از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

باز گشت

 

به نام دوست که هر چه داریم از اوست

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید ...  داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سروسامانی من گوش کنید ... گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

(وحشی)

 

سلام بر عزیزان جان وهمراهان همدل و همرازم.

خدا را شکر ! همه چیز داشت خوب پیش می رفت.تحصیلاتم در مقطع پزشکی عمومی با نمره خوب به پایان رسید، و "پروفسور چیلش" به عهدی که داده بود ،وفا کرد. ودر محضرش شاگردی کردم تا در رشته ارتوپدی تخصص بگیرم. و کار وتحقیقم در " استئوتومی اصلاحی در آرتروز زانوهای پرانتزی شکل " بخوبی داشت پیش می رفت.و در فعالیتهای جنبش دانشجوئی هم، همچنان شرکت می کردم.جنگ بین ایران وعراق هم به اوج خود رسیده بود. از جمله بمبارانهای شیمیائی و جریان حمله وحشیانه به حلبچه.که به تبع آن فعالیتها و آکسیونهای افشاگرانه ضد جنگ و مخصوصا از نوع شیمیائی آن در شهرهای مختلف آلمان نیز بیشتر می شد.

در کنار تمام این مسائل متاسفانه برای من اتفاقی افتاد که کمرم را شکست، و شدت آن بقدری بود که تا مدتها در زندگیم اثر منفی گذاشته بود.هنوزم که هنوزه، از عوارض آن رنج می برم.این اتفاق چه بود !! با اجازتون در صندوقچه دلم ، برای خودم، نگه میدارم. چرا که هم یاد آوری و تعریف آن برام دشوار است وهم نمی خواهم خاطر شما عزیزان جان را آزرده کنم. لذا از تعریف آن می گذریم.منکه آرزو داشتم که ارتوپدی را تا فوق تخصص ادامه بدم و شرایط آنهم فراهم بود، برام خیلی سخت بود آن را رها کنم.ولی در هرحال شرایط برام طوری شد که مجبور شدم ،تخصص را رها ، کاسه وکوزه ام را جمع و روانه ایران شوم.

یکی از پزشکان ایرانی مقیم برلین که می خواستم ازش خداحافظی کنم،پیشنهاد داد،قبل از برگشت به ایران برو یک دوره ای به نام " نویرال تراپی" را ببین و بعد برو ایران . این یک دوره کوتاه مدت است. وبه جای اینکه به بیماران داروهای مختلف تجویز کنی که جیب سرمایه داران بزرگ شرکتهای عظیم داروسازی پر بشه و جیب بیماران درد مند خالی از این روش درمانی استفاده کن. این روش درمانی سه کورس (A,B,c )داشت که من بعلت کمبود وقت ،فقط تونستم (Kurs A ) را ببینم. سرانجام در تاریخ اول اسفند 1366 به ایران برگشتم.

در دوران حکومت شاهنشاهی، شما شاید یادتون نیاد وشاید بیشترتون اون زمان به دنیا نبودید، هر وقت یک پادشاهی یا رئیس جمهوری به ایران میومد به افتخار ورود این میهمان بستگی داشت مقام وشان اش چقدر باشد بین 18 الی 21 توپ شلیک هوائی می کردند.  

ولی به افتخار ورود من به ایران به جای شلیک توپ هوائی ،برای اولین بار سه موشک صدامی خورد درست بیخ گوشمان. که اصابت کرد به بیمارستان عیوض زاده در خیابان شیخ هادی. در دوسه کیلومتری خانه ما. خانه ما یا بهتر بگم خانه پدری قبلا بهتون گفته بودم در نزدیکی میدان منیریه قرار داشت و چون نزدیک کاخ ریاست جمهوری، مجلس شورای اسلامی و دانشکده افسری بود،مرتب توسط صدام موشک باران می شد. وخدا بیامرز پدرم تا آژیر قرمرز را می شنید با یه رادیوی کوچک جیبی اش می دوئید زیر زمین توی گنجه می نشست تا اوضاع عادی بشه.

درسته که به خاطر همسایه بودن با اماکن حساس دولتی چپ وراستمون موشک بارون می شد، ولی یه حسنی هم داشت. اونم باز به خاطر همین اماکن مهم ،برق ما نمی رفت. اون روزا میشه گفت،هر روز به مدت سه یا چهار ساعت برق ها قطع می شد، ولی ما همیشه برق داشتیم.دوشنبه شبها تلوزیون" سریال اوشین" را نشون می داد. دوستان وفامیل وقتی برقشون می رفت ، فوری میومدن خونه ما تا سریال را تماشا کنند.خب اینم بهانه ای بود که همه دور هم باشن .با شدت یافتن موشک بارانها پدر ومادرم جهت در امان بودن از موشکها، رفتند کرج ،در همان  روستای حصار که چند سالی دوران کودکیم را گذرونده بودم. و قبلا خاطرات آن زمان راهم براتون اگه یادتون باشه تعریف کرده ام.

ولی من به خاطر اینکه مدارکم را به تائید وزارت علوم برسونم،و در ضمن دنبال کار باشم ،مونده بودم خونه و سنگر را رها نکرده بودم.خب برای اینکه زیاد خستۀ تان نکنم بقیه ماجرا بمونه برای هفته بعد .

الهی !

ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزنهای بسیار در کمین و بار گران بر دوش. " یا هادی، اهدنا الصراط المستقیم.صراط الذین انعمت........"

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :