از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

میقات

 

 

 

 

 

بنام حضرت دوست،که جلا دهندۀ دلها اوست

 

سلام بر یاران وعزیزان محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبهایمان،خب اینجاهواسرد شده وبرارتفاعات سهند و سبلان برف نشسته وسرمایش هم بر تن ما نفوذ کرده وشبها هم طولانی تر.باید دگر باربساط کرسی را بپا کنیم،که خیلی می چسبد و مثل پارسال که ازهمین دور کرسی نشینی، خاطراتمان  راشروع کردیم،دومین سال را با سفر به حج که ایام نیزایام حج است ، شروع می کنیم.

وقبل از شروع امروز روز عید قربان را به تمام عزیزان جانم تبریک میگم.

هفته گذشته خدمت تان عرض شد،که با یک هواپیمای اردنی از برلین به اردن و ازاردن به جده پروازکردیم.در محل کنترل گذرنامه ها در فرودگاه جده،تمام اردنی ها بدون مشکلی و سریع رفتند ولی به ما هفت ایرانی گیر دادند و یک ساعتی سین ،جیم ممان کردند،چرا از اردن می آئید؟برلین چکار می کردید؟وو...خلاصه پس از کلی محبت وخوش آمد گوئی ویژه وانگشت نگاری،اجازه ورود به سالن فرودگاه را دادند.از آنجا ما ازکاروان اردنی ها جدا شدیم،یکی ازدوستان دانشجوی ایرانی که همراه مان بود پدرش رئیس یک کاروان حجاج ایرانی بود،با پدرش قبلا هماهنگی کرده بود،که ما در مکه به کاروان آنها به پیوندیم.وآنها هم با دفتر حج واوقاف هماهنگی کرده بودند،لذا خیالمان راحت بود ،که جایمان

رزرو شده.ولی ما از کاروان عقب افتاده بودیم وآنها دو سه روزی بود که وارد مکه شده بودند.وحال ما باید خود به تنهائی به میقات می رفتیم تا مُحرم شویم.ومحل میقات ما محلی پرت ودور بنام جحفه بود. و برای اولین بار بود که مشرف می شدیم و ناشی بودیم.وبلد هم نداشتیم.رفتیم دفترایران ایر ونمایندگی حجاج ایرانی درفرودگاه را پیدا کنیم واز آنها کمک بگیریم.واگراحیانا کاروانی ازایران تا ساعتی  دیگر می آید با آنها بریم.نیمه های شب بود ودفترهم تعطیل.خسته و کوفته جلوی دفترایران ایر پلاس شدیم،به امیدامدادهای غیبی، تا فرجی حاصل شود.

پس از گذشت ساعتی انتظار ناگهان دیدیم جناب آقای دکتر حسن روحانی

(که پنج دوره ای نماینده مجلس بودند وعضو شورای امنیت ملی ورئیس مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام نیزبودند) با چند نفردیگرازبزرگان آمدند،ناگفته نماند که ما هفته قبل ازحرکت به مکه سمینار سراسری "اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان ایرانی اروپا" در روم را داشتیم وآقای دکتر روحانی و همراه هانشان نیز در این سمینار شرکت داشتند واین حضرات ظاهرا مستیقما ازایتالیا به جده آمده بودند. مسئولین با کنسولگری ایران در جده تماس گرفته و بلاخره با یک مینی بوس همراه این بزرگان روانه میقات شدیم.اینهم امدادغیبی که انتظارش را می کشیدیم.

قربون خداا برم که بازاین میهمانانش را سرگردان وبی پناه نگذاشت.نیمه  شب گذشته بود. که به میقات رسیدیم.یاد درسی که از جلال آل احمد آموخته بودم افتادم." دیدم که تنها خسی است و به میقات آمده ونه کسی و به میعادی" . حالا به میقات آمده ام ،

آسمان پرازستاره وپر نوربود،ستاره ها بقدری به زمین نزیک بود ندکه گوئی می شد آنها را چید.جحفه در دل صحرا قرار داشت.سکوتی رمزدار

درمیقات حاکم بود،حال باید آهنگ خدا کرد،دیدار خدا از اینجا شروع می شود،باید لباس عوض کرد،لباس ! کفن پوش،سپید باید پوشید،به رنگ همه باید شد،همه باید گردید،

"همچون ماری که پوست بیندازد،از "من بودن" خویش بدرآی ،مردم شو،ذره ای شو،در آمیز با ذره ها،قطره ای گم در دریا .نه کسی باش که به میعاد آمده ای،خسی شو که به میقات آمده ای،بمیر پیش از آنکه بمیری

،جامه زندگیت را بدر آور،جامه مرگ بر تن کن،

نیت کن ! همچون خرمائی که دانه می بندد،ای پوسته ،بذرآن"خود آگاهی" را در ضمیرت بکار و خدا آگاه شو،خلق آگاه شو،خود آگاه شوواکنون انتخاب کن، راه تازه،سوی تازه را وخود تازه را...

نماز در میقات:

ای رحمان ! که دوست را می نوازی ! ای رحیم که آفتاب رحمتت برما می تابد،جزتو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست.نمازمیقات هرقیامش وهرقعودش،پیامی است وپیمانی که ازاین پس،ای خدای توحید هیچ قیامی وهیچ قعودی،جزبرای تووجزبه روی تونخواهد بود."

با مروردرسهای فوق از شریعتی در ذهنم با راهنمائی آقای دکتر روحانی

احرام بستم ونماز درمیقات راخواندم.

وحال باید محرمات را مراعات کرد:هرچه مرا به یاد می آورد،هرچه نشان می دهد من در زندگی کی ام؟ چکاره ام؟هرچه یادگار دنیاست،هر

چه روزمرگیها را برایم تداعی می کند،هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد و هرچه مرا به گذشته مدفونم بازمی گرداند،باید مدفون کنم.

خدا دعوتم نموده است،حال آمده ام . در میقاتم،باید جوابش دهم.

پاسخش را میدهم:

"لبیک ! لبیک الهم لبیک،ان الحمد والنعمته لک والملک لاشریک لک لبیک!"

و اینچنین حج مان آغاز شدو لبیک گویان ازمیقات بسوی کعبه ،خانه خدا حرکت کردیم.

خسته تون کردم تعریف بقیه مراسم حج بماند برای هفته آینده.تا چهارشنبه شب دیگرمحفل خاطره گوئی در دور کرسی.به خدای ابراهیم می سپارمتان.

       

الهی !

خانه کجا و صاحب خانه کجا؟

طائف آن کجا وعارف این کجا؟

آن سفرجسمانی است و این روحانی،

 آن برای دولتمند است و این برای درویش،

آن اهل وعیال را وداع کند و این ماسوا را،

آن ترک مال کند و این ترک جان،

سفرآن درماه مخصوص است و این را همه ماه،

وآن را یک باراست واین راهمه عمر،

آن سفرآفاق است واین سیرانفس،

راه آن را پایان است واین را نهایت نبود.

                                              (علامه حسن زاده آملی)

 

 

 

 

 


 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :