابد هم که اینجا بمونی این باد نخواهد خوابید. انسان گفت: پس چه باید بکنم؟ فرشته گفت: تو نزدیک حرم شده‌ای و باد وظیفه دارد از ورود افراد نامحرم به حرم جلوگیری کند. انسان گفت: ولی من که نامحرم نیستم. فرشته گفت: چرا هستی؛

تا مثل کودکان ساده نشوی ملکوت خدا را در نخواهی یافت.
مسیح (ع)

 وجود تو پر از آلایش و پیچیدگی است؛ نگاه تو یک نگاه جزء نگر و کثرت بین است. انسان درنگ نکرد؛ تمام آلایشات و پیچیدگی‌ها را از وجود خودش دور کرد. نگاهش نگاه کل نگر و وحدت‌بین شد و لباس سادگی بر تن نمود، ساده، ساده، ساده درست مثل کودکان.

گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای  
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که بی بال و پری من پر و بالت ندهم      
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

طوفان شدید جایش را با یک نسیم دل‌انگیز عوض کرد؛ نسیم بوی خوش‌یار را برایش می‌آورد و او مست و مست شده بود.

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید   از یار آشنا سخن آشنا شنید

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه دید و چه‌ها شنید

خانه خدا از دور پیدا بود؛ ساده و بی‌آلایش؛ انسان قدم‌هایش تند و بلند شده بود و دیگه نمی‌توانست آرام گام بردارد. گاهی هم طاقت نمی‌آورد و شروع می‌کرد به دویدن. چشمان انسان پر از اشک بود. او می‌دوید و می‌گریست و زیر لب زمزمه می‌کرد:
لبیک - لبیک الهم لبیک - لبیک - لاشریک لک لبیک - ان الحمد والنعمه لک و الملک - لاشریک لک لبیک

انسان به خانه دلدار رسیده بود و از شدت شوق به دور خانه چرخ می‌زد؛ نه یک دور، نه دو دور، نه سه دور،... بلکه هفت دور چرخ می‌زد و چرخ می‌زد. حلقه در دستش بود اما دستش می‌لرزید و جرات کوبیدن در را نداشت. بالاخره به خودش جرات داد و در را زد. یک ندایی از دورن خانه شنید که می‌گفت: کیست؟ انسان گفت: منم، اما جوابی نیامد و در باز نشد. انسان گفت: منم همانکه بی‌تاب تو گشته، همانکه این راه دراز را به عشق تو پیموده، همانکه عاشق تو شده، باز کن غربیه نیستم آشنا هستم. اما در باز نشد که نشد و انسان با دلی شکسته پشت در زانوی غم به بغل گرفت. او این راه دراز را تا اینجا طی کرده اما الان ناکام مانده است. طاقتش طاق شده و از خود بی خود گشت. انسان سر به کوه و بیابان گذاشت. از کوه به دشت، از
خدا او را نپذیرفته و در به رویش باز نکرده بود....عقلش به جایی قد نداد. خسته و درمانده روی خاک نشست و دست از تقلا برداشت. نه پای رفتن داشت و نه قلبش رضا می‌داد که برگردد. از اینجا رونده و از آنجا مونده.
به سعی خود پی نتوان برد به گوهر مق

Mohsen Molana, [۰۶.۰۳.۱۶ ۲۲:۵۵]
صود  
خیال بود که این کار بی‌حواله بود

چه احساس خوبی دارم؛ درد پاهایم رفته، چقدر خنک و دلپذیره... اینها حرف‌هایی بود که انسان به فرشته می‌زد. بله زیر پای انسان چشمه‌ای جوشیده بود، چشمه آب حیات. او از آب چشمه نوشیده بود و گرد سفر از وجودش دور گشته بود اما قلبش هنوز شکسته بود. انسان به فرشته می‌گفت:
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار     
دلبری برگزیده‌ام که مپرس

بی تی در کلبه گدایی خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش
 می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

 اما فرشته تبسمی و انسان با تعجب به او نگاه می‌کرد. انسان گفت: من حدیث بی‌وفایی یار و داستان غم غربت برای تو می‌گویم و تو می‌خندی؟! فرشته گفت: تو جای من بودی نمی‌خندیدی؟ یادت رفته اصلاً سوال بی‌جواب تو این بود که من کیستم؟ تو خودت هم نمی‌دانی کیستی حالا چطور انتظار داری حضرت دوست در را به روی کسی باز کنه که خودش نمی‌داند که کیست ولی جواب می‌دهد منم! تو فکر می‌کنی که تو عاشق خدا شده‌ای در صورتیکه تو اصلاً او را نمی‌شناسی پس چطور می‌تونی عاشق خدا باشی؟ در واقع خداست که عاشق تو شده و من را هم او فرستاده تا راهنمای تو باشم. انسان چند لحظه‌ای سکوت کرد،‌سکوت عمیق و پر از تفکر. سکوت او طولانی شده بود و فرشته با تبسم او را می‌نگریست.ادامه دارد ...

تادرودی دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :