از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

بهار آمد جوانی را پس از پیری زسر گیرم

 

بهار آمد جوانی را پس از پیری زسر گیرم

کنار یار بنشینم زعمر خود ثمر گیرم

بگلشن باز گردم با گل و گلبن در آمیزم          بطرف بوستان دلدارمهوش راببرگیرم

خزان وزردی آنرانهم درپشت سرروزی     که در گلزارجان ازگل عذارخودخبرگیرم

پر و بالم که دَردِی از غم دلدار پرپر شد        بفروردین بیاد وصل دلبر بال و پر گیرم

بهنگام خزان در این خراب آباد بنشستم         بهار آمد که بهر وصل او بار سفر گیرم

اگر ساقی از آن جامی که بر عشاق افشاند

بیفشاند بمستی از رُخ او پرده بر گیرم

(از اشعار عارفانه امام خمینی ره )

 

سلامی چو بوی خوش آشنائی.دگر بار سال نورا به تمام عزیزانم که زحمت کشیدند وباغچه کوچک ما را زینت بخشیدند ودوستانی که موفق نشدن خودشانرا به این جمع برسانند،به همه از حاضر و غایب تبریک میگم،وسالی سبزسبز،سلامتی،سرحالی ،سر زنده ،سرفرازی و بدون خشونت آرزو می کنم. امید وارم که تعطیلات نوروزی به همتون خوش گذشته باشه.

 

اگر یادتون باشه،حکایت ما به اینجا رسیده بود که دوستان جدید که همشون دارای افکارکمونیستی بودند،روی تفکرات من کار می کردند که شاید بتوانند منو جذب گروهشان کرده،تا در انتخابات کنفدراسیون که نزدیک بود، یک رای جمع کنند.

با این رفقا جلسات متعددی داشتم.ابتدا سعی می کردم که فقط گوش کنم.ولی بعد از چند جلسه،شروع کردم افکارو ایده ئولوژی ماتریالیستی را نقد کردن و آنچه در ایران در آن جلسات رو زمینی و زیرزمینی که یاد گرفته بودم،و اینجا بدردم می خورد، در بحثها بکار می بردم.

رفقا دیدند که من زیاد هم دست و پا بسته نیستم ،که هرچه دلشون بخواد تحویلم بدند.ودیدند که  به مبانی فلسفۀ دیالکتیک بیشتر از خودشون آشنا هستم و به این راحتی نمیشه رای جمع کنند. گاهی بحثها بالا می گرفت.صدا ها بالا می رفت ،رگ گردنها بیرون می زد وو..خلاصه پس از آرام کردن رفقا آنچه یادمه گفتم:

رفقا برای نقد کردن افکار و اندیشه فردی یا تعریف وتمجید کردن یک ایده ئولوژی باید ابتدا با آن اندیشه دقیقا آشنا شد و سپس بدون اینکه قصد تحقیر و تخریب آن فرد یا آن طرز تفکر را داشت،در پی نقد آن شد.این درست نیست که هر کس افکارش با من جور نبود،در حزب و گروه من نبود،اپرتونیست،ستون پنجم،غیر خودی،دشمن،منافق ووو... قلمداد وصد جور انگ ومارک سیاسی نثارش کرد. به نظرمن همه

افرادی که صاحب اندیشه هستند،و برای تحقق آزادی وعدالت اجتماعی و انسان دوستی مبارزه می کنند. ودرد و رنج تبعید و شکنجه و زندان را به تن می خرند قابل احترام هستند.خسرو گلسرخی یک کمونیست بود از نظر اعتقادات با اوهم عقیده نیستم ولی بخاطر مبارزاتش در راه آزادی برای من قابل احترام است و اشعارش و آثارش را می خوانم و دوستش دارم.

احمد شاملو یک شاعر،نویسنده،فرهنگ نویس،ادیب،مترجم،نمایش نامه نویس بود، شعر و قصه برای کودکان مثل پریا،دخترای ننه دریا،هفت کلاغون وو.. می سرود اشعار انقلابی وفعالیتهای سیاسی هم داشت و بارها زندانی و تبعید شد ولی نظراتی    هم داشت که با افکار من و خیلی ها هم همسو نبود ولی این دلیل نمی شود که من زحماتی که در عرصه شعروادبیات و سیاست کشید نادیده بگیرم.من او را دوست  دارم و اشعارش را می خوانم و لذت میبرم.هر چند در مورد حافظ نظریاتی دارد که مورد نقد است.مثلا معتقد است که دیوان حافظ تحریفاتی دارد،و در اینکه حافظ یک عارف مسلک بوده شک کرده و در جایی می نویسد " شاید رندی یک لا قبا و ملحد بوده است." قابل ذکر است که این نظر هم با نظریات دینداران و هم کسانی که از زاویه غیر دینی به غزلیات حافظ نگریسته اند،تناقص دارد.و همینطور در مورد فردوسی نظریاتی دارد که از طرف برخی از ادیبان مثل فریدون مشیری و اخوان ثالث شدیدا مورد انتقاد قرار گرفته.

من بر این باور هستم که باید یاد بگیریم،با وجود داشتن اختلاف نظر حرف همدیگر را با دل و جان گوش دهیم واگر پسندیدیم بپذیریم ویا منصفانه وبا حفظ حرمت نقد کنیم.

همچنانکه در قرآن هم داریم که توصیه می کند و بشارت میدهد به بندگانی که اقوال مختلف را گوش میدهند و بهترین آنرا انتخاب و از آن تبعیت می کنند.

چه اشکالی دارد بجای اینکه بجان هم بپریم وهمدیگر را بعناوین مختلف متهم کنیم. همدیگر را دوست داشته باشیم.

بحث به درازا کشید ولی بعنوان یک "عیدی" برای تمام دوستانم که خیلی دوستشان دارم و بعنوان حُسن ختام این جلسه قسمتی از مقدمه شرح گلشن راز از شیح محمد لاهیجی را براتون هدیه میکنم.

 

" .....عارف واقعی کسی است که بر حقیقت فضائل و رذائل واقف گشته و متحلّی فضائل و متخلّی رذائل گردیده، و آنقدر دارای صفای قلب شده،که نسبت بهر جانداری – تا چه رسد به انسان – مهربان است . بحدی وسعت فکر و شرح صدر دارد که پیروان تمام ادیان را هم دینان خود و جمیع نژادهارا هم نژاد خود می داند." 

 

وای بر ما که نه تنها دگر اندیشان را بلکه هم کیشان خود را نیز نمی توانیم تحمل کنیم و به بهانه های مختلف حذف شان می کنیم،وو...

     

خدایا به ما هم آن شرح صدر را بده که بتوانیم ،مخالفین مان را دوست بداریم.

خدایا به فضلت سینۀ بی کینه ام دادی، به جودت شرح صدرم عطا فرما !

 

تا چهارشنبه شب دیگر بدرود.

پ ن :

خداوندان درد من،آه ! خداوندان درد من !

خون شما بر دیوار کهنه ی تبریز شتک زد

درختان تناور دره ی سبز

                      بر خاک افتاد

سرداران بزرگ

                   بر دارها رقصیدند

و آئینه ی کوچک آفتاب

در دریاچه ی شور

شکست.

.......

........

از هر خون سبزه می روید از هر درد لبخنده یی

چرا که هر شهید درختیست.

من از جنگل های انبوه به سوی تو آمدم

تو طلوع کردی

من مجاب شدم،

من غریو کشیدم

                  و آرامش یافتم.

                                    (ازمرحوم احمد شاملو)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :