از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

خلیفة الله

 

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست.

 

راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود ... جزبردوست که خود حاضر وپنهانش نیست

با که گویم که بجز دوست نبیند هرگز ... آنکه اندیشه و دیدار به فرمانش نیست

(امام خمینی ره )

سلام بر دوستان همدل وهمراهم. باسپاس فراوان ازشما عزیزان که با وجود فصل امتحانات محفل خاطرات هفتگی ما را همچنان همراهی می کنید.

هفتۀ گذشته عرض شد که بلاخره بعد از حدود دوماه مدرک تحصیلی ام ارزش یابی شد. وحال دنبال کار بودم.اوائل انقلاب وبا وجود جنگ و حضور امام (ره) وضع روحی جوانان و کلا تمام اقشار در تمام ابعاد زندگی مردم با امروز خیلی فرق می کرد.خلوص، وفرهنگ ایثار وفداکاری خیلی بالا بود.هرچند مشکلات،فقر و شرایط حاکم ناشی از جنگ فراوان بود مع الوصف صمیمیت و همدلی زیاد بود.منهم با وجودیکه ناخواسته تخصصم را رها کرده بودم ولی امید داشتم که باهمین مدرک پزشکی عمومی به وطنم و مردم رنجدیده و در حال جنگ کمکی کنم. ودر صورت فراهم شدن موقعیت باز تخصص را ادامه دهم ، لذا دوست داشتم جائی را انتخاب کنم که هم به حرفۀ پزشکی به پردازم و هم محیط یک محیط دانشگاهی باشد که از مطالب علمی دور نباشم .

حضرت امام رضوان الله یک جملۀ معروفی داشتند،که همیشه در ذهنم بود،فرموده بودند: " سپاه کشور را بیمه کرده است... "ویا "..ایکاش منهم یک پاسدار بودم."پیش خودم فکر می کردم منکه در زمان انقلاب در ایران نبودم وفقط در خارج کشور در حد یک دانشجوی فعال سیاسی ،فعالیت داشتم .بقول معروف کنار گود نشسته بودم و می گفتم لنگش کن.حال وقت آنست که به شعارهائی که داده بودم  جامۀ عمل به پوشم.تا اینکه تصمیم گرفتم که منهم پاسدار بشم.هرچند دیر رسیده ام،ولی ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است. لذا رفتم دانشگاه امام حسین(ع) که در شرق تهران قرار داشت.خب فکر کردم که هم مربوط به سپاهه وهم یک دانشگاه نوبنیاد است. می تونم کار علمی هم بکنم.

"رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق وجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا " *را گفتم و وارد دانشگاه امام حسین (ع) شدم. پس از پر کردن فرم تقاضای عضویت و تکمیل کردن مدارک منو برای مصاحبه دعوت کردند.مصاحبه از دو بخش تشکیل می شد یکی کتبی و دیگری شفائی. شایع شده بود که سئوالات عجیب و غریبی مثل غسل میت و طول متر کفن و ... پرسیده خواهد شد،ولی خدائیش از این سئوالها هیچ خبری نبود. چون امام هم یک موضع شدیدی علیه اینگونه سئوالات گرفته بودند . در هر حال ، دیگه از این قبیل سئوالات نبود.کتبی دوساعتی طول کشید تا اوراق را پر کنم. نوبت شفاهی رسید.فکر کردم لابد حالا دیگه یک استادی تشریف میارن واز من سئوالات علمی پزشکی خواهند پرسید.ولی با کمال تعجب دیدم یک جوان حدود بیست ساله ای اومد وشروع کرد با من مصاحبه کردن.از همه چیز سئوال کرد، از آلمان از اوضاع اونجا از سیاست ، از گروه های فعال سیاسی مختلف در آلمان و...منم که مدتی بود از جلسات دانشجوئی دور بودم ، انگار دنبال همچین موقعیتی می گشتم،دیدم مستمع خوبیه، شروع کردم به بحث کردن.خلاصه این جوان رعنا هم ظاهرا خیلی مشتاق بود که بیشتر از اون طرف دنیای استکباری بدونه، وسرتا پا شده بود گوش. بلاخره آخرین سئوالش ازم این بود که: اگر یک پرسنل زیر دست شما خلافی ازش سر بزنه، باهاش چکار می کنید؟ با یک لبخند ملیحی جوابش دادم:

اولن منکه تحصیلاتم مدیریت نیست. و دوست ندارم یک کار اجرائی انجام بدم. کار من طبابت است و در صورت امکان تدریس کردن.واما برای اینکه سئوال شما بدون جواب نمونه، تصور می کنم اگر ما این اصل را قبول داشته باشیم که: " ما در زمین خلیفة الله " **یعنی جانشین خدا هستیم.( انسان از دیدگاه اسلام وقرآن تنها جانشین خدا در زمین است) پس باید آنچنان رفتار کنیم که انتظار داریم دراین موقعیت خدا با ما رفتار کند. جوان گفت: بیشتر توضیح بدید.گفتم :من وشما همیشه در دعاهایمان در قنوت ویا درحال سجده به خدا میگیم " الهی عاملنا بفضلک ولا..؟" بقیه اش چیه؟ گفت: شما بگید. ".. ولا تعاملنا بعدلک."دیگه نفهمیدم منظورم و فهمید یا نه؟! ولی ظاهرا با چهار ساعت مصاحبه شفاهی دیگه خسته شده بود ،سرشو با لبخندی ملیح تر از لبخندمن به علامت تائید تکانی داد و گفت بسیار خوب خسته تان کردم.مصاحبه ما تموم شدو شمارو با تلفن ویا نامه خبرتون می کنیم.

تا به من تلفنی بشه و خبر پذیرش را بدن، تا هفته دیگر شما رو به خدا می سپارم .

الهی !

با فضلت بامن رفتار کن، نه با عدلت.

 

پ.ن. :

* " رب ادخلنی مدخل صدق و...  " ترجمه :

پروردگار من، مرا به راستی ونیکویی داخل کن وبه راستی ونیکویی بیرون بر.و مرا از جانب خود پیروز و یاری کن.

**خلیفة الله

"و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفه...."

( به خاطر بیاور) هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روی زمین،جانشینی قرار خواهم داد..

سوره بقره آیه 30 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :