از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

الهی ! وای بر من اگر دلی از من برنجد !

 سلامی به لطافت باران بهاری،داره بارون میاد،زیر درخت گیلاس خیس میشیم،بریم زیرآلاچیق بشینیم،حالا بهتر شد،خب چائی هم آماده است.پس میتونیم حکایت این هفته را شروع کنیم.

با نزدیک شدن بوقت نماز جمعه، مسلمانان مقیم هامبورگ از ملیتهای مختلف،عرب،

ترک،پاکستانی،هندی،افغانی،اندونزیائی،مالزیائی،آلمانی وایرانی از دانشجو گرفته تا استاد دانشگاه و تاجرو کسبه وکارگربه صفوف نماز می پیوستند.خطبه های نماز به زبان  آلمانی توسط امام جماعت آقای محمد مجتهد شبستری خوانده شد. پس از نماز آقای شبستری منو به یک دانشجوی ایرانی بنام حبیب معرفی کرد و از ایشان خواستندند که منو راهنمائی کنند.

حبیب اولین دوست جدیدم در هامبورگ،پس از احوالپرسی پرسید: حالا کجا ساکنی؟

گفتم فلان هتل. با تعجب پرسید کجا؟؟!!! جوابشو تکرار کردم و دیگه چی شد که رفتم هتل،قضیه اش را نگفتم، راستش خجالت کشیدم. گفت مثل اینکه وضع مالی ات خیلی خوبه! ولی هرچند هم خوب باشه،صلاح نیست هتل بمونی.باهم رفتیم هتل،با هتل تصفیه حساب کردم و چمدانم را بر داشتم و حبیب منوبرد خانه خودش در یک خوابگاه دانشجوئی که حدود ده یا دوازده متری می شد.اطاق تک نفری با تمام سرویس حمام واجاق برقی،یخچال و تخت یکنفری،کتابخانه،میز تحریرو... یک هفته مهمانش بودم در آماده شدن برای امتحان زبان کمکم کرد و روز امتحان برد منو کالج و پس از قبول شدن اطاقی هم در همان خوابگاه برام جور کرد.

خدا را صدهزار مرتبه شکرکردم که هیچوقت منو رها نکرده ، بلکه این من بودم که دچار نسیان شده و به بندگانش دل بستم.حالا سر راهم حبیب را قرار داد و آنچه انتظارش را نداشتم،برام انجام داد،بدون آنکه مرا بشناسد،بی مزد و منت مرا به حریم زندگیش راه داد ومثل یک معلم خصوصی یک هفته تمام در آمورش زبان آلمانی کمکم کرد.بمدت یک ترم در کالج زبان هامبورگ درس خوندم و هرهفته درتفسیر قرآن و ایدئولوژی پای درس و صحبتهای آقای شبستری در مسجد هامبورگ می نشستم.که بسیار پر بار بود.

بمناسبتای مختلف مثل اعیاد مذهبی و یا ملی جهت عرض ادب به همان اقوام پدری سر می زدم.در یکی از این دیدارها که درسالن پذیرائی نشسته بودم واز درس و دانشگاه صحبت میکردیم،میهمانی از همان تجار های فرش وارد شد.پس از سلام وعرض تبریک عید فطر،میهمان از میزبان( با اشاره بطرف من) سئوال کرد : شاگرد جدیدته؟ با لحن خاصی جواب دادند که: نه دانشجوست و اشاره ای نکردند که از فامیلهاست. پس از لحظه ای بانوی میزبان منو به آشپزخانه دعوت کرد و ادامه پذیرائی را دور از میهمانان از ما بهترون ،در آشپرخانه انجام دادند.

ودر آن لحظه از خدا خواستم ،اول ظرفیت داشتن نعمت مال ومنال،مقام ومنصب و علم رابمن عطا کند،سپس صاحب آن نعمات گرداند.تا خود را نبازم،دلی را نشکنم،به کسی ظلم نکنم. الهی ! وای بر من اگر دلی از من برنجد !

بگذریم ،مدارک تحصیلی در ایران را برای گرفتن پذیرش بکمک دوستان به دانشگاههای مختلف فرستادم. اکثر دوستان معتقد بودند که گرفتن پذیرش پزشکی خیلی سخته و تشویق می کردند همان مکانیک یا رشته دیگر در همین راستا را انتخاب کنم.پس از پایان ترم وقبولی در امتحان پایانی کالج، از رشته فیزیک دانشگاه فنی برلین غربی برام پذیرش آمد. خدا جون! من رنج سفر به جان خریدم که پزشکی بخونم،همه رشته ها پذیرش میدن الا پزشکی!!.باز چمدونمو بستم روانه برلین شدم.تا فیزیک بخونم و شاید بعد به متا فیزیک  الهیات راه پیدا کنم.

خب تا برسیم به برلین تا هفته دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :