از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

میهمان ویژه مراسم کریسمس

به نام حضرت دوست که آرامبخش دلها از اوست.

امتحانات میان ترم انگار نزدیک است ودرسها سنگین تر و تعداد حضارهم نسبتا کمتر.در هر حال برای تمام دوستان مهربانم آرزوی موفقیت را دارم.

خب هفتۀ پیش عرض کردم که دعوت نامه برای میهمانی کریسمس برام آمد.برای  خانوادۀ رهباین نیز نامه ای با یک قطعه عکس از من با کلیه مشخصاتم فرستاده بودند

تا بدانند میهمانشان کیست .روز و ساعت حرکت بسوی میزبان و دوستان جدید آلمانی در شهری بنام لوبک فرارسید.

لوبک یک شهر کوچک بندری در حدود 70 کیلومتری شمال هامبورگ واقع شده،که  از طریق خلیج لوبک به دریای بالتیک و کشور های دانمارک و هلند وسوئد راه دارده.این دفعه دیگه چمدان را نبستم،بلکه یه ساک کوچک با وسائل شخصی برای ده روز مسافرت برداشته و سوار قطار شدم.قطار از بین مزارع و شهرهای مختلف آلمان شرقی که بیشتربه دهات و شهرهای توسعه نیافته شبیه بود،رد می شد و بو وفضای  مرده کمونیستی کاملا مشهود بود ،. وقدم بقدم پادگانها و سربازان شوروی با پرچمهای سرخ و داس وچکش دیده می شد.و هر وقت قطار در ایستگاهی، کوتاه توقفی می کرد. سربازان ارتش سرخ بلافاصله جلوی سکوها می آمدند ،که کسی از افراد آلمان شرقی به قطار نزدیک نشه،و واقعا دراین توقف کوتاه نفس به سختی بیرون می آمد.و وقتی به مرز میرسیدیم و مامورین کمونیستی پیاده می شدندو به مامورین غرب تحویل داده می شد.و وارد آلمان غربی می شدیم ، نفسها آروم می شد.هر چند بیچاره ها با آدم کاری نداشتند ، شاید خودشون هم د لشون می خواست بیان اینور. ولی نمی دونم چرا در آن فضای حکومتی نفسها سنگین می شد.بهر حال پس از چند ساعت تلق تلوق ، قطار وارد ایستگاه لوبک شد.

از قطار پیاده شدم.حالا من میزبانانم را نمی شناختم و نمی تونستم آنها را شناسائی کنم. ولی آنها یک عکس از طرف مؤسسه با کلیه مشخصاتم را داشتند.منتظربودم که از طرف آنها شناسائی بشم.با قدم های آهسته و نگران به طرف سالن ایستگاه قدم بر می داشتم ، که ناگهان دیدم.یک مرد بلوند نسبتا بلند قد با یه دختر بچۀ حدودا 6 ساله و یک پسر بچه شاید 9 ساله در طرفینش از بالای پله ها بطرف من دست تکان می دهند.اول شک کردم که با من هستند،ولی وقتی صدا زدند :

 "هلو سید !  ویر زیند هیر."  هلو سید ! ما اینجا هستیم

مطمئن شدم که خودشون هستند.بچه ها شادی کنان بسویم دویدند،انگارعمو یا دائی شان را پس از مدتها می بینند.مرد بلوند 38 ساله با چهره بشاش و خندان بسویم آمد،و خود و بچه هاشو معرفی کرد.من " کلاز"،پسرم" آکسل" و دخترم " تانیا" و خانومم " بریگیتا " در منزله و منتظر شماست.

پس از معارفه سوار ماشینشون شدم و راه افتادیم.خونه شون در حاشیه شهر در یک منطقۀ ویلائی به نام" نین دورف" نزدیک جنگل بود.تا برسیم خونه در طول راه مرتب حرف می زد.از آنجائی که یک فرهنگی بود مثل یک معلم با حوصله و شمرده و آروم صحبت می کرد.اول فکر کردم شاید داره منو ملاحظه می کنه، تا متوجه بشم که چی داره میگه.ولی بعد دیدم با همه اینجور صحبت میکنه.

کلاز برام تعریف می کرد که وقتی فهمیدم مهمانم یک دانشجو از ایران است،فوری رفتم کتابخانه مرکزی شهر و چند کتاب راجع به تاریخ ،فرهنگ وموقیت جغرافیائی ایران گرفتم و مطالعه کردم،تا فرهنگ و تاریخ کشورتان را بهتر بشناسم. و حالا کلی سئوال دارم که در طول اقامت تان از شما خواهم پرسید.رسیدیم خونه شون وبانوی میزبان با کمال خوشروئی خیر مقدم گفت.در طبقه بالا که اطاق بچه ها و اطاق خوابشان بود،اطاق آکسل پسرشان را برای من آماده کرده بودند و آکسل به اطاق خواهرش تانیا موقتا نقل مکان کرده بود.منو به اطاقم راهنمائی کردند.حمام،سرویس بهداشتی و هرچه لازم بود بهم نشون دادند.و برگیت گفت: هرچه لازم داشتی بگوئید و راحت باشید و اینجا را مثل خونه خودتان بدانید.

در بدو ورود احساس غریبی داشتم.تا کنون در یک جمع وخانوادۀ آلمانی نبودم.نمیدونستم چی بگم،چکار کنم،می ترسیدم حرکتی انجام بدم که خوشایند آنها نباشه.زبان هم آنچنان مسلط نبودم که همه چیز را بفهمم ویا منظورم را دقیق بفهمانم.ولی برخورد صمیمی و دوستانه آنها باعث شد خیلی زود آن حس غریب برطرف بشه.پس از گذشت یک روز کلاز گفت:دیگه با هم " دووتچسن " کنیم. یعنی همدیگر را تو خطاب کنیم.در آلمان وقتی با هم صمیمی میشن،همدیگر را تو خطاب می کنند.چون معتقدنداستفاده ازتو صمیمت را نشان می دهد.

همان روز اول رفتیم بازار و از فروشگاه هائی که متعلق به عربها یا ترکها بود گوشت و مرغ ذبح اسلامی خرید و تمام آن مدت که من میهمانشان بودم گوشت خوک و مشروبات الکلی نخوردند.تمام جاهای دیدنی لوبک را در این ده روز نشان دادند.

وشب میلاد حضرت مسیح می خواستند که کلیسا بروند.

با احتیاط ازشون پرسیدم که:

 منهم میتونم در مراسم دعا در کلیسا شرکت کنم؟که جواب دادند:بله صد البته.شب میلاد مسیح در کلیسای بزرگ شهر که مملو از جمعیت بود،رفتیم.کشیش سخنرانی و موعظه می کرد و بین صحبت ها ارگ بزرگ، موسیقی مخصوص دعا را می نواخت و تمام جمعیت با نظم خاصی باهم دعا می خواندند.که من چیز زیادی نمی فهمیدم. من هم در دلم می خواندم "وسلام علیه یوم ولد و... السلام علیک یا عیسی روح الله....السلام علیک یا عیسی بن مریم....."

هرچه بود،فکر کنم حرف دل من مسلمان شیعه وحرف دل آن مسیحیان معتقد یکی بود.منتهی هر کدام با روش و منش خاص خودشان.آنها آن شرح صدر را داشتند که مرا در مراسم بزرگ رسمی شان با طیب خاطر شرکت دهند،ولی نمی دانم چرا ما آنهارابه مساجد و اماکن مقدس خود راه نمی دهیم، ونجس و... میدانیم و غیر از خود کسی راقبول نداریم وفقط خود را بهشتی می دانیم،وبهشت را دربست از حالا پیش خرید کرده ایم!!!!       

آخ زدیم باز تو خاکی، از حکایت دور شدیم،خب این نشان می ده که شب به آخر رسید

وحکایت همچنان باقیست،و شما مهربانان جان، خسته.

همگی را بخدا می سپارم،موفق باشید.تا هفتۀ آینده بدرود.

آهان راستی! تا دارید چایی نوش جان می کنید،یک اطلاعیه خدمتتون دارم.هفته آینده من دو سه روزی مسافرم.به جای چهارشنبه شب، اگر زنده باشم جمعه در خدمتتون خواهم بود.پس تا جمعه خدا نگهدار.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :