از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

برلین غربی در دل آلمان شرقی

 

به نیمۀ بهار رسیدیم.چیزی هم نمونده که گیلاس ها برسه.هوا مطبوع،چای هم آماده،دوستان هم سر حال .پس سفر به برلین را آغاز می کنیم.

موقعیت جغرافیائی این شهر برام خیلی جالب بود. همانطور که دوستان مطلع هستند،پس از شکست آلمان هیتلری از کشورهای متفقین. آلمان را به دونیمه تقسیم کردند.نیمه غربی در اشغال سه کشورآمریکا،انگلیس وفرانسه درآمد ونیمه شرقی در اشغال شوروی.چون برلین که پایتخت بود در نیمه شرق قرار گرفته بود،سه کشور غربی برای اینکه در دل کشوربلوک شرق کمونیستی پایگاهی داشته باشند،گفتند پایتخت برلین را نیز باید به دو نیمه تقسیم کنیم.شوروی قبول نمی کرد ولی پس از گفتگوهای زیاد شوروی تسلیم شد ولی به شرطی که نیمه شرقی برلین همچنان پایتخت آلمان شرقی بماند ولی آلمان غربی شهر دیگری را در نیمه غربی برای خود پایتخت انتخاب کند.سه کشور غربی این پیشنهاد را پذیرفتند و شهر" بن" در غرب آلمان را بعنوان پایتخت جدید انتخاب کردند و در نتیجه شوروی دور تا ودور برلین غربی را ابتدا سیم خار دار سپس دیوار کشید که اهالی شرق به غرب فرار نکنند.و حالا من وامثال من وشهروندان آلمان غربی برای رفتن به نیمه غربی برلین مسافتی حدود 200-300 کیلومتر خاک آلمان شرقی را با قطار ویا با ماشین از جاده مخصوص باید طی کنند تا به مرز برلین غربی برسند و البته با تشریفات سخت گیرانه مرز داران آلمان شرقی.مثل اینکه نیمی از شهر بغداد که دورش دیوار کشیده باشند متعلق به خاک ایران باشه،وضعیت برلین هم اینطوری بود.البته ناگفته نماند که حالا حدود بیست سالیست که پس از فرو پاشی شوروی سابق،دیوار برلین هم فرو ریخت و هر دو آلمان متحد شدند.و پایتخت از بن دگر بار به برلین انتقال یافت.

بهر حال باز چمدان زوار درفته ام که دیگه از دستم خسته شده بود بستم واز هامبورگ و دوستان با صفایش خداحافظی کرده با قطار از خاک آلمان شرقی گذشته وارد برلین غربی شدم.

هر سه ماه یکبار در مسجد هامبورگ سمیناری تشکیل می شد که دانشجویان ایرانی مقیم شهرهای شمال آلمان و از جمله برلین در آن شرکت می کردند.در این سمینارها با چند دانشجوی ایرانی مقیم برلین غربی آشنا شده بودم.که یکی از آنها محبت کرده بود و آمد به ایستگاه مرکزی قطار به استقبالم.وبرام خوابگاه جور کرد و با دانشگاه و شهر و دوستان ایرانی آشنا نمود.بدین ترتیب زندگی در برلین شروع شد.ولی نه بعنوان دانشجوی پزشکی،بلکه دانشجوی فیزیک دانشگاه فنی برلین.    

کم کم با دانشجویان ایرانی در برلین آشنا می شدم و همه واقعا مهربان و دلسوز و بهمدیگر کمک می کردند،مخصوصا به دانشجوهای تازه واردی چون من.

یک دانشجوی ایرانی در رشته راه وساختمان بنام حسن بود،که واقعا منبع اطلاعات و روابط عمومی اش خیلی قوی بود.و عجیب روحیه کمک به دیگران را داشت و هنوز هم اینچنین است.او هم برگشته به ایران و مشغول کار و زندگیست و هر وقت از موضوعی خبر دار می شد بهمه خبر میداد،که چنین موردی وجود دارد اقدام کنید،خیلی مفید است.وخیرش به همه میرسید و هنوز هم می رسد.یک روز در" منزا"  ( نهار خوری دانشگاه) بودم،که حسن را دیدم،اومد سر میز نهار و گفت :

سید جان یک مؤسسۀ فرهنگی در آلمان هست که جهت آشنائی فرهنگ ملل مختلف ، وسیلۀ ارتباط افراد را با هم فراهم می کند،تا بایکدیگر رفت وآمد داشته باشند و بدین ترتیب با رسم ورسوم همدیگر آشنا شوند.اگر می خواهی بیا این فرم را پرکن تا ترتیب آشنائی تو با یک خانوادۀ آلمانی را فراهم کند،فقط 50 مارکی حق ثبت نام است.و بقیه خرج و مخارج از قبیل بلیط رفت و برگشت ویک یا دو هفته خورد و خوراکت با آنهاست.گفتم نکنه یک مرکز جاسوسی تحت پوشش فعالیتهای فرهنگی باشه !

گفت نه جانم،این مؤسسه یک مرکز بین المللی است و شناخته شده است و حتی تبادل دانشجوی میهمان با دانشگاههای معتبردنیا را نیزانجام می دهند،فقط یک کار فرهنگی و علمی است.

بلاخره متقاعدم کرد،که می تواند مفید باشد،در نتیجه فرم را پر کردم.در فرم غیر از سؤالهائی کلیشه ای که می شود از خصوصیات و علائق شخصی نیزسئوال شده بود.مثل اینکه از چه غذاهائی مجبورید پرهیز کنید؟ آیا برای شما مهم است که خانواده میزبان شماسیگاری باشند یا در منزل سگ نگهداری کنند؟......؟

منهم ورقه را پر کردم ودر محلهای مشخص شده نوشتم که سیگاری نیستم،مشروبات الکلی،گوشت خوک نمی خورم، ترجیح میدم میزبانم سیگاری نباشند و سگ نگهداری

نکنند.ودوست دارم که تعطیلات " واین آختن " یا همان کریسمس میهمان باشم .چون خیلی تمایل دارم از نزدیک با مراسم کریسمس آشنا بشم .فرم پر شده رابا دو قطعه عکس به آدرس آن مؤسسه فرستادم.پس ازحدودا دوهفته بعد جواب آمد،که من ده روز در تعطیلات   کریسمس میهمان یک خانواده فرهنگی بنام " کلاز رهباین " در شهری بنام" لوبک" خواهم بود.در جوف پاکت نامه یک بلیط رفت و برگشت بنام من نیز  صادر شده بود.در ضمن ازم خواسته بودند که در صورت انصراف در عرض 72 ساعت باطلاع برسانم و یا اگر تمایل داشتم در زمان دیگر میزبان دیگری را پیشنهاد کنند.درغیر اینصورت تلفنی با میزبان که شماره تلفن نیزداده شده بود،تماس بگیرم و از رفتنم پیش آنها خبرشان کنم.

خب اگر بخواهم این میهمانی کریسمس را تعریف کنم طولانی میشه و خسته میشید

بقیه حکایت بماند برای هفته آینده.

تا درودی دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :