از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

دوای درد من دردی ست سوزان

 

 

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

مرا دردی ست در دل نه چو هر درد   دوای آن نه در گرمست و نه سرد

دوای درد من دردی ست سوزان   که آتش در زند در گرم و در سرد

دوای درد من دردی ست شافی   که روبد از دل و جان گرد هر درد

طبیبی مشفقی ربانی ای کو   که دردم را تواند چاره ای کرد

(فیض کاشانی)

سلام بر عزیزان ویاران محفل خاطرات چهارشنبه شبهایمان. از اینکه حوصله به خرج می دید و قدم رنجه می کنید و هر هفته به محفل محقر ما رونق می دید،ممنونم و سپاسگذار.این موجب دلگرمی من است تابه این روال ادامه دهم.هرچند که این حکایت ما از جذابیت های داستانهای رومانتیکی یا هیجانی وبقول بعضی از دوستان اکشن برخور دارنیست، ولی خب شاید درسی باشد برای شما عزیزان که از عمرتان بهره بهتری برید و از خطا ها و اشتباهاتی که من مرتکب شده ام،شما دوری جوئید .در هر حال برای همه شما بهترین هارو آرزو میکنم.

عزیزانی که این چند هفتۀ اخیر در خدمتشون بودم،در جریان هستند،از آنجائیکه نشد از "حق" محرومیت از مطب استفاده کنم. در نتیجه اقدام به گرفتنن پروانه مطب کردم. وتا زمانیکه موفق به تاسیس مطب بشم، در درمانگاه های مختلف شهر تهران کشیک شبانه می دادم. وتجربه های جدیدی از طرز طبابت در ایران را کسب می کردم. که یکی دو موردش را هفته گذشته براتون نقل کردم. و واقعا مانده بودم معطل ، که چه کنم! روش طبابت علمی را که در طول تحصیلاتم فرا گرفته بودم انجام دهم؟ یا تسلیم خواسته بیماران شوم که خود تشخیص و روش درمان را به من دیکته می کردند ؟!!. و جالب اینکه مدیریت درمانگاه ها هم همین را می خواستند.چرا که منبع درآمد آنها هم همین بود، یعنی تجویز داروی زیاد و ترجیحا از نوع تزریقی و سرم درمانی و تخت تحت نظر ها را مرتب پر نگهداشتن.وو...

از طرف دیگر شیفتهای شبانه در درمانگاه ها و بیمارستان و طبابت در بهداری دانشگاه ، باعث شده بود که توان کاری مرا در زمینۀ مطالعه وتدریس کاهش دهد و نتوانم آنطور که دلم می خواست به تدریس به پردازم.  خلاصه در این حدود دوسالی که به ایران برگشته بودم.بیلان کار خودم را که برزسی می کردم . دیدم بقول دوستان فقط دنبال تهیه کوپن و و ارزاق کوپنی هستم. کار علمی به حد اقل رسیده، درمان و طبابت هم که قربونش برم ، یک پدیدۀ منحصر بفرد در دنیا بود، وحتی مطالعات ایده ئولوژیکی وجلسات فرهنگی که در برلین داشتیم، اونم دیگه نداریم. البته شنیده بودم که بهر حال بزرگان و ادیبان و فیلسوفانی که در گوشه وکنار شهر تهران بودند ،وجلسات تفسیر و فلسفه ومنطق داشتند، ولی دیگه برایم فرصتی ورمقی نمانده بود که ازمحضر درس آن بزرگان کسب فیضی کنم.

تنها دلخوشی من همان تدریس بود و تماس با دانشجویان جوان پرسشگر و جسته وگریخته ترجمه مقالات علمی و ترجمه پروندۀ پزشکی جانبازان.که برام حکم آموزشی را داشت.ولی چه فایده که تئوری  آموخته ،امکان کاربردی را نداشت.

یه روز از روزا رفتم ستاد مرکزی بهداری برای امضاء بعضی از این نامه ها ی اداری برای کسب مجوز مطب ،پشت در اطاق رئیس منتظرنشستم،تا برم خدمتشون. پس از گذشت دقایقی ،در باز شد خواستم برم تو که دیدم رئیس با کلی پرونده زیر بغل دارن میرن بیرون. گفتم: جناب آقای دکتر ( ر ) لطفا این نامه را محبت کرده امضاء کنید. ایشون جواب دادند: که وقت ندارم ،دارم میرم جلسه ،هفتۀ دیگه بیا . عرض کردم : آقای دکتر ( ر ) ! من فلانی هستم از راه دور دارم میام فقط یه امضاء ست. خواهش می کنم... یه دفعه برگشت و یک دستش که آزاد بود انداخت روی شونه ام و گفتند:

سلام سید جان! من دارم دربدر دنبالت می گردم، کجائی تو؟ عرض کردم :من که جام ثابت و مشخصه، دانشگاه امام حسین (ع) هستم. امری باشه ، در خدمتم. در حالیکه از پله ها پائین میرفتیم و همچنان دستشون روی شانه ام بود و تقریبا محکم بغلم کرده بودند،فرمودند که : سید جان حاضری بری آلمان؟دلم یه دفه حوری ریخت.عرض کردم برای چه منظوری؟ دیگه رسیده بودیم به محوطه جلوی ساختمان ستاد مرکزی بهداری و راننده پشت فرمون نشسته بود و ماشین هم روشن. رئیس پرونده هارو گذاشت روی صندوق پیکان و گفتند:

سازمان بنیاد جانبازان به یک نفر احتیاج داره،که به کارهای  درمانی جانبازان در آلمان رسیدگی کنه.والبته ترجیحا اگر این فرد پزشک و به زبان آلمانی مسلط باشه در اولویت قرار داره. در این جلسه من به یاد تو افتادم و می دونستم که در آلمان درس خوندی.هم پزشکی و هم آلمانی میدونی. حاضر هستی برای مدتی این ماموریت را انجام دهی؟ منکه قند تو دلم داشت آب می شد، توی دلم با خودم گفتم کور از خدا چی می خواد ؟ دوچشم بینا. خدا جور کرد ، میرم آلمان هم کار اینارو انجام می دم و هم تخصصم را ادامه می دم. دکتر ( ر ) پرسیدند: چرا ماتت برده دکتر جان! زود باش جوابمو بده دیرم شده باید برم. من سعی کردم خوشحالی درونیم را کنترل کنم. وبا آرامی گفتم: اگر من مثمر ثمر باشم، هرکاری از دستم بر بیاد ، باکمال میل در خدمتم.

رئیس در حالیکه داشتند سوار پیکان می شدند گفتند: پس من موافقت تورو در جلسه بنیاد جانبازان مطرح می کنم. وسه شنبه آینده بمن یه زنگی بزن تا نتیجه را بهت بگم.عرض کردم : آقای دکتر پس لطفا این نامه را امضاء کنید.جواب دادند: سید جان دیگه مطب را می خوای چکار ! برو مقدمات سفرتو انجام بده.در ماشین را بست و پیکان با یه گاز محکم از جاش کنده شد ورفت.

هرچند نامه ام را امضاء نکردند،ولی با خبر خوش برگشتم. ومنتظر هفته آینده ماندم. ودر این یک هفته کلی در ذهنم نقشه می کشیدم که، در حالی که کار بچه های جانباز را ردیف می کنم ،چطور پیگیر ادامه تخصصم در ارتوپدی باشم.وو....

پس شما را هم برای شنیدن ادامه حکایت تا هفتۀ آینده به خدا می سپارم.

الهی !

بدان برما حق بسیار دارند تا چه رسد به خوبان.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :