از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

انرژی مثبت

بنام حضرت دوست که ستارالعیوب اوست.

سلام برعزیزان جان !

سالگرد رحلت نبی اکرم(ص) و شهادت امامان همام حسن مجتبی وعلی ابن موسی الرضا(ع) را به حضور سرورانم تسلیت عرض میکنم.

هفتۀ گذشته از یک میزگردی که درتلوزیون آلمان اجرا می شد براتون تعریف کردم،که دوستان همدل و همراهمان لطف کرده ودر بحث ونظر شرکت فعالی داشتند.که از این بابت بی نهایت متشکرم.اگراجازه بدید یک جمع بندی از نظرهای داده شده توسط شما عزیزان بکنیم وبه بحث و موضوع میز گرد دیگری بپردازیم.

بعضی از دوستان بزرگوارم معتقد بودند : که تنها دادن آش وسوپ کسی را درمان نمی کند،مخصوصا اگر این محبت همراه با منت گذاشتن باشد.بلکه باید به جای این مسائل سطح خدمات درمانی در کشور بالارود.دوستان عزیز جانی هم معتقد بودند وبعضی ظاهرا خود تجربه کرده بودند:که محبت بدون چشم داشت اثر مثبت در بهبودی بیمار می گذارد ودارای انرژی مثبت است ومعجزه آسا مؤثر است.ونظر سومی هم بود :که هردو مورد فوق باید باهم باشد.

این چکیدۀ نظرات دوستان همراه وهمدلم بود. در علم پزشکی نیز اعتقاد بر اینست که درد همیشه تنها درد جسمی نیست و یا تنها درد روحی نیست.اکثرا درد جسمی روی روح انسان اثر می گذارد وهمینطور بالعکس.که اصطلاحا "سیشو زومایتیک" یا" سایکو زوماتیک" گفته میشود.سایکو یا سیشو یعنی روح وروان و زوما یعنی بدن ،کالبد ،جسم.در نتیجه پزشکان درنسخه هایشان برای هردو مورد دارو می نویسند.داروهای آرامبخش اکثرا به نوعی مخدر هستند.لذا اگر همراه خدمات دقیق وکامل ومدرن پزشکی،ارتباط عاطفی وکمکهای محبت آمیز دوستان و اطرافیان بیمار باشد؛در تسریع درمان اثر معجزه آسائی خواهد داشت.البته و صد البته محبت بایدصادقانه و بدون چشم داشت باشد. نه بصورتی که بیمار آنرا ترحم به پندارد.

یاد یه خاطره ای افتادم که قصد داشتم بعدا با خاطرات جنگ مطرح کنم ولی باعنایت به بحث امروزمان و همخوانی با آن بهتر است با اجازتون حالا براتون تعریف کنم.ولی سعی می کنم کوتاه و خلاصه باشه.

جنگ ایران و عراق شدت پیدا کرده بود،کشته ومجروحین زیاد شده بود . وایران توان رسیدگی به تمام مجروحین را نداشت ویا در حد امکاناتش نبود.لذا هر روز مجروح جنگی بود که به کشورهای مختلف اروپائی بلاخص آلمان سرازیرمی شد.ما دانشجویان برحسب حس انسان دوستی وهموطن بودن مرتب به این مجروحین سر می زدیم.بعضی از مجروحین که وضع مالی شان بد نبود یک برادر یا پدر همراهشان بود ولی اکثرا تنها بودن.آشنا نبودنشان به زبان آلمانی ومشکل تماس با پزشکان و پرستاران و غریب بودن،این مجروحین رابه شدت آزار می داد.طوریکه آرزو می کردند که پای شان را ویادست شان را قطع کنند ومعالجه را ناتمام گذاشته وبه ایران برگردند.

ولی با ملاقات مرتب دانشجویان روحیه این مجروحین که بسیار جوان وبعضی واقعا بچه بودند تغییر کرد.من که در همان بیمارستانی که اینها بستری بودن درس می خوندم،در ترجمه حرفهای شان وپر کردن پرونده بهشون کمک می کردم و حتی در عمل جراحی بعضی از آنها حضور پیدا می کردم.وبا اجازه دکتر معالج غذای ایرانی براشون می بردم وآنهائی که تا حدودی بهتر شده واجازه مرخصی بهشون داده می شد ،باویلچر می بردم پارک وگردش وخونۀ خودم. واین باعث شده بود که دیگر بیتابی نکنند ودر بهبودی شان نیز بسیار اثرمثبت گذاشته بود.درد تنهائی و بی کسی آنهم در غربت ولایت که هم بیمارباشی وبستری وزبان هم بلدنباشی تا بگوئی گرسنه هستم یادرد دارم.خیلی سخته .کسی نمی تونه اینو درک کنه؛ مگر خود آنرا تجربه کرده باشد.گاهی می شد مجروحی به من تلفن می کرد و با صدای بغض کرده میگفت: سید ! بیا اجازه منو بگیر وببر بیرون دارم دق میکنم .دلم غذای ایرونی می خواد.واین کمک دوستان دانشجو نیز کاملا بی غل وغش وبدون چشم داشت بود ؛در نتیجه بیماران ومجروحان نیز احساس می کردند که این دانشجویان فرشته نجات آنها هستند. هرچند در واقع این پزشکان وامکانات آلمان بود که آنهارا شفا داده بود.نه دانشجویان ! ولی این روابط عاطفی مکمل درمان پزشکان بود.یکی از دوستان عزیز محفلمان به نام مولود خانم سئوال کرده بودند که :

" آقای دکتر یک سوال؟یک مستندی از tv پخش می شد که در ان یک زن که بیماری سرطان داشت گفت که تونستم با روحیه ی بالام و توکل بر خدا بر این بیماری غلبه کنم سوالم اینه آیا تلقین کردن به اینکه من میتونم بر بیماریم غلبه کنم میتونه بیماری مثل سرطان رو دفع کنه؟؟؟
این مثبت اندیشی و کائنات که
میگن واقعا اینجا صدق پیدا می کنه؟"

درجواب این دوست عزیز وعزیزانی که ممکنه این سئوال براشون مطرح بشه باید عرض کنم : درزمانی که در بخش اونکولوژی کارکرده ودرس می خوندم،بیماری داشتیم که مبتلا به سرطان ریه بود..پزشکان نیز بهش گفته بودند،که بیش از یک سالی زنده نخواهد بود.این مرد بیمار تصمیم می گیرد که در این مدت از تمام مواهب زندگی بهره برد.هرچه درتوانش بود از زندگی لذت می برد،حال چقدر مذهبی بود یانه به خدا کلیسا اعتقاد داشت یانه ؛نمی دانم ولی آنطور که اطرافیان وپرسنل بخش تعریف می کردن ومن شنیدم بسیار مثبت گرا بود وهیچ به موارد منفی فکر نمی کرد و بقول ما ها کاسه چه کنم چه کنم بدست نگرفته بود. هیچوقت از زمین وزمان شکایت نمی کرد.این یک سال که فرصت داشت سپری شد،فوت نکرد که هیچ ؛روز به روز علائم بالینی و یافته های پاراکلینیکی اش نیز بهتر و بهتر می شد.

بله عزیزانم این یک واقعیت ثابت شده علمی است،که با داشتن روحیه بالا بر سرطان هم می توان چیره شد وداشتن روحیه ضعیف و منفی رستم راهم می تواند ضربه فنی کندودر نهایت سرانجامی جز خود کشی نداشته باشد.

خوب بحث به درازا کشید وحکایت همچنان باقیست. بحث میز گرد دوم به ماند برای هفتۀ آینده.

تا هفتۀ دیگر با خاطرۀ دیگر به خدا می سپارمتان.

 

الهی

اگر سرمویی باورم شود که پیشه ام در پیشگاه توپذیرفته است؛چون سروی از وزش صبا به چب وراست می چمد،چنان پای کوبی و دست افشانی کنم که سنگ وگل را از شورم بشورانم و کوه را از سازم برقصانم.

 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :