از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

برو پوست مرده ها رو بکن !!

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

سلام برعزیزان همدل وهمراهم ! این نهایت محبت شماست که با وجود فصل امتحانات،محبت کرده وبه محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبها تشریف می آورید.خب منم سعی میکنم یه خاطرۀ کوتاه براتون بگم وزیاد وقت گران بهایتان را نگیرم.

داشتم دوره یا بقول شما ها واحد جراحی عمومی را می گذروندم.طبق معمول به برنامه اطاق عمل نگاه می کردم که دیدم اسم من در برنامۀ اولین عمل آنروز ثبت شده.واین اولین باری بود در زندگیم که باید به اطاق عمل جراحی می رفتم.

در حالیکه داشتم در کنار تیم جراحی دستامو می شستم وضدعفونی واستریل می کردم،جراحی که کنارم بود،ودرضمن مواظب بود که آیا درست دستمامو استریل می کنم یا نه پرسید:

آیا تا حالا خون دیده ام؟این عمل روی شخصی است که بدنش بطور وسیعی سوخته وموقع تراشیدن بافت های مرده خونریزی زیادی خواهد کرد. از دیدن خون حالت بهم نمی خوره ؟

با اعتماد به نفس قوی گفتم :نه !

 رفتیم داخل اطاق عمل،باکمک ،پرستار اطاق عمل، روپوش سبز رنگ اطاق عمل را پوشیدم ودستکش هارو دستم کرد وآروم در گوشم گفت: جراح جوان تا حالاندیدمت.اولین بارته؟من اسمم "کاترین" اسم تو؟ جواب دادم:اسمم سیده.پرسید :چی؟ گفتم سید دو بخشه "سی ید".کاترین گفت: نترس کار خاصی نیست ،سعی کن آروم باشی .تا پیشانی ات عرق نکنه،چون من زیاد فرصت نمی کنم که تند تند عرقتو پاک کنم.

پروفسوراومد. همه چیز آماده بود.پس ازردو بدل کردن سلام و علیک ،عمل شروع شد.حین عمل استاد مرتب توضیح می داد که داره چه کار می کنه ویه ریز از من سئوال می کرد،چرا دارم این کار ومی کنم وحالا باید چکار کنم؟که یه دفعه پرستاراطاق عمل کاترین خانوم رو بمن کردو درحالی که چشماشو گرد کرده بود.گفت:

 هی آقای دوبخش!گفتم اسمم دو بخش نیست ،یعنی هست ولی اسمم" سید"است.

گفت: حالا هرچی! داری چکارمی کنی؟گفتم خب دارم رگهایی که داره خونریزی می کنه و دکتر گرفته ،با کوتر می سوزونمش.گفت :اونو نمیگم با دست چپت چی کار می کنی؟ گفتم: زیاد عادت نداشتم سر پا بایستم کمرم درد گرفته دستموگذاشتم روی کمرم.گفت :سریع برو بیرون تودیگه استریل نیستی.نباید دستتوبه جائی دیگر غیرازمحل عمل ببری.برو سالن بغلی پوست مرده هارو بکن!هاج و واج ترسان ترسان پرسیدم :چییی کار کنم؟؟!گفت:پرستار"سیلویا" راهنمائیت میکنه.

از سئوالهای پی درپی استاد راحت شدم ولی یه کار سختر "پوست کندن یه مرده" شروع شد.

در سالن بغلی دیدم یه دانشجوی دیگربا یه دستگاه تراش مخصوص داره پوست یه مرده را برمی داره .پرسیدم : تورو هم از اطاق عمل بیرون کردن؟ خندید وگفت : نه ! مدتیست کارمن اینه .این پوست مرده هارو می کنیم وبعدفریزکرده ودر بانک پوست ذخیره میشه وبرای اشخاصی که بدنشون سوخته پیوند می زنند ،ووقتی زخم سوخته التیام پیدا کرد ،پوست مرده را برمی دارند واز پوست خود بیمار بهش پیوند می زنند.          

خب ببخشید خاطرات ویژه کارهای پزشکی برای همه ممکنه خوش آیند نباشه. ولی بد هم نیست که بدانید.در دنیای پزشکی چه می گذره.البته من سعی خواهم کرد که صحنه های دلخراش را مطرح نکنم.

پس تا هفته دیگر با خاطرۀ دیگر بدرود.

" الهی !

هربیماری را شفاء از طبیب ، ومن بیمار از طبیبم.

همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم

غنوده هر کسی بایارو من بی یار چون باشم   " (خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
تگ ها :