از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

همسفر

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست.

سلامی گرم از سرزمین مالزی بریاران همراه وهم دل.دراینجا توفیقی شد که چند تن از دوستان مجازی( که البته دیگر مجازی نیستند) محفل چهارشنبه شبهارا زیارت کنم.وازدیدارشان بسیارخشنود شدم .انشالله سعی می کنم،بزودی خاطرات سفربه مالزی را به صورت سفرنامه خدمتتان تعریف کنم.حال ازمالزی برگردیم دوباره به برلین.

هفته گذشته خاطرۀ بین راهی ازنوفل لوشاتو به برلین را تعریف کردم.حالا که صحبت ازخاطرۀ بین راهی شد ،بهتر است چند خاطره که از همین راه ها دارم براتون تعریف کنم.که فکر کنم خالی ازلطف نباشد.

سفرهای بین شهری یا بین کشوری دراروپا توسط اتومبیل یا قطار یا هواپیمامخصوصا برای ما دانشجویان گران بود،البته یک کارتهائی بود که در زمانهای خاصی یا به تعداد مشخصی ارزانتر می شد تهیه کرد،ولی همیشه امکانش نبود.لذا یک راه هائی بود ،که از آن طریق استفاده می کردیم.بعنوان مثال دانشجویانی که ماشین شخصی داشتند و می خواستند مثلا در تعطیلات به شهر خود بروند.درتابلوی اعلانات دانشگاه می نوشتند که می تواند دو یا سه نفر را با خود همرا ببرد و بیاورد.تلفن تماس را می داد و یا برعکس کسی که ماشین نداشت می نوشت که میخوام برم فلان شهر اگرکسی تمایل دارد مرا هم با خود ببرد.این دانشجوها با هم تماس گرفته وهماهنگ می کردند و " هم سفر" می شدند.وپول بنزین مصرفی دراین مسیربین تعداد افرادتقسیم می شد.و این خیلی مقرون به صرفه بود.

یک روش دیگرهم وجود داشت، که کاملا مجانی می شد به تمام شهرها وحتی کشورها سفر کرد.وآن بدین ترتیب بود که با کوله پشتی مان می رفتیم سرجاده ها وروی یک ورق کارتون با ماژیک شهر مقصد خود رابزرگ می نوشتیم وبه ماشینهائی که در مسیر بودند نشان می دادیم.حالا هرکس جا داشت مسیرش می خورد و دلش می خواست سوار می کرد،بدون اینکه پولی دریافت کند،مارا به مقصد می رساند.واین در کل اروپا مرسوم است وغالبا دانشجویان وتوریست ها می توانند،بدین ترتیب تمام اروپا را بگردن.

یک بارازفرانکفورت می خواستم برم برلین،پول وپله کم داشتم،رفتم سر جاده ورودی اتوبان ایستادم وتوکل برخدا کردم وهرماشینی که رد می شد،ورق کارتونی که روش نوشته بودم برلین غربی بهش نشون می دادم.

حدود یه ساعتی انتطارکشیدم،تا می دیدن من مومشکی هستم،گاز می دادند و میرفتند،از خارجی ها احتیاط می کردند.داشتم نا امید می شدم،به این فکر بودم نیمساعتی وامیسم اگرکسی سوارم کرد هیچ وگرنه قبل از تاریک شدن هوا برمی گردم.توی همین افکار سیر می کردم ،که یک ماشین شیک" ب ام و" نگهداشت . یک مرد میان سن خیلی جنتلمن راننده اش بود و سرنشین دیگری هم نداشت.گفت سوارشو. سوار شدم.سلامی کردم وعلیکی شنیدم.پس از یک سکوت کوتاهی،راننده که خود را با نام کوچکش " میشائیل" همان میکائیل خودمان باشد معرفی کرد،منهم خودمو معرفی کردم.باز پس از یک سکوت چند دقیقه ای:

گفت: نمی خواهی تا مقصد صحبت کنی؟ من تورا سوار کردم که همسفروهم صحبت داشته باشم تا خوابم نبره ولی تو خیلی خجالتی و ساکت هستی.اگر حرف نزنی پیادت می کنم و خندید و گفت شوخی می کنم نگران نباش هر طور راحتی.

خب بدین ترتیب سرصحبت بازشد،پرسید اهل کجا هستی؟ دانشجوی چه رشته ای؟ ازسیاست ازانقلاب،از خمینی،از شاه،از اسلام و شیعه وخلاصه ازهردری سئوال کرد وبحث می کردیم وخودش هم خیلی مودب اسلام را نقد می کرد و جواب می خواست،معلوم بود یک فرد با مطالعه وآگاهی است.گرم صحبت بودیم که رسیدیم به "هانوفر" در یک ایستگاه پمپ بنزین نگهداشت و منو به یک قهوه در رستوران سر راه میهمان کرد وگفت:سید جان اینحا سر دو راهی است. من از سمت راست باید برم"ُ برمن" که بالاتر هامبورگ شمال آلمان است،وبرلین سمت چپ است،نگران نباش من خودم اینجا آنقدروامیسم که یک ماشین برات پیدا کنم که مقصدش برلین باشه.از من تلفن وآدرس گرفت که هروقت برلین آمدم حتما باهات تماس می گیرم.و بحثمان را ادامه می دیم.راننده هائی که برای استراحت می آمدند رستوران یه برندازی بهشون می کرد و اگر به نظرش غلط انداز نبودند ،میرفت سئوال می کرد آیا مسیرشان به برلین غربی می خوره  تا منو با خود ببرند یا نه!.

 

حالا بقیه مسیر را چطور رفتم ماشین پیدا شد یا نشد ،اگربخوام ادامه بدم طولانی میشه، پس بقیه همسفر بودن بمونه برای هفته بعد.

الهی ! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزنهای بسیاردرکمین وبارگران بردوش. " یا هادی،اهدنا الصراط المستقیم..."  

شب بخیر.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :