از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

لبیک ،الهم لبیک

 

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

سلام بریاران همدل وهمراه.ازاینکه یک سال است همراهم بودید ودرمحفل چهارشنبه شبهای خاطره گوئی(که این هفته پنجاه سومین هفته آنست) شرکت کردید،ممنونم.دراین یکسال دوستان خوبی برایم بودید وبا نظرهای تان دلگرمم کردید.وازاندیشه ها ومطالب تان درسها آموختم.

واین محبت شما باعث شد که حتی یک جلسه هم ،محفل چهارشنبه شبها تعطیل نگردد،حتی اگر در سفر بودم یا کسالتی داشتم.

طبق درخواست عزیزان جان که درخواست نموده بودند،ازسفرمالزی تعریف کنم،چهارهفته ای درادامه خاطرات از برلین وقفه ای افتاد.حال با اجازه شما از مالزی برمی گردیم به سال 57 در برلین.

امروز ظاهراسوم ذیحجه است.اگراجازه بدید به مناسبت این ایام حج یه خاطره در این مورد براتون تعریف کنم.دراینصورت باید تاریخ را ورق بزنیم واز 57 به سال 62 بریم.

روزی روزگاری ازهمین جلسات فرهنگی که داشتیم،یک روحانی به نام آقای مطهری(البته نه آیت اله شهید مطهری) میهمانمان بود در جلسه پیشنهاد جالبی داد. وآن این بود که:" هرسال در مراسم حج که تظاهرات از طرف حجاج ایرانی برپا میشه،و الموت اسرائیل و الموت آمریکا و...

گفته میشه،حجاج ممالک دیگردقیقا متوجه نمیشن که این حرکات یعنی چه چرا به جای اعمال حج چنین تظاهراتی برپا میشه وگاهی این تظاهرات نتیجه عکس میده. حجاج ایرانی نیز اکثرا زبان فرنگی بلد نیستند و نمی توانند مقصود وهدف انقلاب ویااین تظاهرات را به آنها توضیح دهند.ولی شما دانشجویان دراروپا که به زبانهای مختلف مثل انگلیسی،آلمانی و فرانسه آشنائی دارید می توانید با آنها وارد بحث بشید.همینطور که در مسجد النبی و یا مسجد الحرام نشته اید و منتظر شروع نماز هستید می توانید با حاجی بغل دستی تان وارد صحبت بشید.پس پیشنهاد می کنم اگراز امروز روزی 5مارکی پس انداز کنید میتونید سال آینده هزینه سفر حج را فراهم کنید.برید هم در اوج جوانی اعمال حج را انجام دهید وهم با سایرحجاج دنیا وارد گفتمان گردید."

این پیشنهاد جرقه ای بود درمن و بصورت جِدّ تصمیم گرفتم که سال آینده برم مکه .معمولا هر دو یا سه سال یکباربرای دیدار خانواده می رفتم ایران .اینبار تصمیم گرفتم به جای ایران برم مکه.

برای اینکه خودموآماده این سفرعرفانی کنم شروع کردم کتابهای "حج" دکتر شریعتی وآیت اله طالقانی و "خسی درمیقات "مرحوم جلال آل احمد را خواندن.تا فرارسیدن زمان حج من هر کدام ازاین کتابها را سه بار خواندم.نخواندم بلکه بعبارتی بلعیدم.وکتاب" محمد پیامبری که ازنو باید شناخت" را که یک نویسنده خارجی آنرا نوشته که نامش درحال حاظر درخاطرم نیست ،دقیقا مطالعه کردم،تا وقتی که بمدت 23روزی که برابر با 23سال رسالت پیامبراست درسرزمین وحی بسر خواهم برد،بدانم کجا هستم وبدانم که پایم را جای پای چه افرادی می گذارم.ودراین 23 سال چه گذشته،حج یعنی چه؟ میقات کجاست؟ درمیقات چه باید کرد؟ چرا مُحرم می شویم؟طواف، دور چه کسی؟چرا جزقبریک کنیز"هاجر" درکنارخانۀ خدا قبردیگری نیست چرا یک زن را یک کنیزراهمراه با کعبه باید طواف کرد؟طواف یک زن !آنهم درزمان جاهلیت!که دختران را زنده بگورمی کردند!یعنی چه؟

سعی،صفا،مروه،عرفه،مشعر،منی،راندن شیطان با پرتاب سنگ در چند مرحله یعنی چه؟قربانی کردن؟چه چیز را باید قربانی کرد؟! وبلاخره طواف نساء؟ چرا نساء؟چرا طواف مردان نه؟!!خواندم خواندم تا بدانم برای چه وبه کجا میروم؟ولی اعتراف می کنم که ازآن معارف الهی یک قطره بیشترحاصلی نشد.ولی همین یک قطره هم  مرا مست وحیران کرد. وبیش از آن یک قطره هم ،ظرفیتی نداشتم وندارم.

سال 1363بود که با شش تن از دوستان ودانشجویان ایرانی بایک کاروان اردنی ازبرلین به اردن پرواز کردیم.ازاردن هم همراه باحاجیان اردنی بسوی جده پروازداشتیم.جالب این بود که درحین پرواز یک دفعه متوجه شدیم اردنیها یکی یکی میرن دستشوئی وبالباس احرام میان بیرون.

وبتدریج تمام هواپیما شد سفید پوش.وزمزمه "لبیک الهم لبیک و..." در درون هواپیما بلند شد.فقط ما هفت ایرانی لباس احرام برتن نداشتیم.عربها باتعجب بما نگاه می کردند،که چرا مُحرم نمی شویم.ماهم می گفتیم اینجا که میقات نیست باید درمیقات مُحرم شد.خب آنها هم طبق فتاوای خودشان معتقد بودند که می شود.اصرار داشتند که ما هم باید احرام ببندیم.گفتیم : بابا لباس احرام درچمدانهای ماست آنهم درون شکم هواپیماست.بلاخره من واسطه شدم که این اولین تقصیر ماست وقتی رسیدیم مکه باید قربانی کنیم.سرانجام با پیشنهاد من موافقت کردند وبه لبیک لبیک گفتن خود ادامه دادند.

خب برای اینکه زیاد طولانی نشه وشما عزیزان را خسته نکرده باشم بقیه سفر حجمان بماند برای هفتۀ آینده که مصادف با عید قربان است.

تا چهارشنبه شب دیگربه خداوند کعبه می سپارمتان.

 

الهی !

تن بسوی کعبه داشتن چه سودی دهد ،آنکه را دل به سوی خداوند کعبه ندارد؟

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :