از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

"...مسلمان دیدم و اسلام ندیدم."

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

این قاصم شوکة المعتدین؟

کجاست آن که شوکت ظالمان و زورگویان را بشکند؟

(دعای ندبه)

رجب بگذشت و خوشا به سعادت دوستان وعزیزانی که از این ماه بهره ها بردند . و ماه شعبان و اعیاد شعبانیه در پیش ، از فرصت استفاده کرده میلاد سرور آزادگان حسین بن علی (ع) و برادر و فرزند بزرگوارش قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل و امام همام زین العابدین (ع) را خدمت تمام عزیزان جانم تبریک عرض می کنم.

از بابت شرکت فعال شما در بحث "حق" که گرفتنی است یا دادنی، بسیار سپاسگزارم.و این حقیر از نظرات و نقد دوستان ، حظی بردم وافر.

بلاخره از آن سابقه ای که ازآلمان در ذهن داشتم، ( در مورد دادن حق وحقوقم بدون آنکه خود از آن اطلاعی داشته باشم )، تصور می کردم که ، چون نظام ما ،یک نظام مکتبی است،پس باید تمام هم وغم حکومتیان این باشد که عدالت اجتماعی در جامعه حکفرما شود ،مگر نه اینکه برای تحقق عدل و احقاق حقوق امت ،انقلاب کرده ایم ؟!! لذا باید بلطبع برای دادن حقوق ملت ،نسبت به کشورهای غیر اسلامی وسواس بیشتری به خرج دهیم . و انتظار من از یک سازمان انقلابی چیز دیگری بود، از آنچه تجربه کردم.لذا با این ذهنیت ، یک سال صبر کرده و اقدامی برای گرفتن حقم نکردم.ولی باکمال تاسف دیدم ، نظریه و تجربه تلخ مبارز بزرگ ،پیشگام بیداری اسلامی ،آزادی خواه و مصلح شرق سید جمال الدین اسدآبادی هنوز بر جامعۀ اسلامی ما صدق می کند. ایشان در جائی بیان کرده بودند که: " من در کشورهای غیر اسلامی ،اسلام دیدم و مسلمان ندیدم. و در کشورهای اسلامی مسلمان دیدم و اسلام ندیدم ".

در هرحال وقتی دیدم ، با وجود پیگیری مستمر"حق "محرومیت از مطب را نتوانستم بگیرم. تصمیم گرفتم تا گرفتن پروانه مطب ، در درمانگاه های مختلف خیریه ای و یا خصوصی کشیک شبانه بدم.از این درمانگاه هاهم خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارم.حالا بد نیست،یکی دو خاطره کوچیک از این درمانگاه ها براتون نقدا تعریف کنم.

یه شب در یکی این از درمانگاه های تهران داشتم کشیک می دادم.پاسی از نیمه شب گذشته بود.،که پرستار، در اطاقم و زد وگفت : یه مریض بد حالی آوردند. بلند شدم دیدم حدود ده دوازده نفر از زن ومرد جلوی اطاق معاینه مضطرب ایستاده اند.پرسیدم همه شما بیمار هستید؟ همه را که باهم نمیتونم معاینه کنم.لطفا به نوبت تشریف بیارید .خانوم جوانی که در حال گریه کردن بودو نوزادی هم که ظاهرا از شدت گریه دیگه کاملا بی رمق شده بود، در آغوش داشت، گفتند: نه آقای دکتر ! مریض این بچه است .بچه ام داره میمیره ! تورو به خدا عجله کنید. به مادر جوان گفتم : فقط شما و همسرتان با بچه تشریف بیارید داخل، بقیه  همراهان (که تشکیل می شدند ،از پدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله وعمه وعمو وهمسایه ها )بیرون تشریف داشته باشند. داشتم نوزاد را معاینه می کردم که خانومی با دوکیسه نایلون دارو وارد اطاق شد و گفت: آقای دکتر این داروها را امروز بعد از ظهر دو دکتر متخصص اطفال براش نوشتن. هیچ فایده نکرده.لطفا از اینا ننویسید.در حالیکه بقیه همراهان همه به داخل اطاق سرک کشیده بودند ، که ببیند چه خبره ،گفتم چشم: داروها را روی میز بذارید و لطفا بیرون تشریف داشته باشید. واجازه بدید که من با آرامش نوزاد را معاینه کنم. پس از معاینه و دیدن نسخ و داروهای تجویز شده توسط همکاران متخصص اطفال ، نوزاد را روی بازویم دمر خواباندم وبا دست زیرینم شکمش را وبا دست دیگرم پشت گردنش را آرام ماساژ دادم،  و بعد از چند دقیقه گوش نوزاد را گذاشتم روی قلبم ،آرام به سمت راهرو رفتم. همراهان هراسان ودلنگران پرسیدند : بچه را کجا می برید؟ اطاق عمل ؟؟!!! آزمایشگاه؟؟!! من با تبسمی پدر و مادر وهمراهان را به سکوت دعوت می کردم. وهمچنان که نوزاد را در بغل داشتم ، طول راهرو را بالا و پائین می رفتم. و جماعت همراه ده دوازده نفری بعلاوه پرسنل درمانگاه پشت سر من در حرکت بودند. بعد از چند دقیقه نوزاد آرام شد و به خواب شیرینی رفت.و بعد بچه را به مادرش تحویل دادم و گفتم: می تونید به منزل تشریف ببرید.

مادر جوان درحالیکه قطرات اشک روی گونه هایش خشک شده بود، پرسید :پس دارو نمی نویسید؟!! سرم وصل نمی کنید؟مادر بزرگ بین جمعیت اومد جلو گفت :آقای دکتر بچه داره تلف میشه از طب داره میسوزه، اگر بستریش نمی کنی واگه از اطفال چیزی سرت نمیشه ، ببریمش بیمارستان بستری کنیم. گفتم: اگر همراهان همهمه نکنند و سکوت کنند ،توضیح میدم. بچه شما یه سرما خوردگی ویروسی داره،که همکاران عزیزم داروهای لازمه را براش نوشتند، ودیگر نیازی به نوشتن دارو دیگری نیست. و شما تا حالا فقط یک دوز دارو بهش داده اید. این درمان یه ده روزی طول می کشه. وباید صبر داشته باشید ونیازی نیست شب و روز مرتب به دکتر های مخلتف مراجعه کنید. شکمش نفخ داشت و ناراحت بود و من ماساژ دادم و گاز روده دفع شد و ماساژ پشت گردن و صدای قلب بهترین آرامبخش براش بود، که اونم انجام دادم. همگی تشریف ببرید و شب خوبی داشته باشید، شب که چه عرض کنم نزدیک صبحه ، روز خوبی داشته باشید.

همراهان بعضی راضی و خوشحال و تعدادی نیز نگران وناراحت که چرا بستری نکردم و سرمی تجویز نکردم. واز همه جالب تر  پرسنل و پرستاران ،ناراضی بودند که چرا سرم درمانی نکردم بچه خیلی تب داشت.و دیگری پیشنهاد میداد که باید به مادرش هم یه آرامبخش وسرم تجویز میکردم.

توی این هیرو ویری بود که مرد جوانی که از دل درد شکایت داشت،اصرار داشت براش یه هیوسین تجویز کنم تا کمی آروم بشه ،اونوقت فردا بره پیش یه دکتری که حاذق باشه نه بقول مانی، مثل من بیسوات!!!!!

خلاصه سرتونو درد نیارم آخر ماه که شد ، مدیر درمانگاه منو به دفترش دعوت کرد، به جای اینکه برنامه شیفت ماه آینده منو بهم بده،گفت :آقای دکتر با کمال تاسف شبهائی که شما کشیک داشتید ما کمترین فروش داروخانه  و کمترین درآمد در  تزریقات و بخش بستری تحت نظر را داشته ایم.و بد تر از همه بعلت ویزیت کردن بدون تجویز دارو ،بیماران به صندوق مراجعه می کردند و تقاضای عودت مبلغ ویزیت را داشتند ودلیل شان این بود ،دکتر که کاری نکرد !! نسخه ای هم ننوشت، پس پول منو پس بدید.ودر نتیجه درگیری بین صندوق و بیماران بوجود می اومد. وبدین ترتیب خیلی محترمانه عذر مرا خواستند.

یاد حرف رئیسم افتادم، یادتون که هست ! که چه توصیه ای برام داشت؟؟

"طوری نیس، اینجا میتونی دارو کم بنویسی یا هیچی ننویسی.ولی بیرون از اینجا این کارو نکنییا!!! وگرنه گرسنه میمونی."

 بله مثل اینکه حق با ایشون بود. منو بیرون کردند. در حالیکه فکر می کردم، به خاطر درمان آن نوزاد بدون تجویز دارو وفقط با یاد دادن روش بچه داری به مادر تشویق میشم.

الهی !

رجب بگذشت و ما ازخود نگذشتیم، و تو از ما بگذر !

تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

 

پ.ن. :

به علت نقص فنی در  نت و لاپ تاپ پیر وخسته ام،متاسفانه نتونستم،جواب نظرات هفتۀ گذشته را بدم ویا به وبلاگ دوستان عزیز جانم سری بزنم.لذا از این بابت عذر مرا بپزیرید.انشاالله با نصب ویندوز و برطرف شدن مشکل، باز مثل سابق در خدمت خواهم بود.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :