از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

شلاق

 

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

 

 

مستی امروز من نیست چو مستی دوش/ می‌نکنی باورم؟ کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب، عقل مرا برد اب/  گفت خرد: الوداع باز نیایم به هوش
عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون / چونکه ز سر رفت دیگ، چونکه ز حد رفت جوش

 

سلام بر دوستان عزیز جان محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبها. و آرزوی قبولی طاعات در این ماه مبارک.

بعد از مدتها می خواهم یه خاطره جدیدی که به تازگی برایم اتفاق افتاد براتون تعریف کنم .

چندی پیش بعلت پارگی پرده گوشم که احتمالا بعلت اوتیت داخلی مزمن گوشم ،بوجود آمده بود،تصمیم گرفتم،جهت درمان آن خودم را بدست جراح گوش و حلق و بینی بسپارم.

پس از معاینات اولیه و انجام اکوکاردیوگرافی نوار قلبی و آزمایشات روتین، آزمایش سنجش شنوائی ووو... با برگه معرفی راس ساعت هفت و نیم صبح به پذیرش بیمارستان تخصصی گوش و حلق و بینی مراجعه کردم .

پس از نیمساعتی انتظار کم کم پرسنل بیمارستان از جمله پذیرش تشریف آوردند.  مدارکم را تحویل پذیرش دادم. یک برگه فرم مشخصات شخصی بعلاوه یک برگه رضایت نامه را دستم دادند.،که پر کنم. باید رضایت می دادم، که هر بلائی در حین عمل و بعد عمل سرم اومد، حق شکایت نداشته باشم . یعنی تسلیم محض به عوارض بیهوشی و چاقوی جراحی.هنگام گرفتن این اوراق و تحویل مدارک پزشکی ام یک تابلوئی که بر دیوار اطاقک پذیرش نصب شده بود نظرم را جلب کرد.

 

توجه                       توجه

طبق مواد 608 و 609 قانون مجازات اسلامی،

توهین به پرسنل درمانی مشمول 3 تا 6 ماه

حبس 76 ضربه شلاق و جزای نقدی

می باشد

 تا کنون همچین تابلوئی با چنین تهدیدی در هیچ بیمارستانی ندیده بودم. اینهم فکر کنم ادامه موج شلاق زنی است که امروزه روز همه جا باب شده. و جالب اینکه این قانون ظاهرا یکطرفه است. اگر احیانا پرسنل بیمارستان خدای نکرده به بیمار و یا همراهانش توهین و اهانتی کرد، هیچ ماده قانونی برای تنبیه آنها در این تابلو قید نشده. در هرحال مدتی مات و مبهوت به این تابلو ذل زده بودم . که با تشر خانم پذیرش : (که حاجی چرا ذل زدی این فرم هارو پر کن اگه سواد نداری بده یکی برات بنویسه.) به خود اومدم  و رفتم گوشه ای نشسته و برگه هارو پر کردم. و زیر رضایت نامه راهم امضاء و هم اثرانگشتم را زیر ورقه محکم گذاشتم. و خودم را به خدا سپردم.دقایقی بعد دوباره خانم پذیرش صدام کرد.از پشت شیشه یه نگاهی به من و یه نگاهی به پرونده کرد و گفت علی الحساب سه میلیون پانصد هزار تومان پرداخت کنید. منم یه نگاهی دوباره به تابلوی شلاق انداختم و گفتم چششششم .

پس از پرداخت پول یه ساک کوچک دستم داد و گفتند برید طبقه دوم تا شما را بستری کنند. پرستاران بخش پس از سلام علیک ، اطاقم را نشون دادند و گفتند : لباسهایم را در بیارم و لباس و دمپائی که درون ساک هست آنها را بپوشم.

لباسهای یه بار مصرف صورتی رنگ که شلوارک مانند بود و پیراهنش هم تنگ و کوچک و دمپائی آبی رنگ کوچک که فقط نصف پام توش جا می گرفت ، در آورده و خب چاره ای نداشتم و پوشیدم.

 بعد از دقایقی پرستاران یکی یکی آمدند که فشارم را بگیرند و سروم وصل کنند و داروهای قبل از عمل را تزریق کنند.همین که منو دیدند همه از خنده ریسه رفتند.گفتند چرا لباس دختر بچه هار پوشیدی حاجی؟

گفتم : خب این لباسی بود که در پذیرش به من دادند.گفتند: خب چرا اعتراض نکردی ؟ گفتم: والا از شلاق ترسیدم. گفتم اگه اعتراض کنم ممکنه حمل بر اهانت و توهین به نظام بیمارستان بشه و منم تاب تحمل حبس و شلاق رو ندارم. باز همگی زدند زیر خنده گفتند : نه حاجی نترس. الان میگم براتون لباس مردانه بیارند. و عذر خواهی کردند. خدارا شکر بخیر گذشت.

 خلاصله داروهای آرامبخش قبل از عمل منو کاملا منگ و بیهوش کرده بود ، طوریکه دیگه به اطاق عمل رفتن و برگشتنم را هیچ متوجه نشدم. ظاهرا عمل دوساعت و نیم طول کشیده بود. وقتی کم کم داشتم به هوش می  آمدم ، احساس کردم که باید برم سرویس بهداشتی. خواستم بلندشم برم سرویس بهداشتی ،ولی قدرت بلندشدن را نداشتم. همراهم  و پرسنل پرستاری ممانعت می کردند. و می گفتن دکتر گفته بعد عمل نباید تکون بخوری.از من اصرار از آنها ممانعت.منکه هیچی یادم نمیاد. ولی ظاهرا با اصرارم جهت استفاده از سرویس بهداشتی ،بخش را حسابی بهم ریخته بودم.هرچه قبل از عمل آرام و مطیع بودم، بلعکس پس از عمل در حالت نیمه بیهوشی حسابی طغیان کرده بودم. ظاهرا پرستاران به اطاق عمل زنگ زده واز دکتر جراح کسب تکلیف کرده بودند. که خوشبختانه مورد رافت اسلامی همکار جراحم گردیده به جای شلاق یه آمپول آرامبخش احتمالا دیازپام وریدی تزریق  وخوابم کرده و صدایم را خفه کرده بودند.

 اما خودمونیم ها !! مستی و بیهوشی هم عالمی داره . گفت خرد:  الوداع باز نیایم به هوش

درهرحال هنگام ترخیص از بیمارستان و خداحافظی از پرسنل محترم و از همراهانم ،بابت بهم زدن بخش در عالم بی خبری و مستی حلالیت خواستم..

 

تا خاطره ای دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :