از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

پرستاری

 

به نام حضرت دوست که هر چه داریم ازاوست

سلام بر یاران با وفایم.خب گیلاسها تقریبا رسیده،می تونید از خود پذیرائی کنید.

مسابقات جام جهانی فوتبال هم شروع شده،علاقمندان فوتبال دوست دارندکه زودتر پای گیرندگانشان بنشینند.از طرفی امتحانات دانشگاهی هم به اوج خود رسیده.

خب من قول میدم بموقع کات کنم.

از طرف یکی از عزیزان جان که علاقمندند که در آلمان پزشکی تحصیل کنند،پیشنهاد شده که روش تحصیل در آلمان راتوضیح دهم.

البته اطلاعات من به روز نیست.شما می توانید از اینترنت بطوردقیق آخرین اطلاعات را کسب کنید،ولی چشم من سعی میکنم بطور خلاصه درحدی که برای سایرعزیزان خسته کننده نباشه،هر دفعه پیش آمد توضیح هاتی بدم. 

سرانجام پس از انتظار زیاد وپایداری وبا سماجت و با فضل و عنایت الهی،توانستم به رشتۀ پزشکی دست یابم.

برای شروع در رشتۀ پزشکی یک گواهی دو ماه کارآموزی پرستاری در یک بیمارستان و دو هفته نیز گواهی کمکهای اولیه از صلیب سرخ  راباید به دانشگاه ارائه می دادم.البته می شد آنرا پس از ترم اول یا دوم نیز انجام داد.

در نزدیکی خوابگاه یک بیمارستان بود،به آنجا رجوع وتقاضای کارآموزی کردم و بلافاصله موافقت شد.برای اولین بار بود که دریک پیراهن وشلواروکفش سفید در بیمارستان مشغول کار شدم.حس عجیبی داشتم،باورم نمی شد که در بیمارستان دارم کار میکنم.

 آلمانیها معتقد هستند که یک پزشک باید بداند که دربیمارستان درسطح پرستاری چه میگذرد و خود باید آنرا شخصا تجربه کند.

بر خلاف ایران ، در آلمان معقوله ای بنام همراه وجود ندارد.اطرافیان بیمار فقط در ساعات ملاقات به بیمارستان می آیند وفردی به نام همراه شب و روز نزد بیمارنمی ماند،و لذا تمام کارها را ازلگن گذاشتن زیر بیمارو تمیز کردن و حمام کردن بیمار،غذا در دهان بیمار گذاشتن تا مسائل بهداشتی وانجام دستورات پزشکی بعهدۀ پرستاران است.

همان روز اول،پرستار با تجربه ای که مسئول آموزش دادن من بود،بمن گفت :

تا حالا مرده دیده ای؟ از مرده نمی ترسی؟

گفتم مرده که ترس نداره. از زنده ها بیشتر می ترسم.خندید و گفت پس می تونی پزشک خوبی بشی. پس بیا باهم بریم بیماری که مرده ببریم سرد خانه.

اول بسم الله ،کارم شد مرده کشی.خلاصه از لگن گذاشتن ، وزیر بیمار را تمیز کردن،

لباس بیمار را عوض کردن،حمام کردن،ریش بیماران را اصلاح کردن،سرشان را شانه کردن،غذا دهانشان گذاشتن،ظرفها را جمع کرده،در آشپزخانه شستن،بیماران را در حیاط که شبیه به پارک بود گردوندن،و آماده کردن برای ساعت ملاقات وووووو....... تا خواندن پروندۀ بیماران،و دادن داروهای تجویز شده وانجام تزریقات و گرفتن خون و آماده کردن برای آزمایشات وانجام رادیو گرافی،آندوسکپی وو.....

را در عرض این دو ماه یاد گرفتم.و در آخرین روز 200 مارک به حسابم بابت پول تو جیبی وایاب ذهاب واریز کردند.

روزآخراز سوپروایزرپرسیدم، که اگر از کارم در این دوماهه راضی هستید،میتوانم

برای تامین مخارج زندگیم،هر وقت نیاز داشتید،شبها در این بیمارستان کار کنم؟

سر پرستار گفت:کار در شب وکشیک شب با روز یه کمی باهم فرق می کنه.باید دو شبی با یک پرستار در بخشی کار کنی ،تا روش کار کردن در شب را هم یاد بگیری،آنوقت در مورد کشیک شب با" شف" یعنی رئیس صحبت می کنم.بعد به دفتر خود یک نگاهی کرد و گفت:

سید عجب شانسی داری! اینجا یک بیمار خانومی هستش که پسرش تقاضای" پرستار خصوصی بر بالین" نموده و شبی یکصد مارک هم دستمزد میده. بیا پرستاری این خانوم را بکن  ودر ضمن از پرستارشب بخش هم یاد بگیر که شبها چه باید کرد.حال چی میگی؟ اسمتو در برنامه بنویسم؟ تو دلم گفتم: کور از خدا چی می خواد؟ دو چشم بینا. زول زده و فکر می کردم.سوپروایزر گفت :

چرا ماتت برده؟چکار کنم؟ می خواهی یا نه؟!!

گفتم: آخه از عهده دو کار بر میام؟ هم پرستاری خصوصی و هم بخش؟

گفت: البته که می تونی! تو فقط کار بیمار خودت را انجام میدی. و در ضمن نگاه کن که پرستار بخش هم چه کارهائی را انجام میده.

گفتم بسیار خوب در خدمت هستم.

پس ازاین دو شب،دیگر کار برای تمام دوران تحصیلات پزشکی عمومی من در این بیمارستان فراهم شد.بطور متوسط ماهی هشت شب،اکثرا آخر هفته ها شنبه و یکشنبه ها کشیک داشتم.یکشنبه ها بعلت تعطیلی و شبها از ساعت 22 تا 6 صبح تعرفه حقوق بیشتر بود و شبهای کریسمس و یا شبهای سال نو تعرفه دوبرابربود.و چون آلمانیها طبیعتا می خواستند چنین شبهائی را پیش خانواده باشند،لذا براحتی برام کشیش ببخشید کشیک می گذاشتند.خلاصه شده بودم یه پرسنل ثابت بیمارستان.سرپرستارهم خیلی بمن لطف داشت،پس از برگشتم به ایران باهم تماس داشتیم ولی متاسفانه چند ماهی است که توسط پسرش متوجه شدم سکته مغزی کرده ودر آی سی یو بستری شده. در هر حال خدا را شکر مشکلی به نام کار و بی پولی نداشتم.بر خلاف خیلی از دانشجویان که همیشه دنبال کار می گشتند،این کار بود که دنبال من می آمد.ولی اینم بگم که خدائیش کار شب خیلی مشکل بود.تمام شب بدون استراحت باید کار می کردم.

روز بعد اگر کلاس داشتم،دیگه واقعا به روغن سوزی می افتادم.

خب بیش از این وقتتون را نمی گیرم.فوتبال دوستان را هم معطل نمی کنم.

تا چهارشنبۀ شب دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :