از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

کار آموزی

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

سلام بر عزیزان جان ودوستان همراه وهمدل .

این هفته اگر موافق باشید کمی راجع به تحصیلات پزشکی در آلمان بپردازیم،شاید برای شما عزیزان که اکثرا دانشجو ویا فارغ التحصیل هستید ویا اهل علم ودانشید؛ شنیدنش جالب باشه.

یحتمل قبلا خدمت تون باید عرض کرده باشم واگریادتون باشد،گفته بودم که تحصیلات در آلمان از ابتدائی گرفته تا دانشگاه کاملا رایگان بود.ومن بعنوان یک دانشجوی غیر آلمانی در طول مدت تحصیل حتی یک " فینیگ" (یکصدم مارک آلمان غربی) هم به دانشگاه پرداخت نکردم که هیچ ، حتی کمک هزینه تحصیلی بلاعوض هم گرفتم.مثلا وقتی ،دو ماهی مونده بود به امتحانات پایانی  هردوره که قبلا براتون چگونگی این امتحانات را مفصل عرض کرده ام ، میرفتم ورقه معرفی به امتحان را به دفتر تعاونی دانشجویان ارائه می دادم ومی گفتم چون امتحان دارم دیگه نمی تونم بیمارستان کار کنم وشب تا صبح کشیک بدم.مسئول مربوطه پس ازبرسی پرونده دانشجوئی ماهی 800 الی هزار مارک بلاعوض می دا د ؛ تا بشینم فقط بکوب درس بخونم تا آماده امتحانات بشم.

در دورۀ بالینی دودورۀ کارآموزی داشتیم یه، دو ماهی کار درمطب یک پزشک بود که باروش کاردر مطب آشنا می شدیم ویه دو ماهی در یک بیمارستان.این دوماه بیمارستان را میتونستیم داوطلبانه درهر کشوری غیرازآلمان هم بگذرونیم.وپول بلیط رفت وبرگشت به آن کشوررا هم دانشگاه پرداخت می کرد.بشرطی که پس ازمراجعت یک گزارش کاری ازآن بیمارستان بصورت مشروح تحویل دانشگاه بدیم.منم فرصت را غنیمت شمردم ، گفتم سه سالی میشه که نرفتم ایران.من که تصمیم دارم بعد از اتمام تحصیلات برم ایران وقصد ماندن برای همیشه در آلمان را ندارم،پس از این موقعیت استفاده کنم.برم ایران واین دوره را دریک بیمارستان ببینم و با سیستم درمانی ایران آشنا بشم وبدین ترتیب پول بلیط هواپیما را هم دانشگاه متفبل میشه.البته پس از اینکه گزارش کار آموزیم را ارائه بدم.

تصمیم را عملی کردم ولی دقیقا یادم نیست چه سالی بود ولی اوج جنگ بود.شایدتابستان سال 62 یا 63 بود.خب این بار سفرم به ایران چند منظوره بود هم بعد از مدتها خانواده ام را می دیدم،هم کارآموزیم را انجام میدادم که یک تکلیف بود و هم با سیستم آموزشی ودرمانی در ایران آشنا می شدم.مثل فقرات قبل بدون اینکه خبری به خانواده ام بدم ،رفتم ایران.ساعت سه نیمه شب هواپیما در فرودگاه مهراباد نشست وتا برسم خونه ساعت پنج صبح شد.زنگ زدم مادر خدا بیامرزم اومد پشت در وگفت :کیه ؟ گقتم :منم ! مادرم با چشمان خواب آلود درو بروم باز کرد. وبا ناباوری منو در آستانه در دید.وبا سر صدای ما بقیه اعضای خانواده از خواب بیدار شدند. وبچه خواهرم وخواهرم یه راست رفتن سراغ چمدانم ، دنبال سوغاتی ها.

پس از یه روز استراحت به والدینم گفتم که باید برم به یه بیمارستانی تا کارآموزی کنم.نزدیکترین بیمارستان به خونمون بیمارستان سینا بود. از خونمون که درخیابان ابوسعید نرسیده به میدان منیریه بود پیاده رفتم بیمارستان سینا.یه راست رفتم سراغ رئیس ویا معاون آموزشی یا کسی که بتونه جوابگوی خواسته ام باشه . ولی کسی رو پیدا نکردم.آمبولانس بود که آژیر می کشید ومجروح می اورد.یک همهمه ای بود که نگو و نپرس.مردم چپ و راست بالا پائین می رفتند.سر صدا بلند بود که هواپیماهای عراقی اومد. آژیر قرمز زده می شد. ومنم که ندید پدید بودم،نمی دونستم معنی این آژیر چیه قرمزه ،زرده ،سفیده؟هاج و واج نظاره گر بودم. روز اول کسی که جوابگو باشه پیدا نکردم.رئیس ومعاون در اطاق عمل بودند.رفتم اورژانس شاید یک پزشکی یا دانشجوئی پیدا کنم.تا راجع به کارم باهاش صحبت کنم.وراهنمائی بگیرم. دیدم اطاق اورژانس خیلی شلوغه ،نگهبان رام نمیداد تو. میگفت نمیشه بری تو.اورژانس پراز مجروحه.گفتم من پزشک یعنی دانشجوی پزشکی هستم هنوز جمله مو تموم نکرده بودم که دستم رو گرفت و کشید تو وگفت:

مسلمون انصافت کجاست هی !!! مردم دارن اینجا جون میدن تو راست راست داری اینجا راه میری. وبرد سر چندتا بچۀ خونی مالی شده که توی راهرو روی زمین ولو شده بودن ونای حتی گریه کردن را هم نداشتن.

گفتم : خب یه روپوشی بدید تا شروع کنم یه کاری کنم.

گفت : روپوش چیه مؤمن ! خانوم اسفندیاری! به این دکتر یه ست وسائل جراحی بده .

گفتم : من هنوزدکتر نیستم دانشجو هستم از آلمان اومدم.باز حرفم تموم نشده

گفت :خانوم معادی ! خدا رسونده یه دکتر از آلمان اومده، خجالتیه! شایدم درست فارسی بلد نیست توکه زبون  خارجکی هارو بلدی بیا وردستش کمک کن تا این زخمی هارو جمع وجور کنه.

خلاصه سرتونو درد نیارم تا اومدم بجنبم یه سری مجروح جلوم ردیف کردن . یه دختر خردسالی بود که ساعد چپش تا مچ دستش بریده شده وگوشت و استخوان همش زده بود بیرون.هوا گرم وسط تابستون عرق شرشر ازسر وصورتم میریخت .دیگه اینجا پرستار "مونیکا " نبود که عرقامو پاک کنه. با آستینم عرقمو خشک می کردم تا روی زخم بچه نریزه.مگس هم مرتب درحال پرواز روی زخم ها بود .باناراحتی می گفتم آخه این چه وضعیه این اطاق باید استریل باشه ! این مگسها اینجا چکار می کنن؟ خانوم معادی به انگلیسی با لهجه شیرین آذری گفت : آقای دکتر اینجا مثل جبهه است.شرایط  شرایط جنگی است.

گفتم : خانوم معادی به خودتون زحمت ندید من ایرانی هستم فارسی حرف  بزنید ،آذری هم صحبت کنید متوجه میشم. لیدوکائین کم بود طفلکی بچه !هنوز محل بریدگی اش بیحس نشده بود ومدام جیغ میزد وخانوم معادی دستشو گرفته وبا وزن حدود 90 کیلونی اش روی پاهاش نشسته بود تا تکون نخوره. تا من بتونم کارمو انجام بدم. خلاصه سرتون رو درد نیارم تا عصر مدام مجروح بود که می یاوردند. یه مرد جوانی هم در اثر جراحت شدید "پنوموتوراکس" یعنی هوای ریه وارد فضای قفسۀ سینه شده بود،به سختی نفس می کشید موقتا با یه مقدار گاز روی زخم سینه اش گذاشته ومحکم بستم و گفتم این فقره کارمن نیست فوری ببرید اطاق عمل .پس از نیم ساعتی دیدم دوباره آوردنش . پرسیدم چرا برگردوندید؟ گفتن که تموم کرد.

خلاصه تا عصر بدون اینکه یادم بیوفته که ناهاری هم باید خورد،مشغول رسیدگی به مجروحان بودم. یه ساعتی ازغروب آفتاب می گذشت که رفتم خونه.وقتی مادر خدابیامرزم منو دید .با وحشت گفت چی شده؟ چرا لباسات خونیه؟ چرا رنگت پریده؟ تصادف کردی؟ سالمی !!؟

گفتم: نگران نباشید سالمم. ولی مامان جونم اجازه بدید یه راست برم حموم ؛ بعد براتون تعریف می کنم که چی شده.

الهی !

دل چگونه کالائی است که شکستۀ آن را خریداری و فرموده ای:

" پیش دل شکسته ام."

تا هفته دیگر وبا ادامه خاطرات خدا یار ونگهدارتان باد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :