از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

داستان یک انسان (قسمت جهارم)


به نام حضرت دوست

 


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر ظلمت شب آب حیاتم دادند


انسان به فرشته گفت: تو که بهتر می‌دانی من خودم هم نمی‌دانم که کیستم از طرفی تا جواب درست ندهم در خانه به روی من باز نخواهد شد. تو بگو چه باید بکنم؟ فرشته گفت: غمگین نباش. در این نزدیکی صحرایی وجود دارد
که اسم آن، صحرای آگاهی است. هر کس سوالی داشته باشه میره آنجا و جوابش را پیدا می‌کنه.
انسان و فرشته کنار هم بودند و در مقابل آنها یک صحرا به وسعت بی‌نهایت قرار گرفته بود. بی‌نهایت بی‌نهایت. انسان با تردید گفت: فرشته اینجا که خالیه؟ اینجا که چیزی نیست؟ اما فرشته رفته بود و انسان بود یک صحرای بی‌انتها. شب بود و انسان هر چه می‌گشت کمتر می‌یافت. او نشست و یاد حرف‌ فرشته افتاد که گفته بود: هر کسی سوال داره جوابش در صحرای آگاهی هست.
یک ندایی از اعماق درونش به او می‌گفت: آیا تعقل نمی‌کنی؟ آیا تفکر نمی‌کنی؟
(افلا تعقلون - افلا تفکرون)

 انسان به فکر فرو رفت و برای آخرین با از خودش پرسید: من کیستم؟ او یک نگاهی به صحرا انداخت (سیر آفاق) و یک نگاهی به خودش کرد (سیر انفس) صحرا بی‌نهایت بود ولی او... او در مقابل صحرا صفر بود.صفر صفر. جرقه‌ای در قلب انسان جهید. او می‌دوید و فریادی می‌کشید: من صفرم - من هیچم - من نیستم....
 
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد                     از طلب پا تا به سر ایثار شد
 این دگر من نیستم من نیستم                       حیف از آن عمری که با من زیستم

فرشته گفت: شکر صحرا گفت: شکر و انسان گفت: شکر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشه پرتو ذاتم کردند                  باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 انسان به فرشته گفت: حالا باید چه کار کنم؟ فرشته گفت: فردا باید به قربانگاه بروی. انسان گفت: در قربانگاه چه چیزی را باید قربانی کنم؟ فرشته گفت: میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست                      تو خود حجاب خودی
حافظ از میان برخیز

انسان گفت: پس زودتر بیا برویم. فرشته گفت: به این آسونی که فکر می‌کنی نیست. ابلیس سر راه قربانگاه در کمین تو نشسته و او قسم خورده که تو را از راه مستقیم منحرف کنه. انسان با تعجب پرسید: این ابلیس کیه؟ و چرا با من دشمنی داره؟ فرشته گفت: تو هنوز به دنیا نیامده‌ بودی؛ یک روز خدا گفت من می‌خواهم کسی را خلق کنم که جانشین من باشد ما فرشته‌ها به نقشه‌ای که خدا برای خلقت تو طراحی کرده بود نگاه کردیم و همه با هم به او گفتیم: این کسی که تو می‌خواهی خلق کنی خرابکاری زیاد می‌کنه و از عهده جانشینی تو بر نخواهد آمد. اما خدا گفت: من در وجود او چیزی می‌بینم که شما نمی‌بینید. فرشته ادامه داد: روزیکه خدا تو را خلق کرد به همه ما دستور داد در مقابل تو سجده کنیم و همه ما سجده کردیم غیر از ابلیس. ابلیس از همه ما به خدا نزدیکتر بود او آنقدر پیش خدا عزیز بود که به او می‌گفتند عزازیل یعنی عزیز خدا. اما با این حال او نافرمانی کرد و به تو سجده نکرد. انسان پرسید: چرا ابلیس سجده نکرد؟ فرشته گفت: خدا ابلیس را از آتش آفریده بود ولی تو را از خاک. ابلیس گفت: من از خاک برترم و به خاک سجده نخواهم کرد. خدا ابلیس رااز درگاه خودش راند و ابلیس هم قسم خورد که تو را از راه مستقیم منحرف کنه تا تو به خدا نرسی. فرشته ادامه داد: ابلیس یک اسلحه قدرتمند به اسم جهل و ناآگاهی داره و اگر بخواهی از سد ابلیس بگذری باید مسلح شوی. انسان با تعجب پرسید: به چه چیزی باید مسلح شوم؟ فرشته گفت: به سلاح آگاهی. انسان گفت: ولی اینجا که خالی و تاریکه من چیزی نمی‌بینم. فرشته گفت: توی همین تاریکی باید صحرا را بگردی و تا می‌توانی آگاهی کسب کنی. یادت هم بماند فردا توی راه فقط به جلو نگاه کن. انسان راهی قربانگاه بود و کوله بارش هم پر بود از آگاهی. یک صدایی از پشت سر شنید که گفت: با این عجله کجا داری میری؟ انسان سرش را بر نگرداند. صدا این دفعه از سمت چپش آمد: نمی‌خواهی به من بگویی کجا داری میری؟ انسان باز هم تکان نخورد. صدا از سمت راستش آمد: عیبی نداره اگر دوست نداری نگو و انسان نگاه نکرد. -       وای چقدر زیباست. این‌بار جلوی انسان ایستاده بود و این چیزی بود که انسان داشت به خودش می‌گفت. انسان پرسید: تو کی هستی؟ فرشته زیبا گفت: من دوست هستم دشمن نیستم، من خیلی وقته اینجا منتظر تو هستم. انسان گفت: نکنه تو ابلیسی؟ و او گفت:‌بله خودم هستم. انسان گفت: من فکر می‌کردم که تو زشت باشی اما... ابلیس گفت: اما که چی خودت که چشم داری درست نگاه کن ببین من زشتم یا زیبا؟ انسان کمی مکث کرد و گفت:
زیبا.....ابلیس گفت :داری میری خودتو قربانی کنی، حتما اون فرشته دروغگو به

تو گفته تا خودتو قربانی نکنی به خدا نخواهی رسید و منم دشمن توام و نمی‌خواهم تو خوشبخت بشی؛ غیر از اینه؟ انسان گفت:  معلومه که تو دشمن منی و غیر از این چیز دیگه‌ای نیست. ابلیس گفت: مثل اینکه توی کله تو عقل نیست. خودت بگو، تو می‌خواهی بروی خودت را دستی
دستی هلاک کنی بعد به من میگی که من دشمن توام. تو خودت دشمن خودتی. انسان به فکر فرو رفت؛ ابلیس وقتی دید انسان سکوت کرده دوباره شروع کرد: اصلاً یک سوال دیگه؟ تو بهترین هستی چرا تو باید فدای دیگران بشوی؟ چرا دیگران خودشونو فدای تو نکنند؟ انسان پیش خودش گفت: خودمونیما زیادم بیراه نمی‌گه. توی دل انسان تردید افتاده بود: برم، نرم، برگردم، برنگردم،... یاد حرف فرشته افتاد: ابلیس یه اسلحه خطرناک به اسم ناآگاهی داره که فقط با سلاح آگاهی میشه از پس اون برآمد. دست کرد توی کوله پشتی‌اش و یک بسته بیرون آورد و بازش کرد؛ توی بسته نوشته شده بود: اولین درس: هر کس بگوید انا خیراٌ منه؛ رجیم خواهد شد. بله اولین درس را روز اول ابلیس بصورت عملی به انسان یاد داده بود. انسان درس را خواند و تفکر کرد و فهمید . چه چیزی را فهمید؟ انسان فهمید هر کس در مقابل خدا بگوید انا خیراٌ منه هرگز به ملاقات او نایل نخواهد شد.

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ورنه انسان نبرد صرفه ز شیطان رجیم

انسان بسته‌های آگاهی را در می‌آورد و یکی یکی مطالعه می‌کرد. هر درسی که انسان یاد می‌گرفت، ابلیس یک گام به عقب می‌رفت و دور می‌شد. تا آنجاییکه دیگه دیده نشد. انسان در قرباگاه بود و فرشته نظاره می‌کرد. انسان به فرشته نگاهی کرد. فرشته گفت: حی علی الفلاح بشتاب به سوی رستگاری. انسان منیت خود را در پیشگاه عشق قربانی کرد و فرشته گفت: حی علی الفلاح بشتاب بسوی شکوفاشدن. انسان نفسی عمیق کشید و گفت:‌آزاد شدم.

 جانی که خلاص از شب هجران تو کردم
در روز وصال تو به قربان تو کردم

خون بود شرابی که به دوران تو خوردم
غم بود نشاطی که به دوران تو کردم

تا پرده برافکندم از آن صورت زیبا                              صاحب نظران را همه حیران تو کردم

ادامه دارد...

 

تادرودی دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :