عطرگوهر ناب الهی

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

سلام بریاران همراه محفل خاطره گونی چهارشنبه شبها

خب قبل ازهرچیزی میلاد منجی عالم بشریت راخدمتتون تبریک میگم. از درخت گیلاس دیگه چیزی نمانده،با چای و نقل ارومیه که یکی از بیمارانم سوغاتی آورده ، تازه تازه است کامتان را شیرین کنید.نوش جان!!

درخوابگاهم که دریک منطقۀ جنگلی بسیارزیبا به نام" ایشکامپف"  قرارداشت،پشت میزتحریرم جلوی پنجره ای که مقابلش یک درخت بزرگ بلوط بود نشسته و داشتم درس می خوندم.که تلفن زنگ زد.آن سوی خط کسی نبود جزمادر خدا بیامرزم.مدتها بود که صدای مهربانش رانشنیده بودم.خیلی خوشحال شدم.سی و سه سال پیش مثل حالا اینترنت،چت کردن نبود که هرروز باهم صحبت کنیم و تصاویر همدیگرو ببینیم.تلفن کردن هم گرون بود،بیشتر نامه می نوشتیم،که هنوز بعضی از نامه ها رو نگهداشته ام.مرحوم پدرم خط خیلی قشنگی داشت،گاهی نامه را بدون نقطه می نوشت.منهم گاهی برای خواهر کوچولوم نامه بصورت دایره ای می نوشتم که از مرکز دایره شروع می شد و درپیرامون آن خاتمه می یافت.یادش بخیر.چه زود دیر شد.

بگذریم، داشتم می گفتم که پشت تلفن مادرم بود،پس از سلام وعلیک وقربون  صدقۀ همدیگررفتن.مادرم گفت بزودی میهمانی بزرگوارازایران برات میاد.یک میهمان سفارشی ازطرف پدربزرگته،باید ازش خوب پذیرائی کنی. پرسیدم این میهمان عزیزآق بابا کیه؟مامان گفت: علامه محمدتقی جعفری.گفتم مامان جونم من فقط یه اطاق کوچک هشت متری درخوابگاه دارم.مامان گفت مسئله ای نیست ایشان در اطاقهای خیلی کوچکتروتاریک و نموروبدون امکانات در نجف بعنوان طلبه زندگی وبه این مسائل عادت کرده اند.مونده بودم که از یک علامه چگونه دراین اطاقم باید پذیرائی کنم!!

روزموعود فرا رسید،رفتم فرودگاه" تگل" برلین به پیشوازعلامه.مثل همیشه با چهرۀ نورانی وبشاش و خنده روی ایشان روبرو شدم.در بین راه تابرسیم خوابگاه ازایشان سئوال کردم چند روز در برلین اقامت خواهید داشت؟ آیا اجازه می دهید از دانشگاه سالنی بگیریم و تدارک جلسه سخنرانی عمومی را بگذاریم؟ولی ایشان فرمودند که نه فرصت چنین برنامه هائی را ندارند. ولی تمایل داشتند که از کتابخانه بزرگ ملی برلین دیدن کنند و اگر امکانش باشه با بعضی ازاساتید دانشگاه ملاقاتی داشته باشند.ولی قبول کردند که حداقل یک جلسه خصوصی با انجمن خودمان برقرار بشه.

اطاق خودمو در اختیارایشان گذاشتم و خودم شبها میرفتم اطاق یکی از دوستان یه طبقه بالاتر.بلافاصله با دوستان هماهنگی کردم که همه را خبر کنند و جلسه ای با علامه داشته باشیم.

فردایش رفتیم کتابخانه ملی برلین . ایشان تمام آنروزرا درکتابخانه گذراندند.میکروفیلمهای کتابهای خطی و نایاب را مطالعه می کردند و در آخریک سری از کتابهای جدیدشان را به کتابخانه اهدا کردند.

یک روزهم رفتیم دانشگاه،دانشکده علوم فضائی و نجوم،و رصد خانه.متاسفانه هوا ابری بود نمی شد مستقیما رصد کرد ولی در یک سالنی که سقفش مثل زیر یک گنبد بزرگ بود.روی صندلی هائی نشستیم که بصورت نیمه خوابیده در میومد تا بتوانیم تصاویرستارگان راروی سقف تماشا کنیم.استاد نجوم پروفسوری بود که اسمش یادم نیست.شروع کرد درس دادن وکهکشانهاوحرکات ستارگان را توضیح دادن و درعرض یه ساعت مارا برد به چندین سال نوری پیش ازبوجود آمدن زمین.وبا یه گوشی که به علامه داده بودند،صحبتهای استاد ترجمه می شد.و علامه همچنان غرق دراین کائنات شده بودند ،که انگار خدا را دارند رویت می کنند.

بلاخره یک شب هم با دوستان جلسه ای گذاشتیم و علامه ازهردری سخن گفته و به سئوالات جواب می دادند.فکر کنم شما عزیزان صحبتهای ایشان را در تلوزیون دیده باشید.به همان جذابیت،شیرین و گاهی با چاشنی لطیفه ای،خستگی سنگین بودن مطالب را جبران می کردند.

و سرانجام برسم یاد بود دوجلد از تفسیرمثنوی معنوی مولانا را به این حقیر عنایت کرده و رفتند.پس از رفتنشان تازه انگار از خواب بیدار شده باشم،پیش خود میگفتم: در این اطاق محقرم چه گوهرنابی داشتم ،که قدرش ندانستم و چه زود رفت.تا چند روز اطاقم بوی عطرآن گوهرناب الهی را می داد.برسجاده ام که نماز خوانده بود می نشستم وبه او فکر می کردم.تا مدتی گیج بودم،که چرا تازمانی که میهمانم بود درکش نکردم.فقط به فکر تدارکات مسائل دنیوی بودم.این چه خصلتی است که ما انسانهای ظلوم و جهول داریم! تاازنعمتی برخورداریم،در بی خبری بسر می بریم.ولی وقتی از دستش دادیم،شروع می کنیم به وا اسفا گفتن!!

روانش شاد.

الهی !

مارا یاری دیدن خورشید نیست،دم از دیدار خورشید آفرین چون زنیم!

تا خاطرۀ دیگر و چهارشنبه شب دیگر به خالق نور می سپارمتان.

/ 33 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی تا

با من بگو چگونه بخندم؟ وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند می خواستم بمانم رفتم می خواستم بروم ماندم نه رفتن مهم بود و نه ماندن مهم من بودم که نبودم... از : گروس عبدالملکیان[ناراحت]

مهتاب

سلام ولی من نامه روازایمیل وچت کردن خیلی بیشتر دوست دارم.نامه رولای کتابم میذارم و مرتب میخونم وبوی عزیزانم را ازش استشمام می کنم.

مه پاره

سلام استاد ! وای شما چه دوران پرباری در زمان دانشجوی داشتید،اصلا قابل مقایسه با دوران بی خاصیتی وبی ثمری دوران ما نیست.آدم حسودیش میشه.

پرناز

از نوشته هاتون لذت بردم استاد...

الف

آقای دکتر آمدم این جا و اذن لینک می طلبم !! با اجازه لینک کردم شما رو که با میان بر، چهارشنبه ها سروقت به محفل برسم و پشت ترافیک و چراغ قرمز نمونم یا حق

الهه

روح مادرتون شاد روح علامه جعفری شاد چه توفیقی

فاطمه

سلام خیلی دوست داشتم منم مثل شما خاطراتم رو می نوشتم اما قدرت ندارم چون گذشته قشنگم یادم میاد با الانم مقایسه میکنم دلم می سوزه پس تصمیم می گیرم گذشتمو به باد فراموشی سپارم تنهایی

شبنم

سلام اقای دکتر هر روزی که خاطرات زیباتون میخونم به این نتیحه میرسم که دوران دانشجویی خیلی از ماها چقد تک بعدی گذشته[ناراحت]. البته بزرگی میخواد همنشینی با بزرگان.روح مادرتون شاد . [گل][گل][گل]