از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

مهر برگشت

 

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد   ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید   که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن درصفای اشک خودبهتر   که حاجت بردن ای آزاده مرداین بی صفایان را

به هرکس مشکلی بردیم واز کس مشکلی نگشود   کجا بستند یارب دست آن مشگل گشایان را

(شهریار)

 

سلام بر شما عزیزان و دوستان ویاران همراه محفل خاطرات چهارشنبه شبهایمان.

هفته ی گذشته خدمت عزیزان جان عرض کردم که، در اوج بحث با همکاران و در حالی که مات و مبهوت صحبتهای رد وبدل شده بودم، پیک یک تلفنگرانی برام آورد که باید عازم شبه جزیره فاو بشم.چون عراق به فاو حمله شیمیایی کرده و با توجه به اینکه تصور می کردند که من با مجروحین شیمیائی شده در آلمان کار کرده ام،جهت کمک به مجروحین شیمیائی حکم اعزام برایم صادر شده بود.

به سرباز آوردنده پیک گفتم منو اول برسونه خونه، که ساک و وسائل شخصی ام را بردارم و هم از پدر ومادرم خداحافظی کنم.اینکارو کردیم و بین راه هم یکی دیگه از همکاران دکتر را نیز سوار کرد و بلافاصله بسوی فرودگاه حرکت کردیم. وقتی به فرودگاه رسیدیم. مدارک  و حکم اعزام را به مامورین مربوطه نشون دادیم.برادری که مسئول اعزام بود ، گفت:

دیر رسیدید،هواپیما پرواز کرد ورفت.پس از مشورت با دو تا از مسئولین دیگه ، دستور دادند،که برگردیم بیمارستان ویک بخش را آماده کنیم ، چون تا چند ساعت دیگه یک عده از مجروحین شیمیائی که وضعشون خرابه دارن منتقل می کنن به بیمارستان بقیة الله. بدین ترتیب مهر برگشت خوردیم.راستش درسته که در آلمان به اکثر مجرحین جنگی سر میزدم ولی به خاطر علاقه ام به ارتوپدی بیشتر در این زمینه و یا در بخش تراماتولوژی فعال بودم. وزیاد در مورد شیمیائی شده ها آشنائی نداشتم ونمی دونستم که بطور مثال با گاز خردل چه باید کرد ویا طرز تشخیص آلودگی به گازهای مختلف را چگون باید شناسائی کرد.. ولی خب  کار در اینجا باعث شد که از همکاران و اساتید ایرانی در ایران هم خیلی چیزا یاد بگیرم.

پس از گذشت مدتی با متخصصین و اساتید ارتوپدی و تراماتولوژی بیمارستان هم بیشتر آشنا شدم و باهاشون همکاری می کردم.یکی از متخصصین ارتوپدی بسیار عزیزی که ظاهرا با کمسیون اعزام مجروحین  در بنیاد جانبازان همکاری داشت. برام مرتب پرونده و نامه های مجروحینی که در آلمان عمل شده و به ایران برگشه بودند میاوردن تا آنها را براشون ترجمه کنم. تا ببیند آیا باید دوباره برای ادامه درمان اعزام بشن یا نه ویا برای ادامه درمان در ایران چه دستوراتی داده شده. مطالعه وترجمه وگزارش عملهای مختلف در پرونده ها برای من حکم یک آموزش را داشت و از ترجمۀ آنها خیلی لذت می بردم.

وترم دانشگاهی هم شروع شده بود و از تدریس واحدهایی که به من محول شده بود مثل بیماریهای داخلی وجراحی برای دانشجویان پرستاری ومامائی هم خیلی خشنود بودم و این باعث شده بود که همیشه در حال مطالعه باشم و ارتباط علمی خودمو با آلمان حفظ کرده بودم. ومرتب برام کتاب و ژورنالهای علمی پزشکی میومد.

تقریبا یکسالی از کارم در دانشگاه امام حسین(ع) و بیمارستان بقیة الله الاعظم می گذشت و همه چیز خوب پیش می رفت. ولی از آن جریان حق محرومیت از مطب که هفتۀ پیش براتون نقل کردم خبری نشد. ومنهم راستش خجالت می کشیدم که برم حسابداری مطرح کنم.و پیش خودم می گفتم که اینا میگن: چه پررو، یه عمری اروپا تو ناز و نعمت زندگی کرده و از بمب باران ها وموشکها و.. خبری نداره وحالا اومده ادعای ارث ومیراث می کنه.لذا اکراه داشتم از مطرح کردن آن. فکر می کردم اگر حقم باشه خواهند داد و بقول خودشون دیر و زود داره ولی سوخت وسوز نداره. تا یکسال در این مورد حرفی نزدم.تا اینکه با اصرار همکاران که حق گرفتنیست نه دادنی باید بری و حقتو بگیری. تا اینکه بلاخره رفتم دفتر امور مالی ومثل دامادای خجالتی تقاضایم را مطرح کردم.

خب ، بقیه داستان بماند تا هفته بعد. تا هفتۀ دیگر با ادامه خاطره بدرود.

الهی !

در شگفتم از آن که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد وخویش را نمی کاود تا به مخزن حقایق برسد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :