از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

چراغی به دستم

سلام بر عزیزانم ! فکر کنم این آخرین جمع ما کرسی نشینان باشه.

فخرالزمان :آقای دکتر!! چرا ؟شما تازه واردآلمان شدید.هنوزاین دومین شب

               حکایتهای آلمانه.

سوگلی : بابا شما هنوزاز خاطراتتون با آقای سید محمد خاتمی نگفتید!!پس کی تعریف

            می کنید؟

 

ای بابا شما ها چه عجله دارید.بگذارید جملۀ من منعقد بگردد بعد اعتراض کنید. من که نگفتم آخرین جلسه حکایتهای ما.بلکه چون پاییز و زمستان داره تمام میشه،دیگه کرسی را باید جمع کرد.پس این آخرین دور کرسی نشینی ماست.ولی انشاالله بهار میریم حیاط زیر درخت گیلاس می شینیم.  چطوره؟؟

فخرالسادات: حالا شد . خیلی هم عالیه.

 

یه روزخونه داشتم قیمه پلو برای نهار می پختم.که زنگ خونه به صدا درومد.درو باز کردم ودیدم "رفیق علی"اومده. (همانطور که مذهبی ها به یک دیگربرادرمیگن،کمونیستها هم همدیگرو رفیق خطاب می کنند)ایشون از گروه چریک های اقلیت بود.

تعارف کردم،اومد تو . باز مثل همیشه با چشماش تمام اطاق کوچیکم و برانداز کرد.عین خواستگارها. تا حالا خونتون  خواستگار اومده؟با چشماشون یک دور 360 درجه می زنند. از زیر فرش گرفته(چند رجه؟ ابریشمه؟....) تا مبلمان وکریستالهای داخل بوفه،لوسترها،تابلوهای فرش بر دیوار و وزن کردن و سنجیدن عیار جواهرات آویزان شده از اهل بیت و... این رفیق ما هم با کنجکاوی همه جا رومی گشت.صحبت خواستگار شد یاد قصیده ای زیبا از"حمیدمصدق" افتادم که به تازگی یکی از عزیزانم برام هدیه کرده،که حیفم میاد براتون نخونم.

.......

................

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسک های کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد وعروس

صحبت از سادگی و کودکی است

 چهره ای نیست عبوس

..................

.......................

  واقعا دنیای پاک و صمیمی ومعصوم کودکان چه قشنگه!ایکاش بزرگترها از کوچکترها این صداقت وپاکی رایاد می گرفتند. البته بزرگترها، خود یک زمانی کودک بودند وپاک ومعصوم،ایکاش با گذشت زمان از دست نمیدادند!!!!!!!

 خب زیاد حاشیه رفتم.برگردیم پیش رفیقمان.

رفیق علی بین کتابام صفحۀ صدای شاعر را پیدا کرد و پرسید این چیه؟

گفتم:من چون به شعر علاقه دارم،وقتی می خواستم بیام آلمان از جلوی دانشگاه تهران

     چندتا صفحۀ گرامافون که شعرا شعر خودشون و با صدایشان همراه با موزیک متن خوانده اند،خریدم که اگه اینجا گرامافون پیدا کردم،گوش کنم.ایران که رادیو نداشتیم تا چه برسه به گرامافون.حالا اینجاهم که گرامافون قدیمی شده،سخت پیدا میشه.

رفیق علی پرسید: حالا شعر از کدام شاعره؟

گفتم:از شهریار،شاملو..  .همین که گفتم شاملو،اعتراض و نصیحت کرد که چرا شاملو!!! شاملو شاعریست که در رادیو شاه برنامه اجرا میکنه.اینجور شاعرا اپورتونیست هستند،به این شعرها گوش نکن وو....منم مظلومانه گفتم چشم .راست میگی،حالا که گرامافون ندارم تا گوش کنم.اصلا  فراموش کن....

این گذشت بعد از مدتی دوباره رفیق علی سرزده اومد،تو این فاصله یه ضبط صوت کوچیک خریده و تمام شعرهای شعرا راروی نوار پیاده کرده بودم.وقتی رفیق وارد

اطاقم شد،ظبط روشن بود و شاعر باصدای خود اشعارش را می خوند.

رفیق پرسید : این کیه داره شعر می خونه؟

 گفتم:خسرو گلسرخی. گلسرخی یک شاعرانقلابی ومبارزبود که توسط ساواک دستگیروشکنجه شده ودر دادگاهش یک دفاعیه جانانه کرده بود،که در جامعه شدیدا انعکاس پر شوری داشت و بلاخره محکوم به اعدام شد.خدایش روحش را شاد گرداند هرچند که از نظر مکتبی با او هم فکر نبودم و نیستم. ولی علاقه خاصی به او داشتم و دارم.در نزد نیروهای چپی هم که یک بت و اسطوره بود.

خلاصه همین که اسم خسرو گلسرخی را شنید،گوشش را تیز کرد و دقیقا به شعرگوش داد.شعر به اینجا رسیده بود.

چراغی بدستم

چراغی در برابرم

من به جنگ تاریکی میروم.......

رفیق گفت شنیدی چی گفت؟ گفتم چی گفت؟عجب شعر قشنگی!شروع کرد شعر را برام تفسیر کردن.چراغی بدستم یعنی مکتب مارکسیسم،چراغی در برابرم یعنی جامعه سوسیالیستی و جامعه بی طبقه کارگری،من به جنگ تاریکی می روم یعنی،به جنگ علیه رژیم استبدادی شاه و نظام کاپیتالیستی. وو..... پس از کلی تفسیر،گفتم: رفیق اگر ناراحت نشی،من یه کمی شیطنت کردم .این شعرو صدای گلسرخی نبود بلکه همان شاملوبود که دو هفته پیش مورد بی مهری تو قرارگرفته بود.باور نمی کنی ! بیا این جلد صفحه گرامافون و همین شعری که الان با صدای خود شاملو شنیدی،اینجا نوشته.

همین که اینو شنید. یکدفعه رنگ چهره اش عوض شد و رفت ودیگه پشتشم نگاه نکرد.البته فرداش من رفتم سراغش و از دلش درآوردم.ودوستیمون صمیمی تر و بیشترشد.دفعۀ دیگه پیشم اومد،براش شعر پریا را گذاشتم،که کلی کیف کرد.صحبتهایی باز با هم داشتیم،که بمونه به مجلس دیگر.که اینبار باز زیاد طولانی شد.

در ضمن امروز " مریم " خانم از دوستان پر وپاقرص دور کرسی نشین ما بعلت درگذشت پدر بزرگشان نیومدند. از فرصت استفاده کرده از طرف خودم و تمام دوستان این مجلس به ایشان تسلیت و برای روح آن عزیز طلب رحمت و مغفرت می کنیم.

شب بخیرعزیزانم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :