از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

سؤ تفاهم در استانبول

بیا تا شرح حال خود بگوییم
چو مرغان شاد بر شاخ صنوبر
که چون رفتیم از این گلشن نداند
کس از ما قصۀ ما را نکوتر


تا هفتۀ گذشته سرگذشت وحکایتهاوخاطراتمواز کودکی تا زمانی که تصمیم گرفتم برای رسیدن به هدفم ایران را ترک کنم،براتون تعریف کردم.امیدوارم که زیاد کسل کننده نبوده باشه،از این هفته فصل دوم حکایت ها که مربوط میشه به آن سوی مرزها
براتون تعریف خواهم کرد.   

از مرز ایران گذشته،به دریاچه وان در ترکیه رسیدیم.کشتی ایکه در اسکله لنگر انداخته بود،دهنشو بازکرد و قطاربه اون درازی رو با تمام مسافراش قورت داد.
چرا می خندی فخرالزمان خانوم !! خب تا اونموقع همچین چیزی ندیده بودم! برام خیلی جالب بود.
داشتم می گفتم همین که رسیدیم به اسکله،واگن های قطار به نوبت درقسمت پایین کشتی پارک می کردند،تصمیم گرفتم تا واگن ها دارند پارک می کنند و کشتی تا راه نیوفتاده،با قبله نما قبله رو پیدا کنم ونمازمو بخونم و بعد برم بالای عرشه،
حرکت کردن کشتی رو تماشا کنم.همین کاروهم کردم،ولی وقتی رفتم بالا روی عرشه ،با کمال تعجب دیدم،کلی کشتی از ساحل فاصله گرفته و من اصلا تکون خوردن وحرکت کشتی رومتوجه نشده بودم.روی عرشه مشغول تماشا بودم، که چگونه کشتی با این وزنش، نمیدونم چند هزار تن می شد دریا رو می شکافت و جلو می رفت.به ساحل غربی دریاچه وان رسیدیم پس از لنگر انداختن کشتی،واگنهای قطار،واگن به واگن بیرون اومدند وبهم وصل شدند و بطرف استانبول حرکت کرد.

در ایستگاه راه آهن استانبول دائیم وزن دائیم که ملیّت ترکیه ای را داشت به استقبالم اومدند.دائیم دانشجوی معماری دانشگاه استانبول بود و با یک دختر هم رشته ای اش ازدواج کرده بود.سه روزی مهمانشون بودم . دائی خدا بیامرزم سنگ تموم گذاشت و
  همه جای دیدنی استانبول را برام نشون داد. یه روزم نهار مهمون پدرومادرخانومش  شدم.نهار یه چیزی مثل سوپ ولی یخورده غلیظ تربود آوردند، دیگه چیزی غیرازاون نبود،پیش خودم گفتم لابد غذا همینه دیگه ،با نون خوردمو،خودمو سیرکردم،ولی پس از نیمساعت تازه غذای اصلی" ماهی" را آوردند،که دیگه من سیرشده بودم.     
زن دائیم از اینکه میزبان یکی از فامیلهای همسرش از ایرانه، خیلی خوشحال بود،کلی محبت می کرد،ازم می پرسید چی خوندم؟ چه کار کرده ام؟ کجا میرم؟ آلمان چی می خوام بخونم؟ وو..من زبون اونو نمی فهمیدم اونهم زبون منو نمی فهمید،خلاصه یه کمی ترکی،یه کمی فارسی،انگلیسی وبا زبان اشاره با هم حرف می زدیم گاهی هم دائی بدادمان می رسید و ترجمه می کرد.
به زن دائی می خواستم بگم که در ایران نزدیک دو سال در کارخانه کار کردم.
" من ایکی ایل..یعنی توو یرز.. توو توویرز کارخاندا ایشلدیم.." دیدم با گفتن کارخانه چشماش گرد شد و با تعجب پرسید:"سن کارخاندا نه قایریردوون؟"یعنی در کارخانه چی کار میکردی؟ گفتم: " من در کارخانۀ "آ ا گ " کنتور برق،کنتور الکتریسیته یاپاخ می کردم. بعد دیدم زد زیر خنده و گفت :آهان ! آهان ! بیلدیم! فابریکا، فابریکا!!.
در این لحظه دائیم اومد باهم چیزایی گفتند و خندیدند.دائی خدا بیامرزم گفت سید جان نگو کارخانه ، بگو فابریکا .اینجا کارخانه معنی" محل بد نام" را داره.
گفتم من ازکجا بدونم!! خب اینجا بمون در ترجمه کمکم کن!!حالامتوجه شد یا نه!!؟؟خدا بیامرز گفت: آره نگران نباش.تو که میخواهی بری آلمان،اونجا دیگه کنارت همیشه مترجم نیست!!بایدسعی کنی هر طور شده،منظورتو بفهمونی تا کاملا
 زبان یاد بگیری.البته گاهی سِِِؤ تفاهماتی هم پیش میاد.
خب ! این درس اول برام بود،که متکی به این و آن نباشم که برام ترجمه کنه،یا کارامو انجام بده.

سه روز اقامت در استانبول خیلی خوش گذشت،دائی و خانومش با محبت منوتاایستگاه راه آهن بسوی آلمان بدرقه کردند و رفتند.
خب بعضی از عزیزانم گله می کردند،که حکایت قبلی کوتاه بود،عوضش این هفته جبران کردم،تا ادامه سفرشب بخیرعزیزانم.
تا هفتۀ آینده بدرود.
عکس زیر مسجد سلطان احمد در استانبول می باشد با خانواده دایی

 

پ.ن:با عرض پوزش به علت اشکال فنی و عدم اتصال به شبکه اینترنت این پست با تاخیر ارسال می شود 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :