" استعفاء "

 

به نام حضزت دوست که هرچه داریم از اوست

جز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست    این حدیثی است که آغاز و پایانش نیست

راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود    جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست

نتوان بست زبانش ز پریشان گوئی    آنکه در سینه بجز قلب پریشانش نیست

پاره کن دفتر و بشکن قلم و دم دربند  که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست

سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم.

همانطور که بیاد دارید،هفتۀ، گذشته عرض شد،که پس ازگذراندن دو ماه دوره های تئوری و عملی نویرال تراپی در آلمان به ایران برگشته ، و دگر بار کارم را در دانشگاه امام حسین (ع) و بیمارستان بقیة الله شروع کردم. و سعی نمودم اندوخته های علمی جدیدم را بکار برم. و  با ذوق و شوق زاید الوصفی پیشنهاد دادم که در طی چند جلسه آموخته هایم را به همکاران انتقال داده، و کتابها و فیلم های ویدئوئی آموزشی را  که با خود آورده بودم برایشان نشان بدم.،غیر از چند تن از دوستان ،بقیه رغبتی از خود نشان ندادند. و مسئولین هم هیچ نپرسیدند،که در این مدت کجا بودی ؟چه کار کردی؟ چه آموختی؟ مدرک نویرال تراپی ات کو؟ و گزارشی از این سفر علمی ارائه بده!!! و منهم از این بی تفاوتی  و بی انگیزه بودن همکاران، دمق ،افسرده و پریشان شده بودم.در عوض باز پیشنهاد پذیرفتن ریاست بهداری دانشگاه را دادند. و کلی وعده و وعید که اگر  مسئولیت را بپذیری ،امتیازات زیادی دارد،از جمله امکان گرفتن تخصص و بالارفتن سوابق مدیریتی وو.....و بلاخره پیمودن پلکان ترقی.

منهم همچون دفعه گذشته زیر بار این ریاست بازی ها نرفتم که نرفتم و گفتم آنچه در توان منست کار درمان وتدریس است دگر هیچ.متاسفانه برخوردهائی نیز دیدم که نقل آن جایش اینجا نیست، دیگه ادامه کار در آنجا با روحیه ام سازگاری نداشت،لذا تصمیم به استعفاء گرفتم.که البته با آن موافقت نمی شد.هرچه میگفتم: منکه بورسیه یا سهمیه شما نبودم و قبل از انقلاب هم دورۀ سربازی را گذرانده ام. و تعهدی ندارم . پنج سال در خدمتتان بودم و حالا دوست دارم برم گوشه ای از ایران به روستائیان و دردمندان،در امور درمان کمک کنم.همین وبس.مع الوصف نمی پذیرفتند. تا اینکه یک روز برادر محسن رضائی که آمده بودند دانشگاه،خدمت ایشان رسیدم.و درد دلم را به ایشان گفتم،و یک رنجنامه نیزخدمتشان دادم. خدا خیرشون بده ، باز ایشون بود که به دادم رسید و با استعفایم موافقت کردند. و بدین ترتیب پس ار پنج سال خدمت در این نهاد،در تاریخ پانزده خرداد 72 تهران زادگاهم را ترک کردم.

حال کجا رفتم و چه کردم ، باقی حکایت اگر عمری برایم بود،بماند برای هفتۀ آینده. 

الهی ! شکرت که به بلای مقام وشهرت مبتلا نشدم.

/ 30 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شلیر

ای بابا....کار مگه زوری میشه؟!

متحیر

سلام ای دوست سربرگ دلم نامه عشق است! ره توشه خون خامه عشق است تقدیمی از:متحیر

هرزال

هر صبح كه بيدار مي شوي فكر كن تازه بدنيا آمدي مهربان باش و مهرباني كن شايد فردايي نباشد

هرزال

باترے ساعت اتاقم را در می آورم!... نـمے توانم... شاهد ثانيه هايے باشم!... كه بے تو مے گذرند

فاطمه

انقدر نفس میکشم تا تمام شود همه نفسهایی که هی سراغ تو را میگیرند

داود

سلام دوست عزیز انشالله که همیشه در پستی بتونی خدمت کنی که بیشترین استفاده از وجودتون شود حالا فرقی نمی کند رئیس باشید یا مرئوس مهم این است که بتونی به جامعه وانسانیت خدمت کنید که شما با توجه به مطلبی که نوشتید چنین انسان بزرگواری هستید.موفق باشید.[گل]

رها

سلام استاد واقعا رسیدن به مقام و شهرت دردسر دارد.همان بهتر که انسان راه ساده زندگی کردن را در پیش بگیرد تا به سعادت برسد. منتظر قسمت بعد می مانم. مانا باشید.[گل]

شبنم

سلام اقای دکتر [گل][گل][گل]