از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

"و قلب برای زندگی بس است"

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

ومهربانی دست زییایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود ، بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ییست

وقلب

 برای زندگی بس است.

........

( به یاد سالگرد روانشاد شاملو )

 

 

سلام برعزیزان جان ! آخرین روزهای شعبان ماه رسول الله را می گذرانیم و در آستانۀ ماه رمضان ماه خدا هستیم و میهمان حضرت دوست خواهیم بود. از همۀ دوستان ویاران همدل و همراهم التماس دعا دارم.

یه روز از روزهای زمستانی فکر کنم سال 70 یا 71 بود. که دکتر (ع) از متخصصین و رئیس بخش اورتوپدی بیمارستان بقیة الله الاعظم به من زنگ زدند و گفتند که هفتۀ آینده یک تیم ارتوپدی از آلمان میاد ایران و در بیمارستان بمدت یک هفته سمینار و کارگاه عملی اورتوپدی خواهیم داشت. و من یه نامه اعلام نیاز می نویسم که تو به مدت یک هفته مامور شی وبیائی اینجا پیش ما.چون تو تنها کسی هستی که به آلمانی مسلطی و می تونی برای این تیم راهنمای خوبی باشی. درسته که در حین ارائه مقالات مترجم انگلیسی زبان خواهیم داشت که همزمان ترجمه کنه و ما از گوشی ها استفاده خواهیم کرد. ولی در جمع خودمانی و گپ دوستانه مترجم نخواهیم داشت. اکثر ماپزشکان نیز به انگلیسی زیاد وارد نیستیم.پس بودن تو در جمع ما غنیمتی خواهد بود. از این دعوت به همکاری خیلی خوشحال شدم.که باز موقعیتی پیدا می کنم که در جمع علمی و آموزشی ارتوپدی قرار بگیرم و از دانشهای به روز آگاهی پیدا کنم.

با تعدادی از پزشکان بیمارستان به استقبال اعضای تیم ارتوپدی از آلمان به فرودگاه مهرآباد رفتیم. در فرودگاه مراسم معارفه انجام شد.ومنهم خوشحال که شاهد اولین تجربه بین المللی خود در امر ترجمه در یک گروه علمی هستم.در روز افتتاح سمینار ابتدا رئیس کل بهداری دکتر (ش) پشت تریبون قرار گرفت . و به میهمانان خوش آمد گوئی و از خدمات وکمکهای علمی و پزشکی کشور آلمان در مورد درمان جانبازان تشکر و قدر دانی کرد. که من هم به زبان آلمانی ترجمه کردم. این آقای دکتر (ش) معرف حضورتون که هست ؟! اگه هفتۀ گذشته ،محفل ما رو همراهی کرده باشید ، باید به خاطر داشته باشید که همین ایشان بودند ، که با اعزام من به آلمان مخالفت کردند،چون معتقد بودند که پزشکی آلمان را قبول نداریم.بهر حال بعد از خوش آمد گوئی ایشان ، پروفسورهای آلمانی به نوبت مقالات خود را به زبان انگلیسی مطرح کردند که مترجم همزمان به فارسی ترجمه می کرد .

نیمساعت استراحتی که داده بودند ، تا با صرف شیرینی و چای و قهوه میهمانان خستگی بدر کنند. من از فرصت استفاده کرده ، خدمت رئیس کل بهداری جناب آقای دکتر (ش) رسیدم. و از ایشان سئوال کردم که : این تیم ارتوپدی را از آلمان دعوت کرده اید که به پزشکان ما آموزش دهند ؟ یا آنکه آمده اند که آموزش ببیند؟ ایشان جواب دادند: این چه سئوالی است که می کنید، خب معلومه دیگه آمده اند که روشها و تکنولوژی جدید در عملهای جراحی را به ما انتقال دهند.

عرض کردم: جناب آقای دکتر (ش) ! اگر بخاطر داشته باشید، حدود پنج شش ماه پیش که در دانشگاه امام حسین (ع) خدمت رسیدم،بابت اعزامم به آلمان جهت ادامه تخصصم در ارتوپدی،شما به علت اینکه پزشکی آلمان را قبول ندارید،با اعزام من مخالفت کردید. حالا چطور شده تغییر نظر داده اید ؟ یا اینکه باز این همه مخارج وهزینه می کنید که روابط علمی و به طبع آن روابط سیاسی در این زمان جنگ و تحریم همه جانبه مستحکم گردد؟؟!! ولی اینباربدون اینکه جوابم را بدهند ،لب و چشم و ابرویشان را به نشانۀ نمیدنم چی بگم ، به هر حال به نشانۀ آنچه در دلشان گذشت کج کردند و بسوی سایر میهمانان خارجی مدعو جهت خوش وبش کردن رفتند.و ظاهرا چون در دانشگاه شیراز تحصیل کرده بودند وزبان انگلیسی شان خوب بود،دیگه نیازی به ترجمه کردن من را نداشتند.

بعد از ظهر هاهم کارگاه تشکیل می شد ، چون تعداد میز کم بود ، همه شرکت کنندگان در کاگاه شرکت نمی کردند.فقط ارتوپدهای خود بیمارستان و چند دکتر دیگه که نمی شنا ختم شان شرکت داشتند. در این کارگاه با خودشون کلی استخوان مصنوعی آورده بودن که با دستگاهائی که داشتند می بریدند و پروتز های مختلف و روشهای مختلف را آموزش می دادند.که در روز آخر هم تمام دستگاهای جراحی و نمونه های پروتز را به بیمارستان هدیه دادند.

جاتون خالی روز آخر هم که حسابی برف اومده بود،پیشنهاد شد که به پیست اسکی دیزین بریم . منکه اسکی بلد نبودم ولی برای اولین بار از نزدیک شاهد اسکی بازی آقایون بودم. و به میهمانان آلمانی خیلی خوش گذشت. وبا خاطرۀ خیلی خوب ایران را ترک کرده و رفتند. من هم بعد از یک هفته مجالست با بزرگان و اساتید  و با پایان رسیدن ماموریتم به دانشگاه امام  حسین (ع) برگشتم.

الهی !

این سوز ما امروز درد آمیز است .

نه طاقت بسر بردن و نه جای گریز است.

                                      (خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :