از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

داستان یک انسان(قسمت پنجم)

به نام حضرت دوست

 

در میکده و دیر که جانانه تویی تو      مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

 

انسان و فرشته پشت در ایستاده بودند. انسان دست در حلقه در برد و در را کوبید. ندا آمد : کیست؟ انسان گفت: هیچکس، غیر از تو هیچکس نیست. در هر دو طرف فقط تو هستی
 (فاینما تولوا فثم وجه الله)

 در دو جهان غیر خدا هیچ نیست                    هیچ مگو هیچ که آن هیچ نیست

 این کمر هستی موهوم را
چون بگشایی به میان هیچ نیست

در گشوده شد. انسان رو به فرشته کرد و گفت: بیا بریم. فرشته گفت: من فقط تا همین جا می‌تونستم همراه تو باشم. فقط تو اجازه وارد شدن به خانه خدا را داری و نه هیچکس دیگه. انسان رفت داخل و در پشت سرش بسته شد. حالا انسان داخل خانه بود اما... اما با کمال تعجب خانه خالی بود و هیچکس داخل خانه خدا نبود. انسان نمی‌دانست باید چه بکند او متعجب شده بود. او صدا زد: خدا... خدا.... خدا... ولی جوابی نیامد و فقط پژواک صدای خودش را شنید که می‌گفت: خودآ... خودآ... خودآ... یک‌بار دیگر انسان صدا زد: خدا... خدا... خدا... و دوباره: خودآ... خودآ... خودآ... انسان نگاهی به خودش و به قلبش انداخت و به خودش آمد: خدا در یک خانه خشتی و گلی جا نمی‌شود ولی در قلب انسان جا می‌شود. -       ای دل غافل خدا در تمام این ساعات و لحظات خدا در دل من جا داشت و من برای پیدا کردنش دور دنیا چرخیدم. بله انسان خدا را پیدا کرد و به گوهر مقصود رسید اما نه در خانه گلی بلکه در خانه دل.

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود                              او نمی‌دیدش و از دور خدایامی‌کرد

فرشته‌ها دور کعبه حلقه زده بودند و منتظر بودند؛ در باز شد و آدم از خانه بیرون آمد فرشته‌ها بر آدم سجده کردند و یادشان آمد آن روزی را که خدا گفت: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید
 (انی اعلم ما لاتعلمون)

 آدم قصد برگشت داشت اما فرشته‌ها دوره‌اش کرده بودند.
 -آدم کجا می‌خواهی بروی؟
-آدم نرو پیش ما بمان.
آدم گفت: یه ماموریتی دارم و باید بروم و رسالتم را به انجام برسانم. فرشته‌ها گفتند: چه ماموریتی داری؟ آدم گفت: باید بروم و یک پیامی را به اهالی روستا برسانم. فرشته‌ها پرسیدند: چه پیامی؟ آدم گفت:
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو                              مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه   بلبل به چمن‌زار گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت وصف تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید                                        دیوانه‌ای‌ام من که روم خانه به خانه پایان تویی...

پایان

تادرودی دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :