از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

یک اتفاق بزرگ

سلام بر عزیزان و یاران با وفایم، که باوجود اینکه بعضی هاتون امتحان دارید،بازهم

به شبهای خاطره گویی ما سر میزنید.

خب سعی می کنم کوتاه تر باشه و زیاد وقتتونو نگیرم.

 

جونم بهتون بگه ،که زندگی ودرس و دانشگاه در لوبک بخوبی پیش می رفت.

لوبک چون یک شهر کوچکی بود،اکثرا همدیگر را می شناختند،بر خلاف شهرهای بزرگ مثل برلین، هامبورگ ومونیخ،که حتی در یک مجموعه مسکونی کسی کسی را نمی شناخت،اکثرا هرکی دنبال کار خودشه،ولی در لوبک اینطور نبود،در خیابان،در اتوبوس بهمدیگربه" نام" سلام می دادند،به احترام همدیگر کلاه شان را کمی بلند می کردند،و همیشه تبسمی بر لب داشتند،که در شهرهای بزرگ برعکس غالبا چهره ها گرفته ،خسته و عبوس بود.

بالطبع در شهرهای کوچیک ،رفت و آمد، وکردار آدم بیشتر تحت نظر بود.

مثلا یه بارکه "کلاوز" با خانومش دخترشان را به کلاس نقاشی آورده بودند،تصمیم می گیرند که به منهم سری بزنند.وقتی زنگ خونۀ منو می زنند،پیرزن طبقۀ بالا سرشو از پنجره بیرون میاره و می پرسه با " اون زر سید "  یعنی با سید ما کار دارید؟ ( در آلمان وقتی به کسی علاقه داشته باشند،اون شخص را از خود می دانند و میگن " اون زر" یعنی مال ما . و کلاوز می گفت،همسایه ات نهایت صمیمیت خود را نشان می دهد ، که میگه "سید ما").

درهرحال ،پیرزن همسایه می پرسه با سید ما کار دارید؟ کلاوز جواب میده : بله.

پیرزن همسایه به ساعت مچی اش نگاهی میکنه و میگه : پنج، شش دقیقۀ دیگه با دوچرخه اش میرسه. کمی صبر کنید،الان میر سه.

کلاوز تعریف میکرد،که واقعا تو بعد از شش دقیقه بعد با دوچرخه ات رسیدی.

و این نشون میده،که اطرافیان در شهرهای کوچک چقدر آدمو تحت نظر دارند.

و دقیقا همسایه می دونست ،کی میرم، کی میام،با کی رفت و آمد دارم.

 

و اما یه روزی که خونه نشسته و مشغول حل یه مسئلۀ استاتیک بودم،یک اتفاق بزرگی در زندگیم افتاد.

خب قول داده بودم امشب زیاد وقتتونو نگیرم،امتحان دارید.تعریف اتفاق مهم بماند برای هفته بعد.

 

سوگلی : بابا اذیت نکنید،شما تازه شروع کردید!

فخر الزمان : آقای دکتر! باز شروع کردید؟تورا خدا بگید، هنوز اول شبه !

 

خب باشه. چشم! با اجازه ادامه میدیم.

بله داشتم می گفتم که مشغول درس و مشق بودم،که در خونه زده شد،پشت در،

همسایه ام بود. گفتم : بفرمایید.

همسایه گفت: آقای رباین تلفن زده اند و باهات کار داره.

نگران شدم!این وقت شب چه کار داره؟ما همین عصری باهم بودیم؟!! تلفن نداشتم،بخاطر این به همسایه زنگ زده بود. تا برم بالا خونۀ همسایه،فکرم هزار راه رفت،نگران شده بودم.

گوشی تلفن و برداشتم.

گفتم : سلام کلاوز!چی شده؟

کلاوز گفت: سید! نشسته ای یاایستاده ای؟

گفتم: ایستاده ام.

گفت: پس بشین.

گفتم: خب نشستم.جون به لب شدم. چی شده؟

ولی لحن و تن صداش نگران کننده نبود،

گفت نگران نباش! یه خبر خوبی برات دارم،گفتم بشین چون میترسم از خوشحالی بیوفتی زمین و صدمه ببینی.حالا نشتسی یا نه؟

گفتم :اذیت نکن کلاوز! نشسته ام، بگو!

گفت: از دانشگاه برلین برات پذیرش پزشکی اومده.

کلاوز حق داشت،باید می نشستم،چون با شنیدن این خبر داشتم کالبد تهی میکردم.

کلاوز ادامه داد،ولی تو فقط 48 ساعت فرصت داری که خودت را معرفی کنی،وگرنه

اسمت را حذف خواهند کرد، هر چند حالاشم ،اسمت را خط زده اند.

حالا جریان خط خوردن نامم از لیست پذیرش پزشکی چی بود و کلاوز چطور متوجه شده بود بماند دیگه برای هفته بعد.

خوب خسته تون کردم. شب خوبی داشته باشید.تا چهارشنبه شب دیگر و دیدار مجدد بدرود. 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :