از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

ورود به دنیای مجازی

اما چی شد که وارد دنیای وبلاگ نویسان شدم
قدیما نه تلوزیون بود نه ماهواره نه اینترنت ونه اینهمه وسایل ارتباطات رسانه ای. پاییز و زمستان که شبها ش طولانی تره،خانواده ها دورهم زیر کرسی می نشستند.( شاید امروزه روز خیلی از جوونها و نوجوونها ندونند که کرسی چیه!منظور از کرسی نه کرسی استاد دانشگاهیه،نه کرسی نمایندگی مجلس سنا و ...... بلکه یک وسیله گرمایشی بود).
خلاصه القصه!
پدر خانواده،یا پدر بزرگ، مادر بزرگ با بچه ها دور کرسی می نشتند و قصه یا خاطرات خود را تعریف میکردند.وتنقلاتی مثل تخمه،بادوم،پسته،کشمش،برنجک،شاهدونه،وو......ومیوه فصلی مثل انار وو... می خوردند وکلی کیف می کردند.آه یادش بخیر،چه شبهای خوبی بود،شاهنامه، حافظ ،مثنوی مولوی خونده می شد.داستان شاه و کنیزک و تشخیص دادن مشکل کنیزک با گرفتن شرح حال و نبض توسط آن حکیم حاذق از همان زمان و آن شبها در ذهنم ماند،ودر عالم تخیل نقش او را بازی می کردم.  ولی متاسفانه امروزه روز این دورهم جمع شدنهای خانواده ها بندرت اتفاق می افته.همه جوونها بیشتر اوقاتشان پای کامپیوتر،وغرق در شبکه های ارتباطی هستند ویا غرق تماشای سریالهای تلوزیونی.
تا اینکه یک روز از روزها بچه هام اصرار کردند که بابا حالا که وقت نمی کنیم دور هم جمع شویم وشما از خاطرات دوران دانشجویی و جوونیهای خودتون تعریف کنید.بیایید در وبلاگ از خاطرات و تجربیات خود بنویسید تا نه تنها ما بلکه خیلی افراد دیگه بتونند پای صحبت شما بشینند، واز شما سوال کنند یا نظر خودشونو به شما بگند.وبه جای ما سه نفر با هزاران نفر می تونید در تماس باشید.
ولی من می گفتم : آخه عزیزانم حرفهایم،خاطراتم شاید برای شما جالب باشه،برای دیگران اهمیتی نخواهد داشت،در ضمن من یه شهروند کاملا معمولی هستم و خاطراتم و حرفهایم نیز به تبع آن کاملا ساده وپیش و پا افتاده ست.جذابیتی نخواهد داشت.
ولی بچه هام دست بردار نبودند،اونقدر تو گوشم خوندند وبقول خودشون مخمو تیلیت کردند،که سرانجام منو وارد دنیای مجازی کردند.ُ
اینجوری شد که منو هم وادی وبلاگ نویسا کردند، وگرنه من کجا و
 وبلاگ نویسی کجا!
در ضمن از کلیه عزیزانیکه منو با ارسال کابینت ببخشید با ارسال
کامنت مورد الطاف خود قرار دادند متشکرم.
خب ببخشید باید برم نبض بیماران را بگیرم .تا دیداری دیگر در تماس مجازی،خدا پشت وپناهتان.
دوستدار شما نبضگیر

با کمی تاخیر جواب کامنتها در قسمت کامنتدونی داده شد...

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :