از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

سیرک

قطار همچنان با صدای یکنواخت و تکراریش از بین شهرها و روستاها می گذشت ودر شهرهای بزرگ وپایتخت کشورهای بلغارستان،صربستان،مجارستان و اتریش توقف هایی داشت.هرچند راه طولانی بود فکرکنم یک هفته ای در راه بودم.ولی تماشای مناظر زیبا،جنگلها وشهرها وروستاهای در مسیر تا حدودی خستگی را بر طرف می کرد. بالاخره به ایستگاه راه آهن شهر مونیخ آلمان رسیدم.

پسرخاله ام با وجود اینکه در شهردیگری بنام ماینس که از مونیخ دور بود،محبت کرده واومده بود به پیشوازم،خب هرچی باشه همبازی دوران کودکی بودیم.خلاصه خیلی محبت کرد و منو به دوستانی که در مونیخ داشت معرفی کرد ،تا در پیدا کردن خونه،معرفی کردن کلاس زبان و گرفتن پذیرش کمکم کنند.خلاصه پسر خاله بعد از توصیه های فراوان من به دوستانش، خداحافظی کرد و به شهرش برگشت.

دوستان جدید در مونیخ خیلی زحمت کشیدن واطاقی برام پیدا کردند،با شهرمونیخ ودانشگاه وغذاخوری دانشگاه وبا تمام مواردی که باید آگاه بشم آشنا شدم.

هنوزده روزی نبود که وارد آلمان شده بودم،که برای خوردن نهار رفته بودم "منزا"یعنی نهار خوری دانشگاه،که یه دانشجوی آلمانی اومد بطرفم وپرسید که:

می خواهی کار کنی؟ محکم گفتم :" یا" یعنی بله !ولی چکاری؟ گفت : تا حالا من اونجا کار میکردم،ولی حالا کار دیگه ای پیدا کردم.من تو را به اونها معرفی میکنم،بعنوان کمک فیلم بردار کانال  دوم تلوزیون آلمان می تونی کار کنی،اونهم در یک سیرک.گفتم:من که زیاد زبان بلد نیستم.گفت زیاد زبان لازم نیست،تو فقط باید کابل وسیم دوربین را بگیری و دنبال فیلم بردار بری و مواظب باشی،تا کابل و سیمها به پر وپاچۀ تماشاچی ها نه پیچه،همین وبس.این کار یک هفته طول کشید. هر روز تمرین می کردند وفقط روز آخر تماشاچی ها آمدند،که این برنامه رو آنتن رفت و برای این برنامه یه کت شلوار شیک هم بهم دادند که با سایر کارکنان تلوزیون همخوانی داشته باشم.صد البته دیگه ازم پس نگرفتند.روز آخر هم یه شام مفصل دادند که البته بخاطر مسایل شرعی(بخاطر گوشت خوک و گوشت غیرذبح اسلامی) فقط سالاد و آبمیوه تونستم بخورم.و این اولین کارم در آلمان بود که خوب درخاطرم مانده،کاری، بدون اینکه من دنبالش بگردم و آنهم با دست مزد خوب.خدا را شکر کردم و امیدوار شدم که از نظر مالی انشاالله لنگ نخواهم ماند.

 

درعکس زیر پشت به دوربین نشسته ام و از هر فرصت استراحت استفاده می کردم و زبان می خوندم،در این عکس هم مشغول خوندن زبان آلمانی هستم.

 

دوستان جدیدی که پسرخاله معرفی کرده بود،مرتب بهم سر می زدند ودر ضمن با احتیاط راجع به مسایل سیاسی سر بحث رو باز می کردند.وقتی مطمئن شدند که من طرفدار رژیم شاهنشاهی نیستم،کم کم منو به جلسات هفتگی خودشان راه دادند.در این جلسات متوجه شدم که جلسه ها مربوط به کنفدراسیون دانشجویان ایرانی چپ که از همه گروهای مختلف بودند،مثل طرفداران چریکهای فدایی خلق اکثریت  و اقلیت ومائوایست ها که به طوفانی ها معروف بودند.در این جلسه ها راجع به مکتب مارکسیسم وفلسفه دیالکتیک و چگونگی مبارزه وسرنگونگی رژیم شاه بحث میکردند.

هر گروه هم افرادی را که از نظر ایدیولوژی مارکسیستی قوی بودند،مامور می کردند که افراد تازه وارد را به گروه شان جذب کنند.سه نفر هم مامور شده بودند که روی من کار کنند.

حالا خاطره ای ازچگونگی تعلیم و ارشادم توسط سه معلم از سه گرایش مختلف کمونیستی بماند برای هفته بعد.

خب امشب شب بزرگیست،میلاد باسعادت رحمت للعالمین پیامبر اسلام(ص) وامام جعفر صادق(ع) است. عید بزرگیست . به همه عزیزانم تبریک میگم. دخترا چرا معطلید،بلند شید از میهمانان پذیرایی کنید.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :