از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

آن هروله می کند و این پرواز

پیش نوشت:

باعرض معذرت از دوستانی که هفته گذشته بعلت اختلال در اینترنت اکسپلورر دچارمشکل شدند وبه جای باز شدن مطلب "میقات" ،مطلب "مسافر2" مربوط به مهرماه باز می شد.وباعث تعجب عزیزان می شد،:که چرا تکراریست؟!!

عزیزان اگر تمایل داشته باشند که قسمت دوم سفرنامه حج "میقات" را مطالعه کنند،به ادامه ی مطلب مراجعه کنند.

امیدوارم که این هفته مشکل برطرف شده باشد ومن بیش ازاین خجالت زده نگردم.

 

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

سلام برعزیزان جان!

قبل ازهرچیز عید غدیر خم را خدمت شما یاران همدل وهمراه هم وهمه انسانهای عدالت خواه تبریک عرض می کنم.

خب کرسی حسابی گرم و لذت بخش،تخمه وتنقلات و انار وچای تازه دم،خبراز نزدیک شدن شب یلدا را دارد.دوستانی که از همان روزهای اول در این یک سال با ما همراه بودند،به یاد دارند که خاطراتمان را ازدوران کودکی ازهمین دور کرسی نشینی شروع کردیم وحالا رسیدم به خاطرات سفر حج مان.در دوهفته گذشته گفتیم که چگونه تصمیم گرفتیم که به حج رویم وچگونه به میقات آمدیم.

پس ازمُحرم شدن درجحفه که یکی از پنج محل میقات بوده ودرحدود 189 کیلومتری مکه است،لبیک گویان حج را، حرکت را، آغازکردیم. نزدیکهای اذان صبح بود که رسیدیم به مکه.آقای دکترحسن روحانی به ما پیشنهاد دادند: "می دانم که خسته هستید،ولی بهتر است اول طواف را وسعی بین صفا ومروه را انجام دهید و از احرام بیرون آئید ،سپس بروید کاروان تان را بیابید واستراحت کنید."چنین کردیم.شوق دیدن خانۀ خدا بقدری بود که خستگی را احساس نمی کردیم.

درآستانۀ مسجد الحرام چشمانم راباز کردم وبرای اولین بار خانۀ خدا را دیدم .یک مکعب خالی دروسط یک صحن بزرگ.بر خود لرزیدم وبه سجده افتادم.خدایا شکر،دعوت کردی،آمدم.

" خانۀ خدا درزمین،رمزی از خدا درجهان،مصالح بنایش؟زمینش؟زیورش؟قطعه های سنگ سیاهی که از کوه "عجون" کنار مکه،بریده اند وساده،بی هیچ هنری،تکنیکی،برهم نهاده اند و همین !

شگفتا ! کعبه در قسمت غرب،ضمیمه ای دارد که شکل آن را تغییر داده است،بدان "جهت" داده است،این چیست؟ دیواره کوتاهی،هلالی شکل،رو به کعبه،نامش؟ حجر اسماعیل ! حجر یعنی چه؟ یعنی دامن ! راستی به شکل یک دامن است، دامن پیراهن،پیراهن یک زن! آری یک زن،یک کنیز،یک سیاه پوست، کنیزِ یک زن،این دامن پیراهن هاجر است،دامنی که اسماعیل را پرورده است. اینجا "خانۀ هاجر" است.واینجا خانه خدا،دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟وتمامی حج به خاطره ی هاجرپیوسته است،وهجرت بزرگترین عمل،بزرگترین حکم،از نام هاجر مشتق است.

پس هجرت،کاری هاجروار ! وای مهاجر که آهنگ خدا کرده ای،کعبه خداست ودامان هاجر!

طواف:آفتابی در میانه وبرگردش،هریک ستاره ای،درفلک خویش،دایره وار،برگردآفتاب که بانظم خویش،نظم خلقت را حکایت می کند.برای طواف باید از رکن "حجرالاسود"داخل مطاف شوی،از اینجاست که وارد منظومه جهان می شوی،حرکت خویش را آغاز می کنی:"درمدار" قرار می گیری،در مدارخدا،اما درمسیرناس"مردم" !در آغاز باید"جحرالاسود" رامس کنی،این سنگ رمزی است از دست! دست راست،دست کی؟ دست خدا،بدین ترتیب با خدا بیعت می کنی.وطواف شروع می شوددیگر خود را بیاد نمی آوری،به جای نمی آوری،تنها عشق است،جاذبه عشق و تو یک "مجذوب" !

ازطواف خارج می شوی،درپایان هفتمین دور.واکنون دورکعت نماز،در مقام ابراهیم،انجا کجاست؟ مقام ابراهیم،قطعه سنگی با دو رد پا.رد پای ابراهیم،ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و حجر الاسود-سنگ بنای- رانهاده است. واکنون ابراهیم شده ای !مقام ابراهیم!اکنون به آن من راستینت رسیده ای....در مقام ابراهیم می ایستی،پا جای پای ابراهیم می نهی؟رویاروی خدا قرار می گیری،او را نماز می بری،ابراهیم وار زندگی کن،معمار کعبه ایمان باش،سرزمین خویش رامنطقه حرم کن.که در منطقه حرمی !

سعی: نماز طواف را،در مقام ابراهیم پایان می دهی،وآهنگ "سعی" می کنی،میان دو کوه صفا ومروه،به فاصله سیصد واند متر،سعی،تلاش است حرکتی جستجوگر،دارای هدف،شتافتن،دویدن در طوف،درنقش هاجر بودن،درمقام،در نقش ابراهیم واسمائیل،هردو،واکنون سعی را آغاز می کنی،و بازبه نقش هاجر برمی گردی،در جستجوی آب ! آری آب،آب خوردن! نه آنچه ازعرش می بارد،آنچه از زمین می جوشد!آبی که بدن بدان نیازمند است،طواف،روح ودگرهیچ ! وسعی،جسم ودگر هیچ! وناگهان،یکباره معجزه آسا! – به قدرت نیازرحمت – زمزمه ای! "صدای پای آب".

زمزم ! وتقصیر،پایان عمره و درپایان هفتمین سعی،بربلندای مروه، از احرام برون آی، اصلاح کن،جامه ی زندگی بپوش،آزاد شو،ازمروه سعی را ترک کن،تنها وتشنه با دستهای خالی،به سراغ اسماعیلت،تنهائی توبه سرآمده است،زمزم،در پای اسماعیل تو می باشد،ای خسته از "سعی" برعشق تکیه کن!ای انسان مسئول !بکوش!که اسماعیل تو تشنه است. وای انسان عاشق،بخواه!که عشق معجزه می کند." (شریعتی)

بدین ترتیب از احرام خارج شده وبسوی یافتن کاروان مان شدیم.

تعریف مواردی که متاسفانه باعث تاسفم شد،بماند برای هفته آینده،که اگر شروع کنم آنرا،حکایت مان بسیار طولانی میشود وموجب خستگی شما عزیزان جان خواهد شد.پس تا چهارشنبه شب دیگر بدرود.

 

 الهی !

"آن می رود که برگردد،واین می رود که ازاونام ونشانی نباشد،

آن مُحرم میشود و این مَحرم ،

آن لباس احرام می پوشد و این از خود عاری می شود،

آن لبیک می گوید و این لبیک می شنود،

آن تا به مسجدالحرام رسد و این از مسجدالاقصی بگذرد،

آن استلام حجر کند واین انشقاق قمر،

آن را کوه صفاست واین را روح صفا،

آن سعی چند مرّه بین صفا ومروه است وسعی این یک مره درکشورهستی،

آن هروله می کند و این پرواز"

                                                             (علامه حسن زاده آملی)


میقات

 

 

 

 

 

 

بنام حضرت دوست،که جلا دهندۀ دلها اوست

 

سلام بر یاران وعزیزان محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبهایمان،خب اینجاهواسرد شده وبرارتفاعات سهند و سبلان برف نشسته وسرمایش هم بر تن ما نفوذ کرده وشبها هم طولانی تر.باید دگر باربساط کرسی را بپا کنیم،که خیلی می چسبد و مثل پارسال که ازهمین دور کرسی نشینی، خاطراتمان  راشروع کردیم،دومین سال را با سفر به حج که ایام نیزایام حج است ، شروع می کنیم.

وقبل از شروع امروز روز عید قربان را به تمام عزیزان جانم تبریک میگم.

هفته گذشته خدمت تان عرض شد،که با یک هواپیمای اردنی از برلین به اردن و ازاردن به جده پروازکردیم.در محل کنترل گذرنامه ها در فرودگاه جده،تمام اردنی ها بدون مشکلی و سریع رفتند ولی به ما هفت ایرانی گیر دادند و یک ساعتی سین ،جیم ممان کردند،چرا از اردن می آئید؟برلین چکار می کردید؟وو...خلاصه پس از کلی محبت وخوش آمد گوئی ویژه وانگشت نگاری،اجازه ورود به سالن فرودگاه را دادند.از آنجا ما ازکاروان اردنی ها جدا شدیم،یکی ازدوستان دانشجوی ایرانی که همراه مان بود پدرش رئیس یک کاروان حجاج ایرانی بود،با پدرش قبلا هماهنگی کرده بود،که ما در مکه به کاروان آنها به پیوندیم.وآنها هم با دفتر حج واوقاف هماهنگی کرده بودند،لذا خیالمان راحت بود ،که جایمان

رزرو شده.ولی ما از کاروان عقب افتاده بودیم وآنها دو سه روزی بود که وارد مکه شده بودند.وحال ما باید خود به تنهائی به میقات می رفتیم تا مُحرم شویم.ومحل میقات ما محلی پرت ودور بنام جحفه بود. و برای اولین بار بود که مشرف می شدیم و ناشی بودیم.وبلد هم نداشتیم.رفتیم دفترایران ایر ونمایندگی حجاج ایرانی درفرودگاه را پیدا کنیم واز آنها کمک بگیریم.واگراحیانا کاروانی ازایران تا ساعتی  دیگر می آید با آنها بریم.نیمه های شب بود ودفترهم تعطیل.خسته و کوفته جلوی دفترایران ایر پلاس شدیم،به امیدامدادهای غیبی، تا فرجی حاصل شود.

پس از گذشت ساعتی انتظار ناگهان دیدیم جناب آقای دکتر حسن روحانی

(که پنج دوره ای نماینده مجلس بودند وعضو شورای امنیت ملی ورئیس مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام نیزبودند) با چند نفردیگرازبزرگان آمدند،ناگفته نماند که ما هفته قبل ازحرکت به مکه سمینار سراسری "اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان ایرانی اروپا" در روم را داشتیم وآقای دکتر روحانی و همراه هانشان نیز در این سمینار شرکت داشتند واین حضرات ظاهرا مستیقما ازایتالیا به جده آمده بودند. مسئولین با کنسولگری ایران در جده تماس گرفته و بلاخره با یک مینی بوس همراه این بزرگان روانه میقات شدیم.اینهم امدادغیبی که انتظارش را می کشیدیم.

قربون خداا برم که بازاین میهمانانش را سرگردان وبی پناه نگذاشت.نیمه  شب گذشته بود. که به میقات رسیدیم.یاد درسی که از جلال آل احمد آموخته بودم افتادم." دیدم که تنها خسی است و به میقات آمده ونه کسی و به میعادی" . حالا به میقات آمده ام ،

آسمان پرازستاره وپر نوربود،ستاره ها بقدری به زمین نزیک بود ندکه گوئی می شد آنها را چید.جحفه در دل صحرا قرار داشت.سکوتی رمزدار

درمیقات حاکم بود،حال باید آهنگ خدا کرد،دیدار خدا از اینجا شروع می شود،باید لباس عوض کرد،لباس ! کفن پوش،سپید باید پوشید،به رنگ همه باید شد،همه باید گردید،

"همچون ماری که پوست بیندازد،از "من بودن" خویش بدرآی ،مردم شو،ذره ای شو،در آمیز با ذره ها،قطره ای گم در دریا .نه کسی باش که به میعاد آمده ای،خسی شو که به میقات آمده ای،بمیر پیش از آنکه بمیری

،جامه زندگیت را بدر آور،جامه مرگ بر تن کن،

نیت کن ! همچون خرمائی که دانه می بندد،ای پوسته ،بذرآن"خود آگاهی" را در ضمیرت بکار و خدا آگاه شو،خلق آگاه شو،خود آگاه شوواکنون انتخاب کن، راه تازه،سوی تازه را وخود تازه را...

نماز در میقات:

ای رحمان ! که دوست را می نوازی ! ای رحیم که آفتاب رحمتت برما می تابد،جزتو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست.نمازمیقات هرقیامش وهرقعودش،پیامی است وپیمانی که ازاین پس،ای خدای توحید هیچ قیامی وهیچ قعودی،جزبرای تووجزبه روی تونخواهد بود."

با مروردرسهای فوق از شریعتی در ذهنم با راهنمائی آقای دکتر روحانی

احرام بستم ونماز درمیقات راخواندم.

وحال باید محرمات را مراعات کرد:هرچه مرا به یاد می آورد،هرچه نشان می دهد من در زندگی کی ام؟ چکاره ام؟هرچه یادگار دنیاست،هر

چه روزمرگیها را برایم تداعی می کند،هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد و هرچه مرا به گذشته مدفونم بازمی گرداند،باید مدفون کنم.

خدا دعوتم نموده است،حال آمده ام . در میقاتم،باید جوابش دهم.

پاسخش را میدهم:

"لبیک ! لبیک الهم لبیک،ان الحمد والنعمته لک والملک لاشریک لک لبیک!"

و اینچنین حج مان آغاز شدو لبیک گویان ازمیقات بسوی کعبه ،خانه خدا حرکت کردیم.

خسته تون کردم تعریف بقیه مراسم حج بماند برای هفته آینده.تا چهارشنبه شب دیگرمحفل خاطره گوئی در دور کرسی.به خدای ابراهیم می سپارمتان.

       

الهی !

خانه کجا و صاحب خانه کجا؟

طائف آن کجا وعارف این کجا؟

آن سفرجسمانی است و این روحانی،

 آن برای دولتمند است و این برای درویش،

آن اهل وعیال را وداع کند و این ماسوا را،

آن ترک مال کند و این ترک جان،

سفرآن درماه مخصوص است و این را همه ماه،

وآن را یک باراست واین راهمه عمر،

آن سفرآفاق است واین سیرانفس،

راه آن را پایان است واین را نهایت نبود.

                                              (علامه حسن زاده آملی)

 

 

 

 

 

 


 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :