از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

تلخ و شیرین

این طبیبان بدن دانش ورند             بر سقام تو ز تو واقف ترند

هم زنبض وهم زرنگ وهم زدم       بو برند از تو بهر گونه سقم

هم زنبضت هم زچشمت هم زرنگ    صد سقم بینند در تو بی درنگ

                                                                                         (مولانا)

 

سلام بر دوستان همدل و باصفای محفل بی پیرایۀ چهارشنبه شبها.

خیلی خوش آمدید.می بینم که دارید با چشم مشتری به گیلاسها نگاه می کنید.چیزی نمونده که برسه.انشالله بزودی از میوه هایش بهره مند میشیم.

خب ، هفتۀ پیش عرض کردم که کلاوز تلفنی مژده داد ، که از پزشکی پذیرش آمده.

ولی چرا اسمم خط خورده و چرا ضرب الاجل 48 ساعته ، فکرم را مشغول کرده بود از کلاوز پرسیدم از کجا این خبر را شنیدی؟ گفت یکی از دوستانت به نام تقی از برلین زنگ زده وگفت اگر می خواهی پزشکی بخونی، هرچه زودتر به دانشگاه برلین مراجعه کن.

شبانه راه افتادم رفتم برلین ، پیش دوستم آتقی.پرسیدم جریان چیه؟

آتقی تعریف کرد که:یکی ار دوستانمان به نام محمد،رفته بود دانشکده پزشکی،ببینه که آیا دوستش به نام سعید در پزشکی قبول شده یانه!که در لیست اسامی قبول شدگان نام تورا می بینه که خط خورده.تعجب می کنه،میره دفتر امورپذیرش دانشجویان تا علت خط خوردن نامت را جویا بشه.که جواب می دن:

بله دوست شما قبول شده،ولی در زمان مقرر خود را معرفی نکرده و ما تصور کردیم

که لابد تمایل برای ثبت نام ندارد، لذا اسمش را خط زدیم.

دوستم محمد توضیح می ده که:ایشان در برلین نیست و از قبولیش خبر نداره،شما اجازه بدید،که باو خبر بدیم.مسئول مربوطه میگه که به شما 48 ساعت وقت می دیم،

که خود را معرفی کند،وگرنه بجای او از ذخیره ها ثبت نام خواهیم کرد.

خلاصه محمد سراغ تو رو از همۀ بچه ها میگیره که، کی از سید خبر داره،تا اینکه با من تماس میگیره،که من میگم،یه تلفنی از سید دارم،او لوبکه،که منهم بلافاصله زنگ زدم ، تا خبرت کنم.

 

خدای من،نمی دانم این اسمش را شانس بگذارم،یا ولی هرچی باشه نظر لطف الهی بود،بعد از این همه انتظار و امید و سماجت و عمر تلف کردن بالاخره در دقیقۀ نود و یابهتر بگم  در وقت اضافی سرانجام به هدفم رسیدم.

پس از یک مصاحبه با مشاور دانشجوئی،در رشته پزشکی دانشگاه برلین ثبت نام کردم،وخانه و اثاثیه در لوبک را به صاحبان مهربانش پس دادم وبا خانوادۀ رهباین، که باور نمی کردند که آنها را ترک میکنم،خداحافظی کردم.یک حالت عجیب تلخ و شیرین داشتم،تلخ،چون داشتم آن عزیزان را با آنهمه زحمتی که برایم کشیده بودند و از هیچ گونه خدمتی دریغ نکرده بودند،ترکشان می کردم،و شیرین که در نهایت به هدفم رسیدم. که هم ز نبض وهم ز رنگ و هم زدم بتوانم "سقم" یا بیماری انسانهای درد مند را تشخیص و درمان کنم.

بچه ها هیچ باور نمی کردند ،حالا که خونۀ به این قشنگی برام مهیا کردند،پس از دو سه ماه آنرا ترک کنم.کلاوز می گفت ، سید مثل "سیگوینه" یعنی مثل کولی ها، مثل عشایر میمونه، یک جا بند نمیشه،مرتب مهاجرت می کنه. بعید نیست دوباره اومد پیشمون.   

نه دیگه با گرفتن پذیرش پزشکی،تا بازگشتم به وطن در برلین ماندگار شدم.

 

خب بعد ازاین فصل جدید خاطراتم با دنیای پزشکی و با شروع مسایل سیاسی و شروع انقلاب همراه خواهد بود.سعی می کنم آنچه در ذهنم مانده و زیاد کسل کننده نباشه براتون تعریف کنم.

تا چهارشنبه شب دیگرمهربانان جانم را بخدا می سپارم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :