احیا

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد   ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران   پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد

(حافظ)

سلامی چو بوی خوش آشنائی. سلام ودرود بر یاران دیرینه و هم دل و همراهم.

دلم برای همۀ هم محفلی های چهارشنبه شبها شدیدا تنگ شده بود. از تمام عزیزان جان که در طول این مدتی که محفلمان تعطیل شد،مرا و محفلمان را فراموش نکردند و با پیک و پیامی ابراز محبت کرده و این حقیر راشرمندۀ خود نمودند بینهایت متشکرم.

مدتی هم به خاطر یک مهاجرت "درون مرزی " دیگر، ارتباط با دنیای مجازی نداشته و از دوستان بی خبر بودم. همانطور که قول داده بودم که اگر حافظۀ ضعیفم یاری کرد و خاطره ای به ذهنم رسید،باز درخدمت تان خواهم بود.و امروز به وعدۀ خود وفا کرده و یک خاطره کوتاه می خوام براتون تعریف کنم.

اگه یادتون باشه براتون تعریف کرده بودم،که در طول تحصیلاتم در آلمان برای امرار معاشم در بیمارستان شبکاری میدادم. یه شب از شبها که در بخشی که کشیک میدادم ،در حالیکه یکی یکی به اطاق بیماران سر می زدم،تا داروهایشان را بدم واگر مشکلی داشته باشند برطرف کنم،وقتی به بالین بیمار خانومی حدود 95 ساله ای رسیدم،ناگهان متوجه شدم که نفس نمی کشه. ضربان نداشت ولی هنوز مردمکهایش بزرگ نشده بود،در حالیکه آلارم هشدار پزشک کشیک را به صدا در آوردم،تا پزشک بیاد فوری شروع کردم آنچه از عملیات احیا را بلد بودم انجام دادن . پس از کلی استرس و دلهره دیدم بیمار دوباره برگشت،و کم کم نفس و ضربان به کار افتاد و مردمک ها به نور رفلکس نشان دادند.در همین لحظه پزشک کشیک دکتر " اشنایدر"سر رسید.وقتی من و بیمار را در آن حال دید، گفت:

چکار میکنی سید!!! میذاشتی راحت تموم کنه. این دیگه امیدی به زندگیش نیست.

من با این حرف بهتم زد، انتظار داشتم که مورد تشویق قرار بگیرم، نه اعتراض !! مخصوصا که این اولین اقدام احیا بود که آنهم در دوره دانشجوئی با موفقیت آنهم به تنهائی انجام داده بودم. موندم معطل ،بقول آلمانیها " اشپراخ لوز  Sprachlos" شده بودم. یعنی زبونم بند اومده بود نمیدونستم چی بگم!!

هفتۀ بعد که باز در همان بخش کشیک داشتم. بلافاصله رفتم سر بالین همان بیمار ،دیدم که روی تختش نیست،از پرستار کشیک قبلی پرسیدم : خانوم "سیلویا مایر " کجاست؟ اطاقشو عوض کردید؟

پرستار جواب داد: دیروز فوت کرد .

نمیدونم والله ،به اذن خدا بوسیله من او تونسته بود یه هفته بیشتر عمر کنه !

بفکر فرو رفتم این چه حکمتیست؟ آیا حرف دکتر اشنایر و یا کار من "یعنی احیا "درست بود ؟ یا اشتباه!!! و درستی و یا نادرستی عمل احیاء ام تا ساعتها فکرم را بخود مشغول کرده بود....

الهی

هرچه بیشتر " فکر "می کنم دورتر می شوم .    

/ 43 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سودابه

سلام استاد چه خوب کردید باز اومدید. دلمون براتون خیلی تنگ شده بود.

نسرین

سلام بر استاد مسلم سخن، خاطره و انسانیت . خیلی از بازگشتتون خوشحالم خیلیا . دیگه نمیدونم چقد . بازم منتهی شرمنده هستم که دیر اومدم . این یللی تللی ها فرصت نمیداد وگرنه باید با یه باغ گل و یه قنادی شیرینی خدمت میرسیدم جهت نشون دادن ارادت . فکر میکنم اون خانوم میخواسته زندگی کنه حتی برای یک هفته ... و شما وسیله ای شدید از جانب خدا تا این یک هفته رو بهش ببخشید ... [گل]

سپهرSepehR

ممنون دکتر جان لطف شما زیاد. دلمون حسابی برای دیدنت تنگ شده دنباله یه بهونه هستم یه ماموریت جور کنم و بیام به دیدنت.[گل][گل][گل]

Ali

" هرچه بیشتر " فکر "می کنم دورتر می شوم " عجب جمله ایست واقعا هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر دور میشوم. خدایا یاریم کن. دستتون درد نکنه استاد

حامد

سلام دکتر جان خیلی خوش آمدید ،کارتون یعنی احیا حرفی نداشت.[چشمک] ما خیلی مخلصیم. دلمون براتون خیلی تنگ شده بود.کارخوبی کردید که باز خاطره نوشتید.

منصور حیدری

سلام آقای دکتر من پرستارم و چون 14 سالی ست که با بیماران سرطانی کار میکنم سوال شما برایم ملموس تراست. اما جواب این سوال را در بخش انکولوژِی بهتر میتوان داد. بعضی وقتها احیا شاید برای خود مریض نتیجه ای نداشته باشد اما برای همراهان لازم است. بعضی وقتها هم خدا رو چه دیدی بیمار سرطانی رو احیا کردم و الان 13 ساله که زندگی میکنه در حالیکه وقتی در اتاق احیا به ونتیلاتور وصل بود هیچ کس امیدی به زنده بودنش نداشت. یاد یکی از خاطراتم افتادم. 17 روز مونده به عید سال 80، یکی از مریضا رو در درمانگاه به اصطلاح جواب کردن و گفتن ببرین خونه، سه چهار روز دیگه تموم میکنه لذا بستریش نکردن. اسم مریض جواد بود و 19 ساله و تنها پسر خونواده بود. پدرش داشت دق میکرد و از جواب کردن پسرش کلافه شده بود و مثل دیوونه ها راه میرفت. بالاخره به خونه بردنش و من به توصیه باباش به خونشون رفتم و ازش پرستاری کردم. راستشو بخواین هم پزشکی کردم و هم پرستاری. هر روز ازش CBC چک میکردم و پلاکت و پکدسل میزدم و آنتی بیوتیک و هرچی لازم بود کردم تا اینکه جواد حالش خوب شد و یادمه دقیقا 10 دقیقه مونده به لحظه سال تحویل آخرین سفتازیدیم رو براش زدم و سال تحویل شد

شکوفه

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]

شبنم

سلام اقای دکتر هر مسا له ای حکمتی داره وحتما داشته. [گل][گل][گل]