از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

حقیقت نقد حال ما

 

       به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

بشنوید ای دوستان این داستان

                                      خود حقیقت نقد حال ماست آن

 

چهل ویک روز از روزهای زیبای پاییزی سال 1329 می گذشت که در محلۀ " گذرقلی" نزدیک بازار تهران پا به دنیای حقیقی گذاشتم.(ولی بیش از 59 سال گذشت که وارد دنیای مجازی شم، دنیایی که بچه های امروزی هنوز مدرسه نرفته بدوبدو وارد آن می شند.)

دوران کودکی و نوجوانی را در همان محله در یک خانه بزرگ قدیمی که سه ضلع آن اطاقهایی بود که بعضی از آنها با درهایی دو یا چندلنگه ای به هم راه داشتند،گذراندم .در وسط حیات بزرگ آن یه حوض بزرگ لوزی شکل داشت ویه درخت توت بزرگ که سایۀ مواج زیبایی روی حوض می نداخت.میگم حیات بزرگ نه به بزرگی حیات شمس العماره ، به چشم بچه ها همه چیز بزرگ میاد، چند وقت پیش به زادگاهم سری زدم، دیدم خیلی کوچکتر از آن خونه ای بود که در ذهنم بود و  هنوز پا برجا بود و خوشبختانه به دست بساز بفروشها نیوفتاده بود که ازش برجی بسازند.

در اون خونۀ قدیمی غیر از خانوادۀ ما دو خانوادۀ دیگه که عمو و عمو زاده هایم باشند،

زندگی می کردند. حدود هفت هشت پسر عمو دختر عمو بودیم  که هر روز با اسباب

بازی هایی که خود می ساختیم در حیاط ودور حوض بازی می کردیم.

یادش بخیر چه روزهای شیرینی بود.به مناسیتهای مختلف گاه گداریکه فامیل دور هم جمع می شیم ، و پسر و دختر عمو های هم خونگی آن زمان را می بینم،خاطره ها زنده میشه و کلی کیف می کنیم.

قدیما فامیل ها اکثرا در یک محله ، یه کوچه بالاتر یا پایینتر نزدیک هم زندگی می کردند،(برعکس امروز که همه دور از هم هستند ،هر کدوم یه طرف شهر،یا حتی یه شهر و یا کشور دیگر زندگی می کنند وسال به سال همدیگرو نمی بینند) مثلا خاله اینام کوجۀ پشتی سید نصرالدین و پدر بزرگ و خاله بزرگم اینا تو کوچۀ بازارچۀ شاهپور زندگی میکردند.و این برای ما بچه ها حیلی خوب بود ومرتب خونۀ همدیگه میرفتیم و بازی میکردیم.

یه داداش داشتم، که البته هنوزم دارم،چهار سالی از من بزرگتر بود. هر وقت مامان خدا بیامرزم وسایلی می خواست خونه پدر بزرگم بفرسته میگذاشت داخل یه بقچه

( اونوقت مثل امروز کیف و ساک یا کیسۀ نایلونلی نبود،در نتیجه وسایل را در یک بقچه

می پیچیدند) و می داد به دادشم ، که ببره،داداشم بر عکس من از بچگی پزش عالی بود، خوش نداشت که بقچه را زیر بغل بگیره وتو کوچه جلو دوست وآشنا راه بره،بخاطر

این بمن می گفت :

میایی بریم خونۀ بابا بزرگ اینا؟ منم از خدا خواسته برای اینکه با پسرخاله ها بازی کنم ومامان بزرگ بمن نخود کشمش بده، می گفتم: باشه .اونوقت می گفت : بشرطی که بقچه رو تو زیر بغل بگیری. منم قبول میکردم و هن وهن بقچه رو با خودم می کشیدم. وقتی می رسیدیم، بقچه رو ازم می گرفت و خودش به خاله تحویل می داد، داداشم خوش لباس بود و شیک پوش ، منم منتظر بودم،کت شلوارش بهش کوچیک بشه تا بده بمن تا بپوشمش،بله قدیما اینطور بود،اکثرا بچه های کوچکتر لباس برادر وخواهر های بزرگتر را می پوشیدند.مثل امروز دنیا دنیای مصرف نبود مردم خیلی با قناعت زندگی میکردند.فیس و افاده نبود.قانع بودند.....

 

 

به ترتیب از جلو به عقب:مرحوم دایی،من،داداشم

 

خاطرات دورا ن مدرسه بمونه برای شبی دیگر دورکرسی مجازی در دنیای مجازی ولی برای دوستان واقعیم که منو تشویق می کنند برای ادامه وبلاگ نویسی.

شب وشبهای خوشی براتون آرزو می کنم.شب بخیر.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :