از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

کل یوم یکشنبه

به نام حضرت دوست که آرام بخش دلها اوست

سلامی گرم ،گرمترازسرزمین مالائی ها بریاران دلنوازم.شما را اینجا در مالزی فراموش نکرده ام،ازهرفرصتی که دست می دهد،استفاده کرده ونظرات محبت آمیزتان رامی خوانم.با وجود هزاران کیلومتر فاصله خود را درجمع محفل بی ریایمان می بینم.این دنیای مجازی هم عجب دنیائیست برای خود. شما عزیزان را نمی دانم.ولی از زمانی که این محفل چهارشنبه شبها تشکیل شده، همه دوستان عزیز جان از سرتاسر میهمن ایران وتمام دوستان غربت نشین از سراسر دنیا را درکنار خود می بینم.این دنیای مجازی فاصله ها را از بین برده،ودلها را به هم نزدیک کرده،هرچندافتخار دیداربسیاری ازشما عزیزان را ندارم،ولی هروقت بنا بدلایلی غیبت می کنید و سری نمی زنید ،دلتنگتان می شوم.نمیدانم دراین سن من بیش ازحد احساسی هستم ؟! یا شما دوستان نیز اینچنین هستید!

خب درچند هفته گذشته خاطرات ما اختصاص پیدا کرد به وقایعی که در نوفل لو شاتو بود،برای اینکه زیاد خسته نشید وموضوع خاطرات متنوع گردد،سوار مینی بوس می شویم وبرمی گردیم به برلین.اگر احیانا خاطره جالبی یادم افتاد و یا اگرسئوالی درمورد وقایع نوفل لوشاتو داشتید ،می توانم بعدابه مناسبتی بدان اشاره کنم.

درهرگروهی که باهم به اردو یا سفرهای دست جمعی می روند،غالبا یکی دونفر پیدا می شوند که معدن نمک باشند. در جمع ماهم بودند دوستانی که در طول راه با لطایف خود خستگی مسیر طولانی را برطرف می کردند.شعر ،سرودهای انقلابی یا گاهی ترانه های کوچه باغی و...را می خوانند.تا اینکه نیمه های شب بود که رسیدیم به مرز آلمان شرقی.طبق معمول یکی از بچه ها پاسپورت ها یا همان گذرنامه هارا جمع کرد و داد به پلیس مرزی آلمان شرقی.پس ازانتظار ده دقیقه ای پلیس سه نفراز دانشجویان خانومی که همراه ما بودند صدا کرد.یکی از این خانم ها آلمانی بودند،که مسلمان شده ونام فاطمه را برای خود انتخاب کرده وهمسر یکی از دانشجویان ایرانی شده بود.

این خانم آلمانی نیز یک زمانی تبعه آلمان شرقی بودند که به آلمان غربی فرار کرده بود.درهرحال فاطمه خانم پیش میرود و از پلیس آلمان شرقی می پرسد مشکل چیست که ما را احظار کردید.پلیس آلمان شرقی می گوید: باید روسری های خود را بردارید تا بتوانیم شمارا شناسائی کنیم..فاطمه خانم می گوید باشد برمی داریم ولی پلیس خانم بیاید برای کنترل. آنها جواب می دهند این موقع شب، ساعت 3 نیمه شب پلیس خانم از کجا بیاریم.فاطمه خانم میگه این دیگر مشکل شماست.پلیس آلمان شرقی می گوید پس باید تا صبح صبر کنید.

فاطمه می گوید باشد صبر می کنیم.یکی از بچه ها پیشنهاد می کنه حال که چند ساعتی اینجا موندنی شدیم ،همه پیاده بشن ونمازجماعت بخونیم.

وقتی همه که حدودا بیست نفری می شدیم به صف شدند که نماز بخونیم،در صورتیکه هنوز به اذان صبح مانده بود،لذا شروع کردیم باخواندن دست جمعی دعای وحدت و سرودهای دیگر.که یکدفعه دیدیم پلیس ها مارا محاصره کردند.نگران بنظر می رسیدند و مرتب با بی سیم ها با مرکزشان صحبت می کردند.فکر کردند داریم تظاهرات می کنیم آنهم در یک کشور کمونیستی.

یکی شان آمد جلو و پرسید دارید چکار می کنید.فاطمه زود رفت جلو گفت :داریم عبادت می کنیم. پلیس گفت اینجا که کلیسا یا مسجد نیست. فاطمه جواب داد برای ما همه جاحکم مسجد را دارد. نیازی به محل خاصی به نام کلیسا یا مسجد نیست.گفت امروز که یکشنبه نیست. فاطمه گفت برای ما همه روز یکشنبه است بچه ها شروع کردند دست جمعی به آلمانی خواندن که ترجمعه اش این بود  "کل یوم یکشنبه،کل ارض مسجد."

پلیس ها پس از کلی باهم صحبت کردن و رفتن و آمدن،رئیس شان آمد و گفت سریع سوار شید و برید.گذرنامه ها را پس گرفتیم وبا خواندن آواز"رفتم که رفتم ،ای بی وفا رفتم که...."دسته جمعی به پلیس ها دست تکان داده و بای بای کردیم ورفتیم بسوی برلین غربی.

الهی  !

شکرت که همه نقشها بر آب شد و کثرتی که حجاب بود سراب شد.

تا چهاُرشنبه شبی دیگر،با خاطره ای دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :