از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

رئیس ! جلسه تشریف دارن

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست.

 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

درفکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور وبرش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم.

(شهریار)

                  

سلام بر عزیزان جان و دوستان همراه محفل خاطرات چهارشنبه شبهایمان

میلاد با سعادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا (س) را خدمت عزیان جانم و روز زن و روز مادر را نیز حضور بانوان محترمه محفلمان تبریک عرض می کنم.

صحبت از مادر شد. اولین بیمار من در ایران ،خدا بیامرز مادرم بود. مفاصل هردو زانویش متورم وشدیدا دردناک بود. ایشان را به همان "روش نویرال تراپی "درمان کردم.یه روز که از بیرون اومدم خونه دیدم ، مادرم با گونی برنج افتاده بجون پله ها داره تمیزشون میکنه.گفتم :

مامانم !! این چه کاریه که می کنید! شما هنوز درمانتون تموم نشده. باید استراحت کنید.

جواب دادند: پسرم ! خوب شدم . ببین دارم رو پاهام راه میرم. اکثردوستام مثل من پاهاشون کج و کوله است و از پادرد می نالند. اگر مطب بزنی همه رو می فرستم پیشت. نکنه بگی دوستای مامان هستن و ازشون ویزیت نگیری! اصلا چرا صبر کنیم تا مطب بزنی همین زیر زمین خونه رو برات جور می کنم و کلی دعام کرد. دعای تمام مادران بدرقۀ راه فرزندانشان باد.

خب هفته گذشته عرض کردم که چطور شد که تخصص را در همان اوائل کار رها کرده وبرگشتم ایران.از این به بعد براتون خاطرات در وطن را نقل خواهم کرد، تا برسیم به بناب.البته باز اگر پیش آمد وخاطره ای از برلین یادم اومد،در بین خاطرات دیگر براتون نقل خواهم کرد. ویا اگر سئوالی از آلمان داشتید، می تونید بپرسید،مثل عزیزی که راجع به درس خوندن به زبان آلمانی و مشکلاتش سئوال کرده بودند. که شاید سئوال خیلی از شما ها هم باشه،خب طوری نیس ،حالا که حرفش پیش اومد بایه خاطرۀ کوچک از ترم اولم براتون نقل می کنم،بعد به بقیه داستان ادامه می دیم.

ترم اول بودم.سر کلاس همینطور که استاد داشت درس میداد،یه دفعه دیدم همه زدن زیر خنده.موندم معطل که به چی می خندن.از دانشجوی بغل دستیم که یه آلمانی بود ، آروم پرسیدم جریان چیه چرا می خندید؟ مگر استاد چی گفت؟ او برام آنچه استاد گفته بود تکرار کرد.وتازه بعد از پنج دقیقه من تازه شروع کردم به خندیدن. خندیدن با تاخیر، طبیعتا فهمیدن درس هم بمراتب با تاخیر خواهد بود.سال اول واقعا خیلی سخت بود.شما خودتان اکثرا دانشجو هستید . با وجود اینکه به زبان مادری درس می خونید و استاد به زبان مادری درس میده،مع الوصف می بینید که در فهم درس چقدر مشکل وجود داره.حالا چه برسه درس خوندن و امتحان پس دادن به زبان بیگانه. لذا واقعا باید بیش از حد زحمت کشید. خب با گذشت زمان و تسلط به زبان مشکلات کمتر می شد.

خب همانطور که گفتم برای اینکه مدرک تحصیلی ام را به تائید وزارت علوم برسونم ودر ضمن دنبال محلی برای کار باشم . باوجود موشک باران تهران همراه والدینم به پناهگاه مان در حصارکرج نرفتم.جلوی تمام ادارات دولتی سنگر بندی شده بود. هرروز از این ساختمان دولتی به آن ساختمان دولتی پس از بازرسی بدنی و گذشتن از سنگر ، پاس کاری می شدم . وکارمندان  برای امنیت جانی اکثرا به زیر زمین ساختمانها نقل مکان کرده بودند.گاهی برق می رفت، گاهی مهر در کشوی طبقات بالا بود ، گاهی مسئولین جلسه داشتند.خلاصه اوضاعی بود. تا میومد کارم به جائی برسه، وقت نماز می شد. کارهارو ترک میکردند و می رفتند نماز و بعدشم ناهار و بعدشم دیگه فرصتی نمی شد بقیه کارهارو انجام داد.میگفتم خب اجازه بدید منم در صف نماز به ایستم و نمازمو بخونم. می گفتند نمیشه. می گفتم خب بازرسی بدنی کنید . می گفتند :نمیشه ! ناشناس را در جمع مسئولین و کارمندان راه نمی دادند.میومدم بیرون که در حوالی وزارت علوم در خیابان ویلا ی سابق یا همان شهید استاد نجات الهی مسجدی پیدا کنم. که سرباز دم در ، توی سنگر می گفت: کجا میری اخوی!! آژیر قرمز زده اند. که بلافاصله صدای سوتی میومد و بعد صدای انفجار موشک. و ما هم بغل سرباز ،توی سنگر ولو می شدیم . البته سربازه منو با کشیدن و هول دادن ،در سنگر ولو می کرد. چون من هنوز آموزش ندیده بودم. دور از جون شما مثل هالو ها واستاده به آسمون نگاه می کردم که موشک داره کجا میره!!!

بالاخره بعد از دوماه دوندگی مراحل ارزش یابی مدرک دکترای عمومی به نقطۀ پایانی خودش رسید.صبح زود با در دست داشتن کلیه مدارکم وارد اطاق منشی رئیس شدم. خانم منشی گفتند: رئیس جلسه تشریف دارن. گفتم: باشه با اجاتون می شینم جلوی در اطاق رئیس تا تشریف بیارن. خانم منشی گفت: ممکنه دیر بیان، شما اگر کار دیگری دارید انجام بدید ، یک ساعت دیگه سری بزنید.گفتم نه ! هیچ کار دیگه ای ندارم. جائی هم ندارم برم . از کیفم یه مقاله ایکه از یه ژورنال پزشکی آلمانی که قبلا ترجمه اش را شروع کرده بودم ،درآوردم و شروع کردم به ادامه ترجمه تا رئیس بیاد.خانم منشی هم با تلفن داشت سریال اوشین را که ظاهرا بعلت قطعی برق نتونسته بود ببینه، داشت از دوستش پی گیری می کرد و در ضمن زیر چشمی هم منو می پائید. و هی می خواست منو دک کنه،ولی منم مثل سریش چسبیده بودم به صندلی و تند تند به ترجمه ادامه می دادم ،تا اینکه معاون با کلی پرونده زیر بغل وارد شد.سلامی دادم و به احترامشان برخواستم که ورقه های ترجمه از روی زانوم سر خورد و ریخت زمین.

آقای معاون پرسیدند :از فارغ التحصیلان خارج کشور هستید؟ عرض کردم بله. گفتند :آقای دکتر ! پس چرا اینجا نشسته اید ؟ تشریف بیارید داخل که رئیس نیمساعت دیگه میره جلسه. در مقابل چشمان مظطرب خانم منشی که انگار می خواست به معاون یه چیزیرو بفهمونه،وارد اطاق رئیس شدیم. وبا کمال تعجب دیدم که رئیس تنها روی میز کنفرانس مشغول خوردن صبحانه هستند.

خب حالا هرچی!! بگذریم....

مدرک ارزش یابی شده ام را با یک معرفی نامه خطاب به سازمان نظام پزشکی دادند تا به سازمان نامبرده رجوع کرده وعضو سازمان بشم وپس از گرفتن شماره نظام پزشکی اجازه طبابت در ایران را بگیرم.

بسیار خب ،فصل امتحانات نزدیکه،دیگه زیاد وقت عزیز ان را که می خواهند خودرا برای امتحان آماده کنند نمی گیرم. تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

 

الهی !

تا به حال می گفتم گذشته ها گذشت.اکنون می بینم که گذشته هایم نگذشت،بلکه همه در من جمع است.اَه ، اَه از یوم جمع !

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :