از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

همسفر 2

بنام حضرت دوست که حافظ همه اوست

 

سلام بردوستان عزیز جان !

بدون مقدمه بریم سر اصل مطلب.هقته گذشته خدمتتان عرض کردم،که میشائیل داشت سعی می کرد که یک وسیله قابل اطمینان پیدا کرده و مرا به او سپرده تابه برلین برساند.متاسفانه وسیله ای پیدا نشد که مرا مستقیم ببردبه برلین غربی. و زمان هم همچنان می گذشت. تا این که یک تریلی 18 چرخ پیدا شد که میرفت برلین شرقی.چاره ای نبود مجبورشدم سواراین تریلی بشم.میشائیل منو به او سپرد که حتما بازدرمسیر سعی کنه قبل از اینکه جاده جدا بشه بطرف آلمان شرقی یه ماشین برام پیدا کنه.

 ازمیشائیل تشکرو خداحافظی کردم و سوارتریلی شدم. راننده تریلی اهل یوگسلاوی بود،برعکس میشائیل هیچ سئوالی ازم نمی کرد وکم حرف بود.ولی با یک دستگاه بی سیمی که داشت مرتب سعی می کرد روی فرکانسهائی ،همکاران خود را پیدا کند و با اونها حرف میزد وخودشو " کوجک " (نام یک پلیس جنائی سریالهای تلوزیونی بود)معرفی می کرد.مرتب می گفت:

من کوجک هستم .تو کی هستی؟ من در65 کیلومتری فلان شهر هستم تو کجانی؟ من یک مسافر دانشجو دارم می خواد بره برلین غربی می تونی اونو با خودت ببری؟ نه نمیشه ،باشه متشکرم . سفر خوبی داشته باشی . تا تماس دیگر بای. بای.

باز صدای خرخر یا ترتربی سیم بلند می شد، تایک تماس دیگربرقراربشه، دوباره سه باره وهمینطوربدون اینکه خسته بشه،دنبال یک ماشین می گشت.

متاسفانه هیچ ماشینی پیدا نشد. سرانجام درآخرین ایستگاه پمپ بنزین که مسیر برلین غربی از شرقی جدا می شد نگهداشت.تا اینکه یک فولکس قدیمی بقول بعضی ها" لگن" سر رسید،که می رفت برلین غربی.از رانندۀ یوگسلاو تریلی تشکروخداحافظی کردم وسوار فولکس شدم تابلاخره راهی برلین غربی بشیم.راننده آن موهای بلندش با ریشش قاطی شده وشبیه آنتوان چخوف شده بود .این راننده فولکس که اسمش یادم نمانده دانشجوی موزیک بود.بعد ازسلام وعلیک و معرفی همدیگر،سرتاسرمسیر را با دهانش موزیک باخ،بتهون و..میزد.منهم با وحود خستگی و خواب آلودگی پس از هر قطعه ای دست زده و تشویقش می کردم تا بلاخره نزدیکی های صبح رسیدیم برلین.وقتی خونه رسیدم دیگه ازخستگی تلپ افتادم وتا ظهرخوابیدم.

 

دوسه هفته ای ازاین سفر می گذشت که طبق معمول هر وقت صبُح از خونه می زدم بیرون،اول به صندق پست سرمی زدم.بین کلی کاغذهای تبلیغاتی ،یک کارت پستال زیبائی که روش عکس کلیسای شهر "برمن "بود برام اومده بود.نوشته پشتش را خواندم دیدم همان میشائیل است که منواز فرانکفورت تا هانوفر آورده بود.ازمن دو کتاب ترجمه شده به آلمانی آیت الله مطهری و دکترشریعتی را می خواست که برایش پست کنم.راجع به این کتابها و شخصیت ها در بین راه صحبت کرده بودم . وحالا اونها رامی خواست.و در مقابل قول داده بود که هرچه زودتر یک "بیبل" کتاب مقدس انجیل به زبان ساده وخلاصه شده اش را برام پست کند. وفتی امضاء اش را دیدم ،با کمال تعجب متوجه شدم این آقای میشائیل یک "بیشوف" بزرگی تشریف دارند ،یعنی یک کشیش بزرگ و رئیس همان کلیسای برمن هستش.و در تمام مدتی که همسفر بودیم،خودشو اصلا معرفی نکرده بود.

بدین ترتیب یک دوست صمیمی دیگر، یک کشیش بزرگ به نام میشائیل به جمع دوستانم اضافه شد.وخیلی چیزها ازاویاد گرفتم.یادش گرامی باد.

در ضمن از سفر برگشته ام،اگر توفیقی شد ، در محفل چهارشنبه شب آینده ازسفرم براتون تعریف خواهم کرد.

تاهفته دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

الهی

شکرت که فهمیدم که نفهمیدم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :