از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.

بنی آدم اعضای یکدیگرند ... که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار ... دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی

(سعدی)

سلام بر دوستان ویاران همدل و همراه محفل خاطره گوئی مان. از تمام عزیزان جان که در ایام تعطیلات نوروزی عنایت کرده و پیام تبریک ارسال کردند ، بی نهایت ممنونم. واز اینکه بعلت عدم دسترسی به نت نتوانستم جوابگوی تک تک عزیزانم باشم، شرمنده ام. از این فرصت استفاده کرده و خدمت فرداَ فرد شما تبریک عرض می کنم وایام می آیند تا از شماعزیزان جان مبارک شوند.

ولی متاسفانه امسال عید نوروز بر کاممان تلخ شد . فاجعه بزرگ زلزله و تسونامی در ژاپن ، و جنگها و آدم کشیهای وحشیانه توسط حکام مناطق خاور میانه و آفریقای شمالی و در بند بودن آزادمردان و آزاد زنان  وجای خالی عزیزان درگذشته ، سر سفرۀ هفت سین و.... برای هر انسان آزاده ای دل و دماغی برای جشن و شادی نوروزی باقی نمی گذارد. چرا که "بنی آدم اعضای یکدیگرند ..." و یا به تعبیر شاعرۀ توانای عزیزمان خانم " نسرین بهجتی":

" وقتی تو نباشی به من چه عید ! ....

گل پرپر من

بی تو پرده را باید کشید و جای خالی ترا سینه زد....

سوگند به تک سرفه ها  وشش های تفتیده خردل خورده ات

سوگند به رفاقت دیرین تو و ترکش پشت گردنت......"

این بشر(که در واقع همان"شر" است که در اول خود "ب" اضافه نموده )به جای اینکه جان همنوعان و حتی حیوانات را از مرگ وبیماری نجات دهد، تا کی باید انسانها را در بند کشیده و جانشان را بستاند. مگر در قرآن سورۀ مائده آیه 32 نخوانده ایم " هرکس فردی را در روی زمین بکشد،چنان است که گوئی همه انسانها را کشته وهر کس انسانی را از مرگ رهائی بخشد، چنان است که گوئی همه مردم را زنده کرده است."

عجب صبری خدا دارد ،اگر من جای او بودم ، زمین و زمان را ... نه ! همان بهترکه جای او نیستم. من در کار خود وا مانده ام، نعوذا بالله چگونه می توانم جای او تدبیر کنم. یکی از آرزوهای دیرین من از دوران کودکی این بود که پزشک بدون مرز شوم وبا یک ماشین بزرگ کاروان دور دنیا بگردم وبه کشورهای محروم سفر کرده و به بیماران کمک کنم. و جان انسانها را از مرگ نجات دهم. پزشک شدم اما نه پزشک بدون مرز و آن ماشین رویائی کاروانی هم تحقق نیافت.

می بخشید !در اولین محفل خاطره گوئی سال نو با اخبار تلخ ، خاطرتان را آزرده کردم.ولی با وجوداین همه فجایع چگونه می توان بی تفاوت بود. نرسیدن به آرزوها دردناک است.قتل وجنایت دردناکتر! ولی چه می شود کرد "آری آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.." با شعر زیبای سهراب " زندگی "را "کلیک "باید کرد. راستشو به خواهید ،می خواستم محفل خاطره گوئی را تعطیل واز دوستان عزیز جانم خداحافظی کنم.مردد بودم ، با خود خیلی کلنجار رفتم ،سرانجام باز طبق معمول، سهراب ،با این شعرش مرا از تصمیم منصرف کرد.و بدین ترتیب، اولین محفل خاطره گوئی امسال را کلیک می کنیم. و به امید خدا و همیاری شما " میم" "مشکلات "را حذف و "مشکلات" را به "شکلات"  شیرین تبدیل می کنیم. به امید روزهای بدون قتل و جنایت ، بدون جنگ و خونریزی و بدون افکار ابلیسی.

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است ... عالمی را شاد کرد،آنکس که یک دل شاد کرد

سالهای آخر تحصیلم بود، واطاق کوچکم در خوابگاه که لابد به یاد دارید که بیشتر شبیه به ستاد مرکزی فعالیتهای دانشجوئی بود.مرتب برو بیا بود و میزبان شخصیتهای سیاسی از ایران ویا سایر نقاط دنیا ویا محل استراحت مجروحین جنگی بود.لذا نمی تونستم در درس ومشق تمرکز داشته باشم.در نتیجه تصمیم گرفتم که یه آپارتمان کوچولوی یه خوابه دور از خوابگاه دانشجوئی ونزدیک بیمارستان محل کارم اجاره کرده،تا خودمو برای امتحانات ترمهای آخر آماده کنم.چگونگی اجاره آپارتمان شخصی در آلمان، بماند برای هفتۀ آینده .چون اگر بخواهم حالا شروع کنم طولانی میشه ودر اولین محفل سال شما رو خسته خواهم کرد. پس تا هفته آینده خدا یارو یاورتان باد.

الهی !

از تو شرمنده ام که بندگی نکردم، واز خودم شرمنده ام که زندگی نکردم، واز مردم شرمنده ام که اثر وجودیم برای ایشان چه بود ؟؟!!

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :