از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

بشنو تو این حکایت

 

 

زان یار دلنوازم،شکری است با شکایت

                             گر نکته دان عشقی،بشنو تو این حکایت

 

فخر السادات: بابا ! قبل از اینکه بشنویم حکایت ، بالاخره مشکل تعلیم و تربیت چی شد؟ مشکل سر مقدم مؤخر آموزش وپرورش است! یا فاصله ایکه “و “ بین آن دو بوجود آورده؟

بابا نبضگیر :فخر بابا ! همانطور که گفتم ،این یک بحث قرانی، کلامی و ریشه ایست.آقای دکتر 78 بدرستی

به آن اشاره کردند.مشکل، مشکل سیستم مدیریتی است.

سوگلی: یعنی چی؟ یه مثالی بزنید.

بابا نبضگلیر : مصداق آنرا هر روز همتون اونو لمس می کنید.

سوگلی : بابا!!!! چقدر می پیچونید!گیر ندید دیگه! با دانشجو هاتونن هم اینجور سخت میگیرید؟

بابا نبضگیر : نه !

 می خوام همه وارد بحث بشن ،و من متکلم بالوحده نباشم.

دل آرام :عربی بلغور نکنید، اینجا کلاس درس نیست!

بابا نبضگیر : وای ددم وای.صدای اعتراض سرورم درومد.چشم.

مصداق بارز سیستم غلط مدیریتی ما، استفاده از" ابزار فشار "است. با اهرم فشار "گشت ارشاد"،نمی توان مردم را ارشاد کرد،

سوگلی : گرفتم، گرفتم، تا تهش خوندم....حالا بابا بقیۀ حکایت . می شنویم حکایت.

فحرالسادات:بابا ! جریان فلک شدنتون  روتعریف کنید.

سوگلی : چی؟؟؟!!!!!!!!!! به به چشمم روشن ، یعنی شما فلک هم شدید؟

بابا نبضگیر : نه جانم فلک نشده ام.ولی بگذارید یک جمله هم در ادامه بحث بگم بعد حکایت را ادامه بدم.

مقولۀ پرورش،تزکیه،فرهنگ یک مسئلۀ اعتقادیست،باید به آن ایمان داشت، باید" باور" داشت.و به تعبیر ادبا باید به "حق الیقین "رسید.اگر انسان به این درجه برسد،دیگر هیچ نیرویی نمی تواند اورا از اهدافش برگرداند. دیگر نیازی به اهرم فشار نیست.دیگر ملت

یا بعبارتی امت "قانون گریز "نخواهد بود،و جامعه بسوی جامعۀ مدنی پیش خواهد رفت.  

                   

 خب، ادامه ماجرا.

درسته که من کلاس اول دبستان را در دبستان جعفری اسلامی شروع کردم و دیپلمم رو هم در همان دبیرستان جعفری گرفتم، ولی بخاطر کار بابام این وسط ها چند سالی به کرج و قم نیز کوچ کردیم.

از کرج هم خاطرات خوبی دارم. در محلۀ ییلاقی به نام حصار زندگی می کردیم.در یک خونۀ اجاره ای که وسط یه باغ بود که انتهاش به رود خونۀ کرج منتهی می شد.

اونموقع هنوز اب سد کرج رو نبسته بودند،ورودخونه پرآب بود.شنا کردنو در همون رود خونه یاد گرفتم.باغش پر از میوه های مختلف بود،جاتون خالی،در تموم عمرم فقط همون چند سال یه دل سیر میوه اونهم مجانی خوردم.میوه از درخت کندن و همان زیر

درخت خوردن یه لذت دیگه ای داره.باغش همجور میوه داشت.

وسط باغ یه برکه بزرگ بود که توش ماهی،اردک، غاز نگه میداشتیم،تخم غازها به چه

بزرگی بود.هر روز می رفتم از لای سبزیهاوعلفها توی باغچه تخم غازهارو پیدا می کردم.جاتون خالی می خوردیم.یا بقول امروزیا می زدیم تو رگ.!

زمان ما همه خونه ها لوله کشی آب نداشتند،این خونۀ اجاره ای ما هم از نعمت لوله کشی آب محروم بود.سر حوض یه تلمبه بود که از چاه آب می کشیدیم.آبش زیاد بهداشتی نبود ،بیشتر برای شستشو بکار میبردیم.مامانم خدا بیامرز معلم بود،نه معلم رسمی ،بلکه در واقع خانوم جلسه ای بود،یعنی به خانومها در جلسات دوره ای

 

قرآن ،تفسیر قرآن، زبان عربی ،مطالب دینی و احکام عملیه تدریس می کرد، خواهرم حدود سه چهار ساله بود،منم هفت سال بزرگتر از او بودم،داداشم که سه چهار سال

ازمن بزرگتر بود،خونه پیداش نمی شد،ناچار ظرف و ظروف رو من باید می شستم.

ظرف شستن من، نه اون ظرف شستنی که شما ها تجربه کردید،بود! سر ظرفشویی با آب گرم،با انواع مایع ظرفشویی با بوهای معطر متنوع و یا با ماشین ظرفشویی،آنهم با اکراه ومنت وو....

من پسر بچۀ ده یازده ساله ظرفهای مسی (نه چینی) با آب سرد حوض، نه با مایع ظرفشویی فانتزی،با گل،خاک آجر،یا اگر وضع مالی خوب بود با چوبک می شستم.

چربی غذا چنان به ظرف مسی می ماسید،مگر هرچی می سابیدی می رفت.

دستام از سرما کرخ و مثل لبو قرمز می شدوترک می خورد و خون می اومد،بجای اون کرم های سانتی مانتالی که هر دقیقه تلوزیون تبلیق می کنه ، وشما ها مرتب تستش من کنید، از وازلین یا گلیسیرین استفاده  می کردیم.

یه همسایۀ خیری داشتیم که لوله کشی آب داشتن،یه شیر، از دیوار حیاط خونشون

به کوچه کشیده بودن،تا همسایه هایی که مثل ما آب تصفیه شده نداشتند،از آن شیر ،آب شرب خود را تهیه کنند.آب اوردن هم در خونۀ ما وظیفیه من بود.با یه پارچ مسی بزگ که نصف قدم بود،میرفتم آب میاوردم،زمستونا که هوا سرد وزمینا یخبندون

بود، ورودی باغ از در بزرگ آهنیش تا ایوان خونه باغ یه شیب تندی داشت.وقتی با پارچ

مسی بزرگ آب میاوردم،گاهی روی یخهای زمین لیز می خوردم و آبها به زمین میریخت.

خب نتیجه چی می شد؟! باید دوباره برم آب بیارم.بدبختی این بود که آبهای ریخته شده،تا برم و دوباره آب  بیارم، یخ بسته و یخهای زمین ضخیم تر شده بود.وقتی هم که

موفق می شدم بالاخره آب رو به خونه برسونم،با اعتراض و دعوای بابام روبرو می شدم. که چرا دیر کردی؟یه آب آوردن اینهمه معطلی نداره!!!!!

وقتی مامانم هم جلسه بود نگهداری از خواهر کوچولوم هم با من بود.

خلاصه درسته که در عالم بچگی در اون خونه باغ خبلی کیف و بازی می کردیم ولی

مشکلاتی هم برای خودش داشت.

خب حکایت به دراز کشید، با حرفهای کسل کننده ام خستتون کردم، آتیش منقل کرسی هم سرد شد.

تا شب پاییزی دیگر ، و ادامه حکایت ،شب خوش عزیزانم.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :