از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

والله بالله این رسوائیست

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

 

 

سلام بر عزیزان جان و همراهان دلنوازم . در آستانۀ شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) هستیم. شهادت این بانوی بزرگ عالم را به تمام شما عزیزان تسلیت عرض می کنم.

هفتۀ گذشته خبری از رسانه های داخلی انتشار یافت که دل هر انسانی را بدرد آورد.احتمالا اکثر دوستان خبر را شنیده اند. که

"دو بیماری که یکی پایش شکسته و دیگری بدنش سوخته،بعلت عدم توانائی پرداخت هزینه درمان، با آمبولانس بیمارستان، در بیابانهای اطراف تهران، رها می شوند"

هر انسانی با شنیدن این خبر اگر قالب تهی کند، بر او حرجی نیست ! اصلا برای من غیر قابل تصور است، نمی دانم چه بگویم.زبان و قلمم قاصر است از بیان این رفتار غیر انسانی. ادعای مسلمانی می کنیم،مدعی داشتن جمهوری اسلامی هستیم،نام امام خینی (ره)را بر بیمارستان نهاده ایم، مدعی هستیم که مسئولین و پزشکان و کارکنان همه مکتبی ، متعهد و متخصص هستند،و........... ولی نتیجه این همه ادعا باید چنین باشد؟!!!!!!!! ولله بالله این رسوائیست !!! با این عمل غیر انسانی نه تنها آبروی پزشکان را بردند بلکه ضربه مهلکی بر اعتقادات مان نیز افزودند.یاد نصیحتی که مرحوم آقای اسلامی ،یکی از موسسان دبیرستان جعفری اسلامی تهران، در جُشن فارغ التحصیل شدنمان برایمان میگفت ،افتادم. :

"مواظب حرکات و سکنات خود در جامعه باشید.اگر خطائی از شما سر زد، نخواهند گفت که این خطای شخص شماست، بلکه آنرابه مکتب امام جعفر صادق(ع) نسبت خواهند داد.چرا که شما دست پروردۀ این مکتب هستید. با آبروی این مکتب بازی نکنید! " .

 حال نیز چنین است.دنیا تمام اعمال مارا زیر زره بین دارد.تمام خطا ها و اعمال غیر انسانی مارا می بیند و انعکاس می دهد. و آنرا به حساب اسلام وشیعه و ایران می گذارند.ونتیجه اش این می شود که جوانهای ما از دین گریزان می شوند و حتی هویت ایرانی بودن خودشان را نیز در آنسوی مرزها مخفی می کنند.

شما بگوئید چه باید کرد! واقعا بعضی مواقع در مقابل اعتراض به حق جوانها در می مانم که چگونه از این رسوائی بدر آیم. وقتی در مقام مقایسه بر می آئیم ،شما قضاوت کنید ! آخه چه باید گفت!!!یادتان هست چندهفته پیش(پست: "بوی بهار می رسد "29اسفند89) براتون نقل می کردم که در بیمارستان وقتی داشتم شرح حال می گرفتم. توضیح می دادم که ما وقتی ببینیم که شما بعنوان بیماری که پایتان شکسته و در طبقه هفتم آپارتمانتان به تنهائی زندگی می کنید و کسی نیست که به شما برسد، شما را آنقدر در بیمارستان نگه می داریم که خوب شوید وقتی مطمئن شدیم که خود می توانید به کارهایتان برسید آنوقت مرخص تان خواهیم کرد. این عمل کرد آن کافران گوشت خوک خور وزهرماری خور اهل جهنم  است. و این دو بیمار پا شکسته و بدن سوخته را مثل یک زباله در بیابان انداختن ،عمل کرد من مسلمان شیعه اهل بهشت وتبعۀ  تنها کشور جمهوری اسلامی واقعی در دنیاست !!!!

ببینید فرق از کجاست تا به کجا!!!

دیروز دوستم " کلاوز" از لوبک زنگ زده بود، و می پرسید :

" سید این چه وضعیه آیا واقعیت داره این مسائلی که در ایران می گذره؟ یا دروغ است!!! تو که از اسلام و مکتبتان چیز دیگری تعریف می کردی!!! " دلم می خواست زمین باز می شد و مرا می بلعید. چه بگویم !! چه دارم که بگویم!!!

 

خدایا بنده ای درد آشنایم   بسر افتاده ای بی دست و پایم

زغمها سینه ام، دریاست دریا   گواهم گریه های های هایم

به درگاه تومی نالم بزاری   مرا بگذار با این ناله هایم

مرا در آتش عشقت بسوزان   مکن زین شعله سرکش رهایم

از این آتش دلم را پر شرر کن

بسوزان سوز دل را بیشتر کن

به اشگ مادری کز داغ فرزند   فرو ریزد برخ پیوسته سوگند

به بیماری که در هنگامۀ مرگ   برآید ناله اش آهسته سوگند

مرا در بیکسی پیوسته کس باش

بوقت ناله ها فریادرس باش

به بی پائی که در راهی خزیده   به بیدستی که دست از جان کشیده

به محرومی که نالد در شب تار   زغمها جان او بر لب رسیده

به آن بیماردار شب نخفته   که ریزد اشک محنت تا سپیده

به آن طفل یتیم بی پناهی    که لبخند محبت را ندیده

بده دستی که تا دستی بگیرم

زخجلت پیش محتاجان نمیرم

قسم بر گلرخ عاشق نوازی   که در او نیست رنگ بیوفائی

قسم بر مادری کز هجر فرزند   بود گریان به شبهای جدائی

قسم بر دختری کز راه پرهیز   شکیبائی کند در پارسائی

دورنگی را ز جان من جدا کن

دلم را با محبت آشنا کن

(مهدی سهیلی)

تا هفتۀ دیگر با نقل دردی دیگر بدرود.

    

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :