از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

دست بر نبضش نهاد و یک بیک

به نام حضرت دوست،که هرچه داریم از اوست.

 

 

 

سلام !

من نبضگیرم، دکتر نبض گیر. از بچگی دوست داشتم که نبض مردم رو بگیرم،مثل آن دکتر حاذق در دفتر اول مثنوی مولانا، که با گرفتن نبض آن کنیزک شاه وگوش دادن به حرفهای او بیماریش را تشخیص داد ودرمانش کرد.(1)

ما انواع مختلف نبض داریم ،که هر کدوم معنی خاص خود را داره،یانگوم که یادتون هست،اونهم با دقت نبض بیماران رو می گرفت وبه تشخیص نوع بیماری می رسید.دکتر حاذق مثنوی مولانا از همون دوران بچگی برام الگو بود،خیلی دوست داشتم مثل او بشم.حالا هم " حمل بر خودستایی نشه ،گلاب بروتون" به آرزوم رسیدم،وهر روز نبض می گیرم.و حالا شدم " دکتر نبضگیر" ،گاهی هم غیر از نبض بیماران، "جسارتا " نبض جامعه،نبض اقتصاد،"جسارتا،روم به دیوار" فضولی می کنم نبض سیاسیون رو می گیرم،که اکثرا تشخیص ام مورد تاییدشون قرار نمی گیره،و میگن در تخصص تو نیست. خلاصه گاهی نبض گیری در مواردی جواب نمیده وباعث دردسر می شه.

 

1-دفتر اول مثنوی معنوی

 قصه ی رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ و رو و نبض و قار و ره بدید

هم علاماتش هم اسبابش شنید

دست برنبضش نهاد و یک بیک

باز می پرسید از جور فلک

با حکیم او قصه ها می گفت فاش

از مقام و خواجگان و شهر و تاش

سوی قصه گفتنش می داشت گوش

سوی نبض و جستنش می داشت هوش

تا که نبض از نام کی گردد جهان

او بود مقصود جانش در جهان

نبض او بر حال خود بد بی گزند

تا بپرسید از سمرقند چو قند

نبض جست و روی سرخ و زرد شد

کز سمرقندی زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت

لعل آن درد و بلا را باز یافت

گفت دانستم که رنجت چیست زود

در خلاصت سحر ها خواهم نمود.

 

اماچی شد من وارد دنیای وبلاگ نویسی شدم.بمونه برای پست آینده!

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :