از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

دقت،رقبت و حس انسان دوستی

به نام خداوند جان آفرین.

سلام برهمراهان عزیز جان! به محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبها خیلی خوش آمدید.به نیمه تابستان رسیدیم،ولی مع الوصف نسیمی که در باغچه کوچک ما می وزد، نسبتا هوایش را مطبوع کرده است.

هفته گذشته عرض می کردم که علامه محمد تقی جعفری میهمانمان بود،قدمشان برایم خوش یمن بود.پس ازرفتنشان،در امتحان تُوتُوریوم آناتومی قبول شدم.و بنا شد از ترم آینده ،توتورآناتومی بشم.

دردانشکده های پزشکی ایران نمیدونم چطوریه،ولی درآلمان درس خواندن و درس دادن تقریبا در بعضی موارد شبیه حوزه های علمیه است.مثلا استاد را خودت می توانی انتخاب کنی.دوم اینکه برای درس خواندن دو الی سه دانشجو با هم تشکیل کارگروهی را میدهند،کار گروهی بدین ترتیب است که مبحثی را هرکس می خواند سپس با هم در مورد آن از هم سئوال و جواب می کنند.و دانشجوئی که در درسی مهارت خاصی داشته باشد ،می تواند نزد استاد مربوطه امتحان توتوریوم را بدهد و در صورت قبولی و تائید استاد به دانشجویان ترم پائین تردرس داده ورفع اشکال کند.و به این دانشجو توتور می گفتند.ومنهم موفق شدم که توتور آناتومی بشم ومسئول ده دانشجوی سال اولی شدم که در تمام طول ترم سرمیزسالن تشریح روی جنازۀ بنده خدانی به آنها درس داده و رفع اشکال می کردم.بابت این توتوریوم نیز ماهی 800 مارک حقوق می گرفتم.

می خواستم عکسهائی که از سالن تشریح دارم براتون نشون بدم،ولی بعد پشیمون شدم،چون همه قادر به تماشای چنین صحنه هائی نیستند.چون واقعا ناراحت کننده است.من خودم باراولی که وارد سالن تشریح شدم،لحظه ای منقلب شدم و مخصوصا بوی داروی نگدارنده ای که به اجساد می زنند،شدیدا ناراحتم کرد.ولی ازهمه بدترموقعی بود،که آخرین مرحله امتحان آناتومی (مغز) بود.من آخرین دانشجوی سر میزمان بودم که استاد می خواست ازم امتحان بگیره.هفت دانشجوی قبلی، مغزمورد امتحان را به اندازه کافی برش داده بودند و دیگرچیزی از مغز نمانده بود که استاد ازم بپرسد.لذا استاد بمن گفت برو ته سالن از حوضچه یک مغز بیار تا ازت امتحان بگیرم.ته سالن دوحوضچه بود،من در یکی را باز کردم ،که ناگهان به جای مغز فقط سرهای بریده بود که بعضی با چشمان بازوبعضی بسته روی هم قرار داشت.فوری درآن را بستم وبرای لحظاتی از حال رفته بودم،یاد آنچه تاریخ از جنایت مغولها که از سر مناره ساخته بودند افتادم.دانشجوئی متوجه حالم شد پرسید چی شده گفتم آمده ام از حوضچه مغز ببرم ولی اینجا فقط سر بریده هست.او گفت اشتباهی باز کردی مغزها دراین حوضچه بغلی است.

استاد ازم پرسید پس کجا ماندی چرا اینهمه دیر کردی؟چرا رنگت پریده؟.آن دانشجو جریان را توضیح داد.و استاد گفت : خب برو بیرون یه هوائی بسرت بخوره بعد اگر آمادگیشو داشتی بیا امتحان بده.که چنین کردم.

بله پزشکی تنها پوشیدن روپوش سفید زیبا نیست،بلکه خیلی صحنه های دردناکی هم دارد،که پزشک باید آنرا تحمل کرده،وفقط و فقط  در فکر تشخیص و کمک کردن به بیمار باشد ،اگر بنا باشه احساسی برخورد نماید،هیچوقت نمی تواند بداد بیمار برسد.

دقت،رقبت و حس انسان دوستی از اساسی ترین پیش شرط های پزشکی است.

ببخشید با این خاطره ناراحتتان کردم،حالا چه خوب شد که عکس هارو نشون ندادم.

فخرالسادات : ولی شما چنان دقیق شرح دادید،که نیازی به دیدن عکس ها نبود.انگارمارا بردید سالن تشریح وهمه چیزرانشون دادید.

 واقعا صحنه های وحشتناکی بود.

عذر می خوام انشاالله هفته دیگرببینم چی یادم بیاد،تا با یه خاطره شیرینی جبران کنم.

تا هفته دیگر خدا نگهدار.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :