از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

پاپا نوئل Weihnachtsmann

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست.

اردیبهشت ،بهشت ماه های ربیع به آخرین روزهایش رسید،و چه زود دیر شد.

زمانی که مدرسه میرفتم، روزهای آخر اردیبهشت سخت می گذشت،چون خودمونو آماده امتحانات خردادمی کردیم.لذا می گفتیم اردیجهنم.ولی شما عزیزان جان که همه الحمدالله در طول سال درس خونده اید،و آمادگی دارید.انشالله که هرروزتان اردیبهشت و سبز سبز باشد.

 خب اگر یادتون باشه هفته پیش عرض کردم،تا پاسی از نیمه شب ،شب میلاد حضرت عیسی بن مریم(ع) در کلیسای بزرگ شهر با میزبانانم دعا خواندیم،صف به صف،  دوش به دوش،من مسلمان هم، همردیف آنها در جمع آنها. همه عیسی مسیح را می خواندیم،هر که با ظن خود شد یار او،دمساز او. خدای را بندگانند، که ایشان معشوقند و محبوبند ،و حق تعالی طالب ایشان است  و هر چه وظیفه عاشقان است،او برای ایشان می کند.

حال خوبی بهم دست داده بود،پس از راز ونیاز بر گشتیم خونه.

زیردرخت تزئین شده کریسمس،کادوهایی که باصطلاح " واین آختس مان" یا همان پاپا نوئل آورده بود چیده بودند.

مادر بزرگ یکی یکی کادوها را بر می داشت و اسم کسی که روی کادو نوشته شده بود،می خوند وبه صاحبش می داد،و یک کادوهم به اسم من بود.همه با شادی خاصی باز کردند،برای من هم پاپا نوئل یک شال گردن ابریشم یشمی رنگ هدیه کرده بود.

منم متاسفانه هیچ فکر اینجارو نکرده بودم که باید کادوئی بدم،شب قبلش یک عکس سیاه قلم از آکسل و تانیا کشیده بودم،اونوکادوش کرده گذاشته بودم زیردرخت کاج .با دیدن عکسها بچه ها کلی ذوق کردند.وکلاز آنها را بعدا قاب کرد و به دیوار زد،که هنوزم که هنوزه، به دیوارنصبه.

در طول این ده روز تعطیلات کریسمس،با همه فامیلها و دوستانشان آشنا شدم.به خانه آنها جهت عید دیدنی میرفتیم،و آنها هم می آمدند.و در هر فرصتی از اوضاع ایران وسیاست و حکومت شاه می پرسید،و بحث می کردیم.وقتی 22 بهمن 57 انقلاب پیروز شد،کلاز اولین نفری بود که به من تلفن زد و تبریک گفت.

 در این مدت که با هیچ ایرانی هموطن تماس نداشتم و مجبور بودم که فقط آلمانی حرف بزنم،کلی زبانم پیشرفت کرد،طوری بود که وقتی خواب می دیدم در خواب هم آلمانی حرف میزدم.و هر مطلبی را که می خواستم بگم مثل سابق توی ذهنم اول از فارسی به آلمانی ترجمه نمی کردم،ویرایش نمی کردم،تا آنرا بیان کنم.

اینجا از فرصت استفاده می کنم،وبه تمام دوستانی که تصمیم دارند،احیانا به کشوری جهت ادامه تحصیلات سفر کنند،توصیه می کنم برای مدتی با هموطنان تماسی نداشته باشید.تا مجبور شوید که صحبت کنید.این باعث میشه زبانتان تقویت بشه .یک ایرونی را می شناختم ،که شش ماه اول ورودش در یک خانواده در ایالت بایرن پانسیون شده بود.وقتی دوره اش تموم شد،واقعا زبان آلمانی را خوب حرف میزد آنهم با گویش بایرنی .که خیلی ها فکر می کردند که شاید مادرش اهل مونیخ باشد.البته تماس اولیه با ایرانی ها برای راهنمائی در غربت ولایت الزامیست.و پس از مسلط شدن به زبان ، در طول اقامت در غربت باز باید حتما با هموطنان رفت و آمد داشت.که این نیاز است،وگرنه انسان دچار بیماریهای روحی می گردد. و ما افرادی را شاهد بودیم که از ایرانی ها بریده بودند،و پس از مدتی دچار بیماریهای روحی شدند و کارشان به بستری شدن کشید.

 بهر حال بگذریم ،داشتم چی می گفتم؟ ها بله ! خلاصه این سفر باعث شد،که دوستان بسیار خوب  آلمانی پیدا کنم، که پس از گذشت بیش ازسی و چهار سال هنوز دوستیمان پابرجاست و مرتب در ارتباط هستیم و پس از مراجعتم به ایران دو بار به آلمان سفر کرده ام که هر دوبار باز میهمانشان بودم و این باعث شد که با فرهنگ و زندگی آنها از نزدیک آشنا بشم، وفرهنگ ایران و ایرانی را به آنان نیزمعرفی کنم.

خلاصه ده روز تعطیلات کریسمس خیلی زود تمام شد وساعت برگشت فرا رسید.و در این مدت بقدری به هم انس گرفته بودیم،که موقع خداحافظی برگیت بانوی مهربان میزبان، به آرامی اشک بر گونه هایش جاری شد.و بچه ها دستمو محکم گرفته بودند که نرو.کلاز به بچه ها می گفت : سید بازم میا د پیشمون،ما هم میریم برلین پیشش. با سوت قطار ،از هم جدا شدیم،ودستها به امید دیار مجدد تکان می خوردند.

خب دوستان مهربانم،قطار زندگی نیز در حرکته،امیدوارم مسیر حرکت قطار زندگیتان همیشه سبز سبز باشه و به اوج خوشبختی و سعادت برسید.

تا ایستگاه دیگر و هفته دیگر بدرود.

تعطیلات کریسمس در منزل کلاوز مادر بزرگها آکسل ، تانیا و من مشغول یک نوع بازی فکری هستیم!

 

 

 

من همراه مادر و مادربزرگ در کنار برکه ای که آبش یخ بسته بود ایستاده و تانیا را تماشا می کنیم که با کفش اسکی که شب کریسمس کادو گرفته بود مشغول اسکی بازی است.

 

 

 

کلاوز در کنار خلیج لوبک (البته این عکس مربوط به حدودا ١٠ سال پیش است)

 

 

کلاوز و همسرش در کنار مادرش که در سن ٩٩ سالگی پارسال فوت کرد

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :