از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" پزشکی آلمان را قبول نداریم "

به نام حضرت دوست که جلا دهندۀ دلها اوست

 

مارا رها کنید در این رنج بی حساب   باقلب پاره پاره و با سینه ای کباب

حاصلی نشد نصیبم از این رنج وزندگی   پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد   کی میتوان رسید بدریا ازین سراب

دم در نیارو دفتر بیهوده پاره کن   تا کی کلام بیهُده گفتار نا صواب

سلام بر عزیزان جان ویاران وهمراهان محفلمان.

بدون مقدمه بریم به نقل ادامه حکایت مان.هفتۀ گذشته عرض شد که بنیاد جانبازان نیاز به یک فردی داشت،که هم پزشک باشد و هم مسلط به زبان آلمانی،تا برای انجام خدمات پزشکی و درمانی جانبازان عزیز ، به آلمان اعزام شود. معاونت درمانی بهداری دکتر ( ر ) ، بنا بود مرا به بنیاد معرفی کند،چون می دانست که من حائز شرایط فوق هستم. وبنا شد یک هفته بعد ،زنگ بزنم و جواب بگیرم.

یک هفته بعد چند بار زنگ زدم. تا موفق شدم با دکتر ( ر ) معاونت محترم بهداری ستاد کل صحبت کنم. ایشون گفتند: هنوز جلسه تشکیل نشده هفتۀ دیگر زنگ بزنم.هفتۀ دیگر هم ایضا همان جواب وبلاخره دکتر گفتند: سید جان ! شرمنده ام من بهت قولی دادم ولی نشد،کس دیگری را فرستادند.عرض کردم دشمن تان شرمنده، چه اشکالی داره ، لابد قسمت نبوده، و حتما آن شخص صلاحیت شان بیشتر از من بوده. دکتر گفتند : درد در همین جاست، شخصی را که فرستادند، نه دکتر بود ونه آلمانی بلد بود. یعنی غیر از زبان مادری با زبان دیگری آشنائی نداشت.

عرض کردم:خب طوری نیس. حالا کی خدمت برسم تا نامۀ مجوز تاسیس مطب را امضاء کنید؟ فرمودند: من فردا میام دانشگاه. جلسه دارم . بعد جلسه خودم میام پیشت و نامه ات را امضاء می کنم. تا شاید کمی از شرمندگی ام کاسته بشه.

خب ، مدتی طول کشید تا از دمق بودن خلاف وعده بیرون بیام. ولی چه میشه کرد، اما هروقت که با گروه اورتوپدی بیمارستان بقیة الله کار می کردم، از نظر روحی شارژ می شدم. و از طرفی هم بلاخره مجوز مطب را گرفتم. و یه مطبی در انتهای خیابان فرجام در رسالت تهران تاسیس کردم.صبحها در دانشگاه تدریس و در بهداری اش طبابت و بعد از ظهرهاهم در مطبم بودم. و هفته ای دو شب هم در بیمارستان کشیک می دادم. بد نبود راضی بودم ، مخصوصا با تیم اورتوپدی بیمارستان خوب همکاری می کردم و آنها هم از من راضی بودند.ولی همیشه در فکر ادامه تخصص بودم.وبا پزشکان متخصص اورتوپدی بیمارستان مطرح می کردم که هدفم چیست. تا اینکه دکتر ( ک ) یکی از متخصصین ارتوپدی که خیلی به من عنایت داشتند،پیشنهاد دادند که با رئیس کل بهداری در ستاد دکتر ( ش ) صحبتی کنم و منهم تو را حمایت می کنم. تا شاید بتنونیم یه حکمی بگیریم تا بری آلمان و تخصص ات را ادامه بدی.

دکتر ( ش ) متخصص چشم بود ،یه روز که اومده بودن دانشگاه امام حسین (ع) ،در مورد ادامه تخصصم در آلمان باهاشون صحبت کردم،وقول دادم که هیچگونه بار مالی هم براشون نخواهم داشت،همانطور که هزینۀ دورۀ پزشکی عمومی را خودم پرداخت کرده بودم، دورۀ تخصص راهم خودم از عهده اش برمیام و باز بر می گردم ایران و براتون کار می کنم.بعد از کلی بحث کردن،آخرش ایشون فرمودند که:

ما اصلا پزشکی آلمان را قبول نداریم،عرض کردم، جسارتا اگر قبول ندارید،پس چرا اینهمه جانباز را برای درمان به آلمان می فرستید؟ آنهم با این همه هزینه بالا؟!!آنچه یادم بود، فقط برای یه شب بستری 400 مارک می گرفتند،حالا هزینه دارو وعکس و آزمایش و عملهای جراحی،خدا عالمه ومن خبر ندارم به کجا می رسه؟ اینهمه هزینه برای کشوری که از نظر علمی آنرا قبول ندارید ،چه توجیهی دارد؟

رئیس کل بهداری فرمودند: این هزینه را می پردازیم فقط بخاطر اینکه روابط سیاسی خود را مستحکم کنیم.عرض کردم: خب ! مرا هم بفرستید برای تخصص تا روابط فرهنگی وعلمی هم بیشتر بشه.اگر واقعا معتقدید که پزشکی آلمان ضعیف است، آیا انصاف است فقط بخاطر تقویت روابط سیاسی، جان جانبازان را زیر چاقوی جراحان ناشی آلمانیها به خطر بیاندازید؟

حرفم که به اینجا رسید، رئیس برافروخته شد و فرمودند: این حرفا به تونیومده،برو به کارت برس!

از جسارتم عذر خواهی کردم و به درمانگاه برگشتم.

الهی !

شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و وزیر .

تا هفتۀ دیگر با خاطرۀ دیگر بدرود.

 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :