از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

همسر

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

سلام بر دوستان عزیزجان محفل گرم دور کرسی نشینان مان.

هفتۀ گذشته به مناسبت تاسوعای حسینی و تشرفم به بارگاه حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) برای اولین باردرطول این یکسال واندی، محفل مان تعطیل شد.ولی در عوض به یاد تمام عزیزان جان واز طرف همگی نایب الزیاره بودم .

خب بدون مقدمه به ادامه خاطراتمان می پردازیم.جلسه گذشته،عرض شد که جناب آقای محمد مجتهد شبستری به ایران مراجعت کردند،وبه جای ایشان وبا پیشنهاد مرحوم شهید آیت الله بهشتی،جناب آقای سید محمد خاتمی به عنوان امام جماعت مسجد هامبورگ،به آلمان تشریف آوردند.

عزیزانی که از ابتدای این محفل با ما همراه بودند،می دانند.ولی جهت اطلاع میهمانانی که تازه به این جمع پیوسته اند،عرض می شود که ما دانشجویان همدل وهم فکر، جلساتی در برلین غربی داشتیم که در امور فرهنگی وسیاسی در حد یک دانشجو فعال بودیم،و از نظر فرهنگی همیشه با مسجد هامبورگ و امام جماعت آن همکاری می کردیم.لذا پس از رفتن آقای شبستری ،ارتباط ما با آقای خاتمی شروع شد .هروقت طبق معمول هر سه ماه که سمیناری در هامبورگ برقرار می شد ،می رفتیم مسجد هامبورگ و ازاندیشه های ایشان بهره می بردیم.وهر وقت نیز در برلین برنامه ای داشتیم،ایشان با کمال تواضع دعوت ما راپذیرفته و به برلین تشریف آورده و به مشکلات ما می رسیدند. از آنجائی که این حقیر مسئول امور فرهنگی بودم ،لذا اطاق کوچک من در خوابگاه،اقامتگاه این بزرگان بود.و سعادتی بود که در طول دوران تحصیلی ام د ربرلین، میزبان سروران بزرگی از علامه محمد تقی جعفری گرفته تا مرحوم فخرالدین حجازی وو.... وحالا آقای سید محمد خاتمی باشم.

به علت ارتباطات زیاد،خاطرات شیرین زیادی نیزاز ایشان به یاد دارم.آقای خاتمی برخلاف خیلی از افراد، بسیار خودمانی وشیرین وخوشروهمیشه متبسم و شوخ طبع بودند.حتی بعدهاکه به ایران برگشتند و درسمتهای مختلف مسئولیت پذیرفتند،رفتارشان تغییری نکرد.ومن چه درزمانی که نماینده مجلس،یا مدیرمسئول کیهان،یا مسئول کتابخانه و اسناد ملی و حتی آن زمانی که درکسوت ریاست جمهوری بودند،خدمتشان می رسیدم،همیشه بافروتنی و روی بازازمن استقبال می کردند،درست مثل همان زمانهای دانشجوئی که درخوابگاه باهم مجالست داشتیم.بعنوان مثال :

یکبار نامه ای به دفتر ریاست جمهوری نوشتم وتقاضای ملاقات نمودم.چند روزی گذشت دیدم خبری نشد،گفتم شاید متقاضی زیاده ،فرصت نمی شه،اینبار به آلمانی نامه نوشتم و خودمو معرفی و تقاضای ملاقات کردم.

از تعطیلات عید نوروز برگشته بودم مطب،که منشی ام گفت تا حالا دوباراز دفتر ریاست جمهوری زنگ زده شده وبه شما وقت ملاقات داده اند.که من نبودم.بلافاصله به تلفنی که داده بودند زنگ زده وعذرخواهی کرده  وتقاضای وقت دیگری کردم ،که بلافاصله وقت دادند.وقتی که می خواستم خدمتشان برسم ،منشی ایشان که طبق روال، میهمانان را به ایشان معرفی می نمودند،آمدند که مرا معرفی کنند،آقای خاتمی آغوش خود را باز کردند وگفتند:

 نیازی به معرفی نیست این "سید" ما از برلین است.خیلی خوش آمدی! دقایقی باهم گپ زدیم.واز گذشته وحال و اوضاع صحبت کردیم ویکی یکی از دوستان دوران دانشجوئی به اسم سئوال می کردند.   

سوگلی: از خاطراتتان در برلین با  ایشان هنوزچیزی نگفتید.

   خاطره زیاده ولی یکی ازخاطره ها که از آن مطلب جالبی آموختم این بود که،یکبار ایشان طبق معمول آمده بودند برلین. ناهاریه چیزه مختصری درست کرده وباهم خوردیم.ساعت پنج بعداز ظهر جلسه داشتیم،یه دوساعتی وقت داشتیم تا شروع جلسه.برای رفع خستگی راه از هامبورگ تا برلین بنا شد یه چرتی بزنیم.متکائی که داشتم گذاشتم روی زمین،گفتم بفرمائید استراحت کنید.آقای خاتمی گفتند: توهم خسته ای بگیردراز بکش.بالش یا متکای دیگری نداشتم،لذامنم سرمو گذاشتم یه طرفه دیگر متکا،در جهت مخالف ایشان دراز کشیدم.لحظه ای بعد آقای خاتمی با خندۀ ملایم خود گفتند:

"هیچ میدونی آسید ! ما حالا شدیم "همسر" !! چون سرهایمان در کنارهم قرار گرفته." با حرف ایشان کلی خندیدیم،بعد از کلی گپ زدن خوابشان برد.

 ولی من نتونستم بخوابم.وکلی به تعبیر "همسر" فکر می کردم.نمیدونم چه کسی این تعبیر"همسر" را برای اولین بار بکار برده.ولی هرکسی بوده ،واقعا درایت والائی داشته.(با عرض پوزش از عزیزان جانم) نگفته "همبستر"!گفته "هم سر" . "سر" نمادیست از فهم وشعور،فکر واندیشه . .همسر یعنی پیوند دو اندیشه،پیوند دوفکر ودر نهایت تکامل و همسوئی آنها. چنین پیوندی می تواند دوام بیشتر وثمری گوهربار داشته باشد. ایکاش به جای "مال" و"جمال" و"مقام" ، ملاک پیوند زناشوئی ها ،پیوند اندیشه ها،پیوند فکرها و معرفت ها بود.همسری که د رسیر قطار زندگی همیشه درخوشی وناخوشی،"همفسری" خوب،"همراه" و"همراز" و "دلنواز" باشد.

سرتون ودرد نیارم ،این شوخ طبعی آقای خاتمی باعث شده که من هروقت تعبیر"همسر" را می شنوم بیاد آن روزهاو رفاقتهای بی شیله پیله دوران دانشجوئی بیفتم.یادش بخیر!

تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

الهی!

در دلهای ما جز تخم محبت مکار

وبر جانهای ما جز باران رحمت مبار !

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
تگ ها :