از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

حالا طوری نیست

 

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من   غمگسار و همنشین و مونس شبهای من

ای شنیده وقت وبی وقت از وجودم ناله ها   ای فکنده آتشی در جمله اجزای من

درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست   ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من

(مولانا)

سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل محفل خاطراتمان.

هفته گذشته عرض شد که بعد از مصاحبه گفتند که تلفنی خبرتون می کنیم.تا اینکه خبر آمد که خبری در راه است. وبلاخره بیستم خرداد سال 67 رسما به عنوان پزشک پاسدار در دانشگاه امام حسین (ع) تهران پذیرفته شدم.و اولین کار رسمی خودمو در بهداری دانشگاه شروع کردم. و ماهی چند شب هم در اورژانس و یا در بخشهای مختلف بیمارستان بقیة الله الاعظم در ملاصدرا کشیک می دادم. دانشگاه در دو رشته پرستاری و پرستاراطاق عمل و مامائی هم دانشجو می پذیرفت. بنا شد با شروع ترم از مهر ماه چند واحد درسی هم مثل بیماریهای داخلی و جراحی برای این دانشجویان درس بدم. من تدریس را زیاد دوست داشتم هنوزم دارم.ارتباط با دانشجویان جوان با نشاط و پرسشگر برام خوش آیند بود و تدریس کردن باعث می شد که مرتب مطالعه داشته باشم و از کتابهای آلمانی درسی خودم مطالبی که بدرد سرفصلهای آنها می خورد ترجمه می کردم. وبرایشان می گفتم. و این برام خیلی لذت بخش بود. و با عشق خاصی دنبال می کردم.خب هرچند از نظر امکانات آنهم در شرایط جنگی نواقص زیادی داشت،مع الوصف خوب بود،مقداری اسلاید با خودم از آلمان آورده بودم ،آنهائی که بدردشون می خورد. نشونشون میدادم.در هرحال در این بخش کاری ام "تدریس " راضی بودم.

اما در بخش درمان با آنچه در آلمان دیده ویاد گرفته بودم فرق می کرد و در نتیجه دچار مشکل شدم.روزای اول در درمانگاه کلی مریض ریخت سرم. چون شنیده بودن ، که یه دکتر  از آلمان اومده.همه می خواستن بیان پیشم.همکارای دیگم سرشون خلوت شد و سرمن شلوغ. ولی باگذشت زمان رفته رفته مریض هایم کم شدن و  بیماران همکارانم زیاد.

یه روز رئیس بهداری که یه دکتر جوانی بود از اهل اصفهان منو به دفترش صدا کرد و با لهجه شیرین اصفهانی گفت:

دکتر جان! اینجا طوری نیست، که مریضت کم باشه یا زیاد. خب شما یه حقوق ثابتی میگیری. مریضت کم باشه شاید به نفعت هم باشه که خسته نمیشی و به کار ترجمه و تدریست می رسی. ولی اگه فردا بخوای مطب بزنی !  واینجوری نسخه بنویسی ! گرسنه می مونیا ! گفته باشم!!

پرسیدم : آقای دکتر(ف) ! مگه نسخه نویسی من اشکالی داره ؟ جواب دادند: نه دکتر جوون ! نسخه هاتو دیدم از نظر علمی هیییچ اشکالی نداره. ولی این نسخه ها بدرد بیماران آلمانی در آلمان می خوره. اینجا ایرونست. باید برای بیمار کمتر از ده رقم دارو ننویسی، هرچی آمپول و سرم و قرص و دوا بیشتر و آزمایش و عکس بیشتر ،مریض راضی تر . ومطبت شلوغ تر.

در صورتیکه من حداقل دارو هارو می نوشتم و وسواس خرج میدادم که تداخل دارویی نشه وگاهی به بیمار اصلا دارو نمی نوشتم ونیمساعت تمام براش توضیح می دادم که تغذیه ویا رفتارهای زندگی را چگونه تغییر دهد تا مشکلش بدودن دارو حل شود وو...و از طرفی خب زمان جنگ بود دارو کم بود گاهی یک فیلم برای رادیولوژی پیدا نمی شد. برایم غیرقابل تصور بود، آنچه رئیس بهداری مان می گفت. تا میومدم دلایل خودمو بگم. همکار و رئیسم می گفت :

خیییلی علمی و انقلابی فکر می کنی اخوی !!. حالا اینجا طوری نیس. هرچی فکر میکنی درستست بکن.ولی گفته باشم ! بیرون از اینجا در مطبت آلمانی بازی درنیاریا  !!!

الهی !

بساز کار من ،

و منگر به کردار من  !

دلی ده که طاعت افزون کند .

طاعتی ده که بهشت را رهنمون کند .

علمی ده که در او آتش هوا نبود. علمی ده که در او آب زرق وریا نبود.

تو شفا  ساز  که ازین  معلولان  شفایی نیاید .

تو گشادی ده که ازین مغلولان  کاری نشاید.

                                                        ( خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :