" ای که پنجاه رفت و در خوابی "

 

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

ای که پنجاه رفت و در خوابی    مگر این پنج روزه دریابی

تاکی این باد کبر و آتش خشم   شرم بادت که قطره ی آبی

کهل گشتی و همچنان طفلی   شیخ بودی و همچنان شابی

ملک الموت را به حیله و زور   نتوانی که دست برتابی

سعدیا راستی زخلق مجوی   چون تو در نفس خود نمی یابی

جای گریه ست بر مصیبت پیر     پیر بودی و  ره ندانستی

 

(سعدی)

 

 

نوجوانی بیش نبودم ، همه چیز های اطرافم را بزرگ می پنداشتم.

خانه ی پدر بزرگم را ،حیاتش و حوض کوچک وسط حیات نیز بسیار بزرگ به نظرم ی رسید.در حالی که حالا وقتی نگاه می کنم، می بینم که بسیار محقر و کوچک بوده .

حیاتی حدود شاید 60 یا 70  متری و حوضی حدود یک و نیم در 2متری.

ودر خت انگور که تا پشت بام  رفته و آنجا طاقی زده و درخت خرمالو همچنان همه بزرگ و عظمتی خاص داشتند و در برابر چشمان ریز و مغز کوچکم خود نمایی می کردند .

از اون مهمتر افراد و بزرگان و ریش سفیدان محل ، در نظرم ابهت خاصی داشتند. یا افرادی که در صف اول نماز مسجد محله ی مان می نشستند،که شاید حدود50 یا 60 ساله بودند،خیلی با وقار و مهم و بزرگ و با سواد به نظرم می رسیدند. خب نه تنها برای من نوجوان خیلی با ابهت بودند،بلکه خب می دیدم، اهالی محل همه به دیده ی احترام بهشون نگاه می کنند،هروقت از بازارچه یا گذر مستوفی رد می شدند، اصناف و کسبه ، کلاهشونو ازسرشون برداشته و دست راست شونو روی سینه سمت چپ روی قلب گذاشته و کمی خم شده و سلامی می دادند . که این حرکات نشانگر نهایت ادب و احترام بود. و یا توی کوچه پس کوچه های محله اگه پاکتی از میوه یا هر خریدی دستشون داشتن، جوانهای محل کمک کرده ،از دستشون می گرفتند و تا درب خونشون می بردند.

ولی حالا که خودم دیگه بقول معروف ریش سفید شدم، و به خودم نظری می ندازم ، می بینم که هیچ یک از اون اوصاف خوب ریش سفیدان قدیمی در من نیست. نه ابهتی ، نه وقاری، نه سوادی ، و نه تنها من در خود نمی بینم ،بلکه دیگران هم، در من چنین خصوصیاتی را ملاحظه نمی کنند. کیسه ی خرید را جهت کمک از دستم نمی گیرند که هیچ، کیف دستی ام که دسته اش پارگی داره و یه سمتش سائیدگی، از دستم می قاپن و تنه ای زده به جوب آب وسط کوچه انداخته و با موتور فرار می کنن.

و یا درحالی که آب مروارید عمل شده ام رو با یه چشم بند بسته اند،در اتوبوس ایستاده و با هر حرکت و تکانی به چپ و راست تلو تلو می خورم، جوان های رعنا هیچکدام محلی نذاشته و یا خود را به خواب میزنند،تا نکنه مقید بشن و جاشونو به من ریش سفید تازه عمل شده تعارف کنند.

نمیدونم آیا ما در جوانی پخمه بودیم و فکر می کردیم ، هرکی پا به سن گذاشته آدم محترمیه و یا جوان های امروزی کمی کم لطف تشریف دارن؟

و یا اینکه جوان های امروزی هوشیار ترن و میدونن، که ما ریش سفیدان ،فقط ریش ، سفید کرده ایم، و چیزی بارمون نیست و  از دنیای امروز چیزی حالیمون نیست و یا به تعبیری کونزرواتیو هستیم.

ولی الحق که شیخ اجل سعدی چه خوب به من وامثال من تلنگری زده و فرموده:

 

ای که پنجاه رفت و در خوابی    مگر این چند روزه دریابی

........................

..........

سعدیا راستی ز خلق مجوی     چون تو خود در نفس خود نمی یابی

جای گریه ست بر مصیبت پیر        پیر بودی و ره ندانستی

 

الهی !

ره راستی را در این چند روز عمر باقی مانده برمن به نما

 

تا درودی دیگر بدرود

/ 36 نظر / 99 بازدید
نمایش نظرات قبلی

پیرزنی گفت: چه بی‌حیاست این مرد! لاتی به محض اینکه ارشمیدس را آن‌طور لخت مادرزاد دید گفت: این چی‌چی پیدا کرده که باید حتماً لخت باشه تا نشون بده؟! در سرکوی سگ‌بازها، آنجا که «کلبی»‌ها جمع می‌شدند، بالاخره جلوی ارشمیدس را گرفتند. لنگی به دور تنش پیچیدند، پیرمردی نفس‌نفس‌زنان از راه رسید: من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم شاهد است! حمامی هم رسید: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامی است. یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: حرف بی‌حرف! این چیزها مال دولت است. مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی‌چی هست. مأمور خود را از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم! اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همین‌طور داد و فریاد می‌کرد: یافتم، یافتم، یافتم...

اما ارشمیدس بی‌اعتنا به همه‌چیز و همه‌کس و حتی لباس‌هایش، از سر شوق، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد. صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟ بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی یافته و فریاد‌زنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است! حمامی پس از اینکه دویست، سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگر کاملاً باورش شد که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد می‌زد: دزد، دزد، بگیریدش... وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که از پی‌اش می‌دوید به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد می‌زد: یافتم، یافتم... شمع‌فروشان و نعل‌بندان و خلاصه کاسب‌کارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودند می‌پرسیدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب می‌دادند: «یافتش، یافتش» و همین‌طور از پی ارشمیدس می‌دویدند.

ارشمیدس در حمام! 1392/12/10 معروف است که یکی از بزرگ‌ترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوق‌زده، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد و فریاد کشید «یافتم، یافتم». روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه‌خوردن در آب کرد. پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، باز پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خیلی آرام، یک بار دیگر که پایین رفت یکهو از آب بیرون جست. فریاد کشید: یافتم، یافتم... کسانی که حمام نرفته‌اند نمی‌دانند که فریاد در حمام چه انعکاس پرابهت و چندباره‌ای دارد. پژواک صدا در خود صدا می‌پیچد و باز ارشمیدس انگار که «مویش» را می‌کشند از ته دل فریاد می‌زد: یافتم، یافتم... اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده است، اما تا آن روز کسی برای سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیک‌تر بودند بی‌اختیار ذهن‌شان به ثروت و جواهری رفت که ارشمیدس از روی خوش‌شانسی و اتفاق آن را پیدا کرده است که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند: مال ماست، مال ماست...

[گل][گل][گل]سید جان عزیزتر از جان همه این ها رو برات گذاشتم تا به وجد بیایی و حس و حالی تازه کنی تا شاید لب تر کنی و دهان گشوده و با هر سطر از گفتارت ما را در این دنیای سختی ها دل نرم و دلشاد و امیدوار کنی سید میدونم حالتو گرفته ای اما سید تو چیز دیگه ای هستی شما هماره به ما درس دادین شما رو خوب میشناسم ما منتظریم [لبخند][چشمک][پلک][بغل][دلشکسته][خجالت][قلب][عینک][خنده][شوخی][هورا][تایید][تایید][خداحافظ]

مهدخت

اینروزها جوونا آرزوهاشون خاکستریه.من حالا تو مرز 31 احساس میکنم چقدر از جوونیام فاصله دارم!!!!

سلام سید [گل]

شهداد

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (۱) وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ (۲) لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (۳) تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ (۴) سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ (۵) [گل] التماس دعا

امیررضا

با سلام مطالب زیبای داری خوش حال میشم با شما تبادل لینک کنم لطفا ما را لینک کرده و به من اطلاع دهید تا شما را هم لینک کنم

بیدار بشیم که چه کار کنیم؟ لطفا یک فهرست کار بدید به عنوان نمونه.

میربهمن

سلام دکترجون هرچی فکرمیکنم نمی تونم شمارابشناسم اخه بنده هم پزشک عمومی پنجاه ساله هستم که دو سال درزمان خدمت سربازی در دارالشفا بناب کارکردم وتقریبا بیشترپزشکارو میشناختم درهرصورت میخواهم بگم که بنده هم کم کم دچارمشکلاتی ازجنس مشکلات شما میشوم یعنی 25 ساله طبابت میکنم حالا که پیری رسیده ازیک طرف درامد مطب پزشکان عمومی با امدن متخصصین رند کم شده ازطرفی بچه ها بزرگ شده وهزینه ها یشان سرسام اور وازطرفی هم ما یارای کارکردن را از دست میدهیم سعی میکنم به اینده فکرنکنم چون انرابسیارتاریک می بینم امیدوارم همیشه بنویسید نوشته های شما به ما نیرو میبخشد خدایارتان