از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

فرشته

سلام ای یاران دیرینه من ! ای همسفران خاطره ها، سلام ای عزیزان معبودم.

عزیزانم ! حتما بخاطر دارید،که در دانشگاه فنی برلین در رشته فیزیک داشتم درس می خوندم،هر چند در سالن درس و آزمایشگاهی که بنام" انیشتن " مزین بود ،درس خواندن و کار کردن یک حس خاص خوبی به آدم دست می داد ولی من  به دنبال پزشکی بودم،

پیش خودم گفتم: " حالا که زبان آلمانی در حدی هستم که دیگه بدون کمک این و اون خودم تقاضای پذیرش کنم.بقول معروف سنگ مفت و گنجشک هم مفت.فرم تقاضای پذیرش پزشکی را پر می کنم وبا مدارک می فرستم،یا پذیرش میدن یا نمیدن،اعدامم که نمی کنند. "همزمان با آن برای رشتۀ مکانیک هم تقاضا نوشتم، که اگر پزشکی جواب رد دادند، لااقل همان رشته مکانیک را که در ایران خونده بودم،ادامه بدم.برخلاف نظر اکثر دوستانی که مدتها قبل از من در آلمان تحصیل می کردند و معتقد بودند ، که پزشکی سخت پذیرش میدن.بالاخره خودم مستقلا اقدام کردم، تا چه پیش آید.

پس از گذشت مدتی، با توجه به سوابق تحصیلی ام در ایران بلافاصله در رشتۀ مکانیک از دانشگاه فنی لوبک برام پذیرش اومد و منو برای مصاحبه و امتحان دعوت کردند، ولی از پزشکی باز خبری نشد.

خدایا چکنم!!! تا کی منتظر پزشکی باید باشم؟ اگر مکانیک را شروع نکنم،و همینطور منتظرپزشکی باشم،چون دیگه دانشجو حساب نمیشم ،پلیس اتباع خارجی بهم اجازۀ اقامت نمیده.چاره ای نبود،مجبور شدم راه لوبک را در پیش بگیرم.

با" کلاوز" تماس گرفتم و گفتم پزشکی نشد دارم میام لوبک تا مکانیک بخونم.کلاوز و مخصوصا بچه ها کلی خوشحال شدند.

باز کاسه کوزه هامو جمع، از دوستان برلینی خداحافظی کردم و رفتم لوبک.

کلاوز پیشنهاد کرد، تا خوابگاهی پیدا نکردی ،پیش ما بمون،خب منهم جای دیگه ای نداشتم،مجبور شدم پیشنهادشان را قبول کنم. واز طرفی آلمانی ها مثل ما تعارف شاه عبدالعظیمی که ندارند،وقتی پیشنهادی میدن،واقعا از صمیم قلب میگن.

فکرکنم دو ماهی مثل یکی از اعضای خانوادۀ رهباین با آنها زندگی کردم،صبح ها با هم صبحانه می خوردیم،همراه آکسل پسرشان سوار اتوبوس می شدم،او می رفت مدرسه و من دانشگاه.آخرهفته ها با هم میرفتیم خرید،گردش در جنگل،بندر و در رستورانی که در داخل یک کشتی بود، غذای دریائی مثل ماهی می خوردیم.خلاصه درطول اقامتم نزد این خانواده ،واقعا بمن خیلی خوش گذشت،که هیچوقت فراموشش نمی کنم.

هر روز که در دانشگاه به تابلوی اعلانات نگاه می کردم که آیا اطاقی برای اجاره کردن وجود داره یا نه! یه روزچشمم به یک آگهی خورد که اطاقی اجاره می دهند،منتهی بدون مبلمان.اطاقی کاملا خالی .خوابگاه دانشجوئی همگی مجهز بودند به تمام وسایل زندگی،ولی این مورد، کاملا لخت و عور بود،حتی حمام هم نداشت.ولی مبلغ اجاره اش پایین بود.از گرفتنش منصرف شدم.

اومدم خونه با کلاوز جریان را مطرح کردم،او گفت معطل نکن،بریم قرارداد را ببندیم،اینجا یه شهر کوچکیه، خوابگاه محدوده،خونۀ ارزان قیمت هم سخت پیدا میشه.

گفتم: آخه خونه هیچ وسائل زندگی نداره

گفت : نگران نباش، همه چی جور میشه.

خونه را اجاره کردم،دو روز آخر هفته،یعنی شنبه و یکشنبه کلاوز یک ماشین استیشن فولکس را که مخصوص ترانسپورت بود،از یکی از همکارانش گرفت و با هم راه افتادیم تو شهر از این خونه به آن خونۀ دوستان و فامیل هاش. از انباری وسائلی که لازم نداشتند،و دور انداختنی هم نبودند،جمع وبار ماشین کرد. تمام وسائل (تخت خواب،کمد،موکت،یخچال،اوجاق برقی،قهوه ساز،جارو برقی،ووو........).مادر خانومش هم یه پرده توری برای پنجره ها دوخت. و باجناق اش میز و صندلی،و یه دوچرخه برام آورد.در عرض دو روز از اون خونۀ لخت و عور یک خونۀ زیبا مثل عروس برام درست کردند.واقعا مونده بودم ،هاج و واج،نمی دونستم چی بگم. بقول خودشون " اشپراخ لووس" شدم. زبانم بند اومده بود.

خدای من تا حالا آلمانی ها را کم عاطفه، بی احساس ،مغرور،و... معرفی کرده بودند.

ولی اینها آلمانی هستند؟یا "فرشته " !!!!

 

در انتهای کوچه ای که این خونه،قرار داشت،یک برکۀ بزرگ زیبائی بود که بعضی وقتها میرفتم کنارش می نشستم،به افرادی که با قلاب ماهی می گرفتند تماشا می کردم و هم درس می خوندم.

"تانیا" دختر خردسال شان در نزدیکی خونه من کلاس نقاشی میرفت،هروقت دخترشان را می آوردندکلاس نقاشی بمن هم سری میزدند.چند بارهم به یک ناهار ایرانی دعوتشون کردم. از قیمه پلو خیلی خوششون می اومد.پلو را که در پلو پز می پختم و درسته در می آوردم،برای کلاوز خیلی جالب بود،می گفت " رایز کیکس" یعنی کیک برنج.

میز ناهار خوری نداشتم،به روش ایرونی سفره پهن می کردم،بچه ها راحت مثل ما،دور سفره می نشتند،ولی کلاس هرچی سعی می کرد،نمی تونست راحت بشینه و غذا بخوره،می گفت تو یوگا کار کردی؟ چطور اینطور راحت می شینی.!! بلاخره خسته می شد و بشقابشو ور می داشت و پشت میز تحریر می نشست و به غذا خوردن ادامه می داد.

 

خلاصه ، جونم بهتون بگه، زندگی در لوبک،یکی از بهترین دوران عمرم بود،و هیچوقت فراموشش نمی کنم.و خاطرات زیادی از لوبک و از این دوستان صمیمی و بی ریا دارم،که اگر بخوام همشو تعریف کنم ،به خاطرات دیگه نمی رسیم. 

خب بعضی از عزیزان جان امتحان دارند،دیگه بیش از این وقت تونو نمی گیرم.

تا چهارشنبه شبی دیگر،تا خاطرۀ دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :