از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

کارآموزی 2

 

به نام حضرت دوست که جلا دهندۀ دلها اوست

سلام برعزیزان جان ودوستان همراه وهمدلم.

بدون مقدمه ،خاطرات هفتۀ گذشته را ادامه می دهیم. همانطورکه خدمتتون عرض کردم روز اول، غیرازرسیدگی به مجروحین کار مثبتی در مورد کارهای اداری که منو بعنوان کار آموز بپذیرند نتونستم انجام بدم .فردای آنروز دوباره با مدارکم واین بار بایه روپوش جهت احتیاط با خود برداشتم که درصورت لزوم مثل دیروز بی روپوش وارد اطاق عمل اورژانس نشم . یه راست رفتم سراغ اطاق امور دانشجویان بیمارستان سینای تهران.خواسته ام را گفتم که من دانشجوی پزشکی از دانشگاه برلین غربی هستم ، و تمایل دارم دوماه در خدمت شما در بخشهای مختلف کارآموزی کنم.گفتند اینجوری که نمیشه باید از دانشگاه تهران نامه بیاری . رفتم دانشگاه تهران ، مسئول آموزشی دانشگاه تهران گفت: آقا حالا که تابستونه ودانشگاه تعطیله، برید وزارت علوم بخش دانشجویان خارج کشور.رفتم وزارت علوم آنها هم گفتند باید بری نامه ای از وزارت خارجه بیاری . خلاصه سرتون درد نیارم یه هفته ای بین بیمارستان سینای تهران و دانشگاه تهران و وزارت وعلوم و وزارت خارجه پاسکاری می شدم وناگفته نماند که برای ورود به هرکدام ازاین مراکز باید از سنگری که به خاطر جنگ مقابل هر اداره ای بود پس از بازرسی بدنی وگرفتن برگه عبوررد می شدم.یک هفته از اقامتم درایران وتهران گذشت ولی موفق نشدم که مجوز کارآموزی بگیرم.ولی بعد ازظهرها پس از دوندگی اداری میرفتم اورژانس بیمارستان سینا،وکمک شون می کردم،دیگه با نگهبان و پرسنل اورژانس دوست شده بودم ولااقل اونا دیگه ازمن نامه نمی خواستند.

هفته دوم دروزارت امورخارجه یکی ازکارمندان کنسولگری برلین را دیدم.پس ازسلام علیک پرسید اینجا چکار می کنی سید؟ جریان را گفتم . خدا خیرش بده ، باهم رفتیم امور دانشجویان خارج کشور ویک نامه معرفی برای دانشگاه تهران گرفت . گفت اول برو وزرارت علوم بعدا میری دانشگاه وبعد به بیمارستانی که بهت معرفی می کنند.خب خدا را شکر که یک آشنا پیدا شد که کارمو راه بندازه .بلافاصله،مسیرطی شدن اداری را پیمودم تا با موفقیت تمام به همان بیمارستان سینا رسیدم. وبازناگفته نماند برای تایپ کردن نامه ها درهراداره ، بعلت شرایط جنگی  مرتب برق می رفت وحداقل چهار ساعتی طول می کشید تا دوباره برق بیاد.هر چی می گفتم هنوز خطم مثل دکترا بد خط نشده،اجازه بدید با خط نستعلیق خیلی زیبا بنویسم ورئیس امضا ء کنه.می گفتن نمیشه باید با ماشین تایپ بشه! درهرحال سریع رفتم سراغ رئیس بیمارستان سینا. خوشبختانه ازاطاق عمل اومده بودند بیرون .در دفتر کارشان خدمتشان رسیدم.سلامی عرضه وخودمومعرفی وعلت مزاحم شدنم را بیان کردم. رئیس که یک پزشک بسیار جوان وخوشروئی بود،خیلی مؤدبانه با من برخورد کرد وگفتند :بشین ! برایم چای آوردند.چند دقیقه بعد هم ناهار. برای من هم سفارش داده بودند.انگار دو دوست بودیم که پس ازسالها دوری بهم رسیده ایم وبرای هم ازهمه جا وهمه چیز تعریف می کردیم.از من کلی راجع به آلمان ودانشگاه آلمان سئوال کردند.درپایان بعنوان درد دل گفتم: جناب آقای دکتر " پرویز جبل عاملی" برای کار ویا کارآموزی ،بیمارستانها آلمان ازما چیزی خواستند که آنرا درایران نخواستند وبلعکس در ایران مدارکی خواستند که درآنجا نخواستند. استاد جبل عاملی پرسیدند: بیشتر توضیح بده چی اونا خواستند که ما نخواستیم؟ عرض کردم: اونا از من گواهی سلامت خواستند،که مبتلا به هپاتیت یا توبرکولوز(سل) نباشم . ولی دراینجا فقط نامه نگاری ومدرکهای بی ربط تقاضا می کردند. واز این که من آیا سالم هستم یا نه سئوالی نشد.وایشان با تاسف وبا تکان دادن سرحرفهایم را تائید می کردند.استاد دکتر جبل عاملی ضمن تائید ،برام از "دیسیبلین "انضباط شدید آلمانی ها تعریف می کرد وخود نیز مدتی در دانشگاههای هانوفر و افن باخ آلمان دوره هائی دیده بودند.

بهرحال همان روز دستور دادند که درهربخشی که علاقه دارم برم کار کنم. دکتر جبل عاملی یک انسان متخصص متعهد وارسته ای بودند.که درسمت استاد و رئیس دانشگاه تهران دررشته اورولوژیِ خدمات شایانی کردند. وبلاخره چند سالی می شود که به رضای خالق رضایت داده و بدیدارمعبود شتافتند. روحش شاد باد.

الهی !  در شگفتم از کسی که گوید به فلانی مرگ ناگهانی رسید.

تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.         

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :